تبليغاتX
شهیدعلی اکبر محمد حسینی
به تمام کسانی که مرا چه از لحاظ دوستی یا قوم و خویشی می شناسند این توصیه را داریم که ، در هر زمان و در هر مکان که هستند آزاد باشند و دنبال فکر بیهوده نروند و یا اینکه جزء حزب باد نباشد، هر کجا چیزی به سودشان بود دنبال همان بروند کمی به فکر آخرت خویش باشید،‌و فکر قیامت و عذاب آخرت را بکنید.."ازوصیت نامه شهیدعلی اکبرمحمدحسینی"


شهیدعلی اکبر محمد حسینی










بنام خدا

هوا سرد بود و شیشه های ماشین بالا ، بخاری ماشین هم روشن ، پشت چراغ قرمز سه راه شمال جنوبی ایستاده بودم ، دور و برم رو نگاه می کردم و تابلوها و تبلیغات مغازه ها ، لوازم خانگی تلویزیون مادیران، یخچال ال جی ، امرسان، کرایه لباس عروس و سفره عقد ، حلقه نامزدی ................ یکدفعه تابلوی کاشی که عکس علی آقای روی اون حک شده بود نظرم رو جلب کرد چشمهای قشنگ علی آقا و چهره مظلومش و کلاه روی سر علی آقا میخکوبم کرده بود چراغ سبز شده بود ولی من توی حال خودم بودم که با بوق ماشین های پشت سرم که خیلی هم عجله داشتند و شاید هم هر روز چندین  بار از کنار این تصاویر بدون اعتنا رد می شوند از جا پریدم و به خودم آمدم ، حرکت کردم و اون طرف سه راه ایستادم ، راستش دیگه از دست دنیا خسته شده بودم ولی شنیده بودم که شهدا ء دنیا را سه طلافه کردند و رفتند ولی خوب چه جوری ،

وقتی عکس علی آقا رو دیدم فرصت را غنیمت شمردم و با خودم گفتم امروز باید این موضوع رو از علی آقا سوال کنم .

کنار عکس که رسیدم چمشهای علی آقا رو که نگاه می کردی  می تونستی بفهمی که علی آقا باهات حرفهای زیادی داره نه با من ، با هر کسی که از کنار تابلو رد می شه ولی ما هیچ  کدوم   به نگاههای علی آقا توجهی نمی کنیم !!

توی چشماش زل زدم و گفتم سلام ، وقتی جواب سلاممو گرفتم ، پرسیدم علی آقا شنیدم که شهدا دنیا سه طلاقه کردن ، می شه این رو برام معنی کنی ؟

گفت : چرا من ؟!! شما مگه نهج البلاغه نمی خونی ؟ گفتم نهج البلاغه !! چ چرا می خونم بعضی وقتا .

علی آقا گفت از جوابت معلومه که نهج البلاغه آقا هم مثل خودش غریبه !

چطور وقتی پشت اینترنت می شینی ، همه چیز رو سرچ می کنی ، اخبار ورزشی ، عکس ، مقاله ، .... اون وقت نهج البلاغه رو سرچ نمی کنی ؟

گفتم علی آقا شما اینارو از کجا می دونید ؟ زمان شما که این چیزا نبود نه کامپیوتری نه ...

گفت : پس معلوم می شه قرآن هم زیاد نمی خوانی ، آره ؟ آیه 169 سوره آل عمران که می گه " و لا تحسبن الذین قتلو فی سبیل ا... امواتا بل احیا ء عند ربهم یرزقون . مپندارید کسانی که در راه خدا کشته شده اند ، مرده اند ، بلکه زنده اند . در نزد خداوند روزی می خورند "

گفتم : پس شما از همه چیز ما خبر دارین .

علی آقا گفت :آره عزیزم ، حالا برگردیم سر مو ضوع اصلی ، مو لا علی ( ع) د رخطبه ی 82 نهج البلاغه می فرماید " چگونه خانه ی دنیا را تو صیف کنم که ابتدای آن سختی و مشقت و پایان آن نابودی است ؟ در حلال دنیا حساب و در حرام آ ن عذاب است . کسی که ثروتمند گردد فریب می خورد و آ ن کسی ک نیاز مند باشد اندوهناک است و تلاش کننده دنیا به آن نرسد ، و به رها کننده آن روی آورد . کسی که با چشم بصیرت به آن بنگرد او را آگاهی بخشد و آن کس که چشم به دنبا ل دنیا دوزد کور دلش می کند ."

خوب ما هم پیرو همین مکتبیم و شاگردان کلاس آقا امیر المو منین (ع) .

گفتم : علی آقا این ها همه درست ، ولی می گن شما شهدا ء افراد عجیب غریبی بودین ؟

علی آقا گفت : این حرفا چیه ؟ ما هم مثل شما زندگی می کردیم ، بازی می کردیم ، درس می خوندیم ، غذا می خوردیم ، ولی آره چیزی که بود اینه ، توی د نیا بودیم  ولی با د نیا نبودیم .

گفتم : شاید زمان شما فرق می کرد می دونی چرا ؟ چون از مادرت شنیدم که اگرزنی درکوچه بوداز خونه بیرون نمی رفتی تا اون زن رد بشه ! درسته ؟ گفت : بله ، گفتم حالا که اینطوری نیست توی فامیل که نگاه می کنی می بینی زن و مرد به هم محرمند ، توی کوچه و خیابون و دانشگاه هم که انگار نه انگار ! اصلا ً معیار پوشش ، دستورات اسلام نیست ، هر خانمی بخواد مثل زمان شما پوشش داشته باشه میگن امله . الان دیگه می گن همه چیز مدرنیته شده ، اینترنت ، ماهواره ، کافی نت ، کافی شا پ ، کافه گلاسه ...

علی آقا گفت : ببین ، دین اسلام که بر پیامبر(ص) نازل دین کاملی بود و این زمان و اون زمان نداره ، اگه تفاوتی هم بین رفتار ما و دستورات اسلام می بینی به این دلیله که ما تغییر کردیم و از دستورات دین فاصله گرفتیم در حالیکه این همون دینی است که به قلب پیامر نازل شده .

خوب علی آقا ، حالا که اون با لا نشستی و همه چیز رو می بینی  ، ماهارو چطور می بینی ؟

به نظرت تونستیم با رفتارمون قدر دان خون شهدا باشیم ؟

چی بگم ؟ داری مجبورم می کنی چیزایی را بگم که دوست ندارم به زبون  بیارم .

می دونی درسته که دفاع از آب و خاک وظیفه ای است که به عهده همه ی ماست اما فکر می کنی دلیل دفاع ما چی بود ؟ یعنی ما رفتیم جنگیدیم و خون دادیم که فقط دشمن رو بیرون کنیم و نذاریم خاکمون و سرزمینمون دست بیگانه ها بیفته یا نه چیزی فرا تر از این ؟

می دونی یه سری چیز ا هست که گفتنش برام سخته اصلا ً بگو ببینم تو می دونی ارزش چیه ؟

خوب معلومه دیگه  شاید هر چیز بها دار و قیمتی و ..... نمی دونم ، یه چیزی تو این مایه ها .

یکی از دلایل رفتن ما همین حفظ ارزشها بود که همه ی دستوررات اسلامی ارزش محسوب می شوند مثلا ً دفاع از اسلام و قرآن ، ولایت یا دفاع از آب و خاک و ناموس ، احترام و ادب نسبت به دیگران ، عدم مزاحمت برای دیگران ، پاکدامنی و عفا ف یا به زبون ساده تر همون رعایت حجاب و .... که همشو ن هم به تعبیر تو بهادار و قیمتی هستن

حالا چقدر بین شماها رعایت می شه و چقدر تونستین از اونا پاسداری کنین خداوند بهتر می داند .

به عنوان مثا ل همون چیزهایی که خودت گفتی این ها دهن کجی به ارزشهاست و ما هم ناظریم ، احساس می کنیم که خونمون داره توسط بعضی افراد جامعه پایمال میشه ،اصلاً بگذریم ، خوب دیگه چی ؟

علی آقا تابلوهای تبلیغاتی که توی شهر بیداد می کنن ، کنار تابلوی تصویر شما تابلوی حلقه نامزدی با ارتفاع چند برابر تصویر شما علم شده و این درخت هم که انگار می خواسته با شاخ و برگش شما رو نوازش کنه ندونسته تصویر شما رو مدتی پشت خودش پنهون کرده بود ، نظر خودت چیه ؟

-    حقیقت اینه که ما نیازی به این نداریم که عکسمون توی کوچه و خیابون زده بشه ولی خوب جوونایی مثل شما که می خوان گذشته افتخار آمیز این مردم و اجتماع رو در اذهانشون نگه دارن و دنبال زنده نگه داشتن مصادیق حافظین ارزش ها هستن این کار رو پیگیری می کنن .

-    ولی می دونی انگار ما دیگه کم کم داریم از یادها می رویم ، بعضی دوستامون هم که پستی و میزی و دنیایی ..... ولی یه چیز مهم تر از عکس ادامه دادن راه و روش ماست که همون یکرنگیها ، از خود گذشتگیها و کار برای رضایت خدا انجام دادن است .

-          راستی علی آقا کی مسافرشدی ؟

سال 65 وقتی که حدوداً بیست سا ل داشتم ، یک ترکش نا قابل خمپاره خورد به پیشونیم و از ام الرصاص آسمونی شدم .

بعد از آن که با علی آقا خد ا حافظی کردم ، به فکر فرورفتم با خودم گفتم ای کاش مسئو لین امرهم کمی بیشتر به فکر تابلوهای شهدا باشند و مردم هم ای کاش همون قدری که به تابلوهای تبلیغاتی توجه می کنند به این تابلوها هم توجه کنند و این قدر بی تفاوت از کنار آنها رد نشوند چون اگر همین افرادی که امروز عکسشون بعضی از تابلوهای سطح شهر را مزین کرده است یک روزی نمی رفتند و در مقابل صدام و صدامیان نمی جنگیدند و جون خودشون رو فدا نمی کردند امروز ما می بایست به جای همین تابلوهای تبلیغاتی که با خط فارسی خودمون نوشته شده تابلوهای تبلیغاتی و .... با خط عربی ، انگلیسی و... یا هر چیز دیگری را می دیدیم همان جوری که زمان اشغال خرمشهر توسط عراقی ها روی در و دیوار و تابلوها نوشته بودند   و جئنا لنبقی ( آمده ایم تا بمانیم ) ! راستی نظر شما چیه ؟

منتظر حرفها، درد دلها و نظراتتان می مانیم .

 

      

تهیه و تنظیم : حمید رضا رستمی

 Rostami 57 @ gmail . com 

   

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم دی 1385 ساعت 12:23  توسط   | 


 زندگینامه و خاطرات سردار شهید حاج یونس زنگی آبادی

 

یونس زنگی آبادی ، سال 1340 ش در خانواده ای مستضعف و متدین ، در روستای زنگی آباد کرمان به دنیا آمد . پدرش ملا حسین ، مردی مومن و عاشق اهل بیت بود . وقتی در سن 75 سالگی از دنیا رفت یونس 12 سال بیشتر نداشت .

از این پس ، یونس نوجوان برای کمک به هزینه زندگی در کنار درس خواندن ، به کار گری روی آورد . با شروع زمزمه های انقلاب در حالی که دانش آموز دبیرستان بود در تظاهرات و حرکتهای انقلابی نقش جدی داشت .

تد بیر ، شجاعت و جسارت او در عملیات مختلف باعث شد تا او را فرماندهی بنامیم که تمام زندگی اش در جبهه های جنگ خلاصه می شد .

 

                        *****************************************

 

شورای ده برای تحویل یخجال ، تلویزیون و ..... اسم می نوشتند و قرعه کشی می کردند . اسم مادرش در آمده بود .

گفت : تا وقتی تمام مردم یخچال نداشته باشند ، مادر من یخچال نمی خواهد .

 

                                  ****************************

 

یک برگه بزرگ آورد بیرون و بسم ا... گفت

شرایطش را نوشته بود .

همه اش از جبهه و ماموریت و مجروحیت و شهادت گفته بود و این که من باید با شرایط سخت حاج یونس بسازم تا با هم ازدواج کنیم . شرط کرده بود مراسم عقد توی مسجد باشد .

 

                             *************************

 

 

همه را دعوت کرده بود مسجد .

از سپاه کرمان هم آمده بودند .

دعای کمیل که تمام شد ، عاقد توی جمعیت دنبا لش می گشت .

تازه مردم فهمیدند مراسم عقد حاج یونس است .

 

                                **********************

 

می رفتیم برای تحویل خط

گفت بذار من پشت فرمان بنشینم .

توی راه یک خمپاره شصت خورد کنارمان . به خط که رسیدیم گفت : یک تکه پارچه نداری

دستم را ببندم ؟

ترکش خورده بود توی ساعدش و خون از دست و آ ستینش می چکید .

وقتی اعتراض کردم که چرا با زخم دستش رانندگی کرده گفت : ما می خواهی خط را تحویل بگیریم ، زشت است آدم توی این شرایط بگوید دستم زخمی شده .

 

                                 **************************

 

به غیر از آب قمقمه آب دیگری نداشتیم .

دستور داد هر کس آب دارد بدهد به اسیرهایی که از دیشب توی محاصره بودند .

 

                              ****************************

 

با شهید حاج قاسم میر حسینی رفته بود حج .

تمام سوغاتی شان را از قم خریده بودند .

می گفتند : این پول ،ارزکشور ماست ، باید آنرا به داخل برگردانیم .

 

                               *****************************

 

بیست و پنج روز از والفجر 8 می گذشت . تصمیم گرفت خاکریز یکی از خطوط فاو – البحار را دو جداره کند .

با چراغ یک چراغ قوه کوچک راننده بولدوزر را هدایت می کرد که خاک را کجا بریزد .

راننده که خسته می شد خودش می نشست پشت فرمان و ........

 

                               *********************

 

موقعیت حاج قاسم خیلی خطرناک بود .

از پشت بی سیم اعلام کرد اگر من شهید شدم ، بعد از من حاج یونس فرمانده لشکر است .

 

                                 ********************

 

5نفر بودیم .

بعد از نماز به حاجی گفتم : امشب شام دعوت شما ییم و خیلی اصرار کردم .

حاج یونس گفت : خدایا چی می شد امشب کسی ما را دعوت می کرد ؟ !

هنوزچند دقیقه نگذشته بود که جوانی به طرف ما آمد و گفت : برادرها امشب افتخار بدهید و مهمان من باشید .

گفت : مادرم غذابرای پنج نفرزیاد درست کرده و گفته دوستانت را دعوت کن .

من هم گفتم اولین کسی که توی مسجد دیدم دعوت می کنم .

 

                      ****************************

 

   

پل ماهی گیری را حاج یونس با چنان سرعتی گرفت که همه فرماندهان متعجب بودند و باور نم کردند .

 

آقا محسن رضایی که پشت بیسیم گفت : مسئولین از کارش تشکر کرده اند می فهمیدیم چه کار کرده است

 

 

                        ***********************

 

ساعت هشت شب کتفش ترکش خورد .

از ترس این که خاکریز تمام نشود یا اینکه حاج قاسم بفهمد تا ساعت چهار صبح ادامه و کار را تمام کرد .

دو ،سه روز بعد دیدمش .

از بیمارستا ن فرار کرده بود .

می گفت : هنوز یک دستم سالم است .

 

                          *********************

 

دود باروت صورتش را سیاه کرده بود . گوشه چادر نشست و با خاک زیر سرش را بلند کرد .

گفت : با اجازه من 10 دقیقه بخوابم . سر ده دقیقه بیدار شد .

با تعجب گفتم : حاجی خوابت همین بود ؟

با خوشرویی گفت : توی جبهه هر بیست و چهار ساعت ، بیشتر از 5 دقیقه خواب سهم آدم نمی شود .

من چهل و هشت ساعت نخوابیده بودم ، سهمیه ام را گرفتم

 

                           *******************

 

آخرین باری که آمده بود مرخصی گفت : حاج قاسم اسم تیپ مارا گذاشته امام حسین (ع) .

حاج یونس می گفت : چون اسم ما تیپ امام حیسن (ع) است دوست دارم مثل امام حسین (ع) شهید شوم .

                            *********************

 

حواله ماشین را که دادند بهش ، نپذیرفت .

با خودم گفتم چقدر وضعش خوب است که ماشین براش بی ارزشه !

وقتی رفتم توی خانه اش ، یک اتاق کاهگلی بود ویک اتاق نیمه کاره .

 

                        ***********************

 

قبل از کربلای 5 آمد قرارگاه .

موقع خدا حافظی رگ گردنش را بوسیدم و التماس کردم شفاعتم کند .

گفت : این جوری نگو ، خدا به همه توفیق بدهد ....

بار دوم که التماس کردم ،گفتم به خدا قسم چیزدیگری می بینم .

لبخندی زد و گفت : پس تو هم فهمیدی ؟

خودش زمان شهادتش را میدانست .

 

                     ******************

 

از بالای خاکریز صدایم زد

بی مقدمه به خورشید اشاره کرد و گفت : می بینی آفتا ب چه طور غروب می کند ؟

با تعجب گفتم : بله

گفت : آفتاب عمر من هم دارد غروب می کند

                                ******************

 

گفت  : از من راضی هستی یا نه آن دنیا یقه ام را نگیری ؟

گفتم : من حلالت کردم . از تو راضی ام .

گفت : اگر از ته دل این را گفتی آن دنیا شفاعتت را می کنم .

 

                         *****************

 

داشت فاطمه را می بوسید . تا من را دید رنگش عوض شد .

گفت : حاجی زخمی شده آوردنش کرمان .

گفتم : پس حاجی شهید شده  ؟

گفت : نه ! علی شفیعی شهید شده ..

گفتم : حاجی هم شهید شده ؟

گفت : نه علی یزدانی شهید شده .

گفته بود اگر کسی آمد گفت  زخمی شدم و من را آورده اند کرمان ، شما بدانید شهید شده ام .

 

                           ***********************

 

گفت : من که شهید شدم باید از روی پا بشناسیدم .دوست دارم مثل امام حسین (ع) شهید شوم .

روی تابوت را که کنار زدم ......................

 

                         *********************

 

آری ، در نهایت خاک شلمچه و عملیات کربلای 5 با شکوه ترین فراز زندگی سردار شهید حاج یونس زنگی آبادی بود . حماسه شور انگیز حاج یونس در این عملیات ، نام زیبای او را برای همیشه در کنار نام مردان بزرگ این سرزمین جاودانه کرد .

یادش گرامی ، راهش پررهرو باد

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم دی 1385 ساعت 12:18  توسط   | 


سردار شهید علی شفیعی                              به نام خدای شهیدان

 

 

علی شفیعی در 18 آبان1345 در شهر کرمان و در خانواده ای فقیر پا به عرصه هستی گذاشت . دوران ابتدایی و راهنمایی را با موفقیت پشت سر گذراند .

در این زمان پدر را به خاطر ابتلا به بیماری سرطان از دست داد و در کنار مادر رنجدیده خود با دست و پنجه کردن با فقربه زندگی ادامه داد.

در سال 1356 که یازده سال داشت ، کم و بیش در فعالیتهای انقلابی علیه رژیم مانند پخش

اعلامیه ، نوار و کتابهای امام در مسجد جامع شرکت کرد .

در سال 1357 به دلیل شلوغی اوضاع مملکت ترک تحصیل کرد و فعالیتهای خود را با ورود

به بسیج مسجد گسترش داد .

با شروع جنگ تحمیلی ، همراه با هدایای مردمی که به جبهه فرستاده می شد پا به جبهه گذاشت و کم کم خود جزء رزمندگان اسلام در جبهه حضور پیدا کرد .

در سال 1362 وارد سپاه شد و علاوه بر حضور در عرصه جنگ ، در فعالیتهای سیاسی – مذهبی از جمله شرکت در گروه امر به معروف و نهی از منکر هم شرکت داشت .

با حضور در جنگ با آن سن کم و بروز خصلتهای بارزی چون مدیریت ، تدبیر ، مخلص و عاشق بودن ، شجاعت و روحیه دادن به بچه های رزمنده ، نفوذ کلام و جذابیت و بسیاری از خصلتهای دیگر توانست خیلی زود جزء فرماندهان فعال جبهه جنگ شود .

در عملیات بدر ، والفجر 8 ، کربلای چهار شرکتی فعال و نقش آفرین داشت .

علی سرانجام در عملیات کربلای چهار 5 دی ماه سال 1365 پس از منهدم کردن سنگر دشمن

در حالی که 20 سال سن بیشتر نداشت و تازه چهار ماه از ازدواجش می گذشت در محور عملیاتی جزیره ام الرصاص بر اثر برخورد ترکش خمپاره به بالای ابروی چپش یکی از مسافران آسمان شد .

                   

                                            ******************

 خاطراتی از سردار شهید علی شفیعی 

 

 

اوایل ازدواجمان بود . یک شب از صدای دلنشین قرآن بیدار شدم . نور کم سویی به چشمم خورد .

از خودم پرسیدم : این نور از کجاست ؟ بعد از مدتی متوجه شدم از چراغ قوه ای است که علی روشن کرده

بود تا نماز شب بخواند ، چراغ بزرگتری را روشن نکرده  بود که مبادا من از خواب بیدار شوم .

علی خیلی به من احترام می گذاشت .              

                                                                                        فاطمه کیانی همسر شهید

 

                             *******************

هیچ گاه جنگ و جبهه را رها نکرد و سختیهای آن را با جان و دل پذیرفت . در عملیات والفجر 8 در کارخانه

نمک فاو آنقدر مانده بود که یک لایه نمک بر پوستش نشسته بود و با شوخی به بچه ها می گفت "اگر نمک

می خواهید من دارم "دستی بر موها و صورتش می کشید و نمک می ریخت  ، از بس با آب شور کارخانه

وضو گرفته بود ، تمام دست و صورتش شوره بسته بود .

او با این وضع مشکل هم حاضر نبود وظیفه خود را زیر پا بگذارد و برای آسایش خودش کار جبهه و جنگ

را رها کند .

                                                                              راوی : علی اکبر خوشی همرزم شهید

                        

 

                             *****************************

  

باید از کار او سر در می آوردم . آن شب تا نماز تمام شد ،سریع بلند شدم ولی ازاو خبری نبود زودتر از آنچه

تصور می کردم رفته بود. ، قضیه را باید می فهمیدم کنجکاو شده بودم هنوز صفوف نماز از هم نگسسته بود

که غیبش زد . شب دیگر از راه رسید  نماز و عبادت . مصمم بودم بدانم علی کجا می رود . طوری در

صف نماز قرار گرفتم که جلوی من باشد با سلام نماز بلند شد ، من هم بلند شدم به بیرون از مسجد می رود .

در تاریکی کوچه ای رها می شود و من هم ..... تا به خود می آیم ، بر دوش او یک گونی می بینم از کجا

آورده بود نفهمیدم  کوچه ها را در تاریکی یکی  پس از دیگری طی می کند . هنوز متوجه من نشده بود .

درب اولین منزل ایستاد گره گونی را باز کرد پلاستیکی را کنار در گذاشت چند مرتبه به شدت در را

کوبید و سریع رفت در باز شد زنی پلاستیک کنار در را برداشت به بیرون سرک کشید و برگشت .

من به دنبالش راه افتادم ، دومین منزل ، سومین منزل و ..... وقتی گونی خالی شد من به سرعت به طرف

مسجد حرکت کردم رودتر از او رسیدم منتظرش ماندم ، علی وارد مسجد شد . جلو رفتم ، سلام کردم جواب

داد . گفتم جایی رفته بودی : نه ...

مثل اینکه جایی رفته بودی ؟ با نگاهش مرا به سکوت وا داشت .

من جایی نبودم ، همین اطراف بودم

فایده ای نداشت . به ناچار از او جدا شدم و او را با خدایش تنها گذاشتم . کاری که بعضی شبها تکرار میکرد

می خواست همچنان مخفی بماند .

                                                                                   راوی – مادر شهید علی شفیعی

 

 

  

پدر یکی از بچه بسیجی هایی که تازه به جبهه آمده بود و دیپلم هم داشت و اتفاقا دانشگاه هم قبول شده بود به

اهواز آمده بود که پسرش را به خانه برگرداند .

عصبانی بود اتفاقا علی متوجه شد ، به سراغ پدرش رفت ، او را متقاعد کرد که یک شب آنجا بماند تا پسرش

را برای برگشتن راضی کند . آ ن شب علی با پدر آن بسیجی ساعت ها حرف زد به طوری که روز بعد

نه تنها او مایل به برگرداندن پسرش نبود ، بلکه خودش هم تقاضا کرد در جبهه بماند .

                                                       

                                                                   راوی احمد نخعی همرزم شهید علی شفیعی

   

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم دی 1385 ساعت 12:5  توسط   | 


زندگینامه سردار شهید عبد المهدی مغفوری

 

عبد المهدی مغفوری در سال 1335 در کرمان در خانواده ای تنگدست ولی متدین  به دنیا آمد.

پدرش برای دل مردم روضه می خواند و مخارج زندگی را از پشت دار قالی بافی فراهم می کرد .

عبد المهدی در سایه چنین خانواده ای رشد کرد و تحصیلات ابتدائی و متوسطه را در کرمان به پایان برد . آنچه در این دوران او را از دیگر همسن و سالانش متمایز کرد پایبند یش به دینداری بود  . او پس از پایان دوره دبیرستان در دانشسرا  پذیرفته شد و در رشته برق فوق دیپلم گرفت . در همین زمان بود که به خدمت سربازی فرا خواند ه شد . این روزها با اوج گیری انقلاب توأ م بود

عبد المهدی در این دوران سخت به مبارزات خود ادامه داد و پس از پیروزی انقلاب به کرمان باز گشت .با اینکه در دانشگاه پذیرفته شده بود با پوشیدن لباس سبز سپاه را ترجیح داد.

او مدتی در کردستان بود . بعد از آغاز جنگ ، تلاشش برای حضور در میدانهای نبرد و

سازماندهی نیروها در استان کرمان ، از او چهره ای مخلص و دلپذیر ساخته بود .

عبدالمهدی در موقعیت مختلف  فرماندهی در سطح لشکر 41 ثارالله و بسیج قرار گرفت و بیش از بیش در روند پر تلاطم نبرد سهیم شد . عملیات کر بلای (4) آخرین عملیاتی بود که عطر نفسهای این پیرو حقیقی ائمه اطهار (ع)و امام راحل را به جان می خرید .

 

عبد المهدی مغفوری در جزیره ام الرصاص پاداش جهاد اکبر و اصغر خود را گرفت و ساکن کوچه پروانه ها شد

                                                           به محض ورود به شهر ، با شهردار تماس گرفت                                                                گفته بود : فلانی یک شیر آب در فلان میدان چکه میکند  این آب بیت المال است فکری بکنید ، روز بعد شیر آب درست شده بود .

 

                                   ***************

 

می گفت برادران شما پاسدارید و آیه ای از قرآن روی سینه دارید . اسراف از شما بعید است چه بسا فقیری در همین کرمان یا در هر جای دیگر این جهان محتاج یک بشقاب برنج باشد ، امروز جمهوری اسلامی مرز

 

                              ****************

 

برای هر کاری ، هر چند کوچک و حتی یک یک امضاء ها می گفت بسم الله الرحمن  الرحیم و چون کررو انجام می داد می گفت الحمدالله .

 

                             *******************

 

پرسیدم آقا مهدی چه آرزویی داری

گفت : ظهور آقا امام زمان (عج) و خدمت در رکابش

بعد هم با تبسمی زیبا کفت : اگر من نبودم و آقا ظهور کرد سلام من رو به او برسانید و بگو ئید مهدی عاشقت بود .

 

                              *******************

 

توی صف ایستاده بود ، وقتی نوبتش شد فروشنده فروشگاه سپاه گفت حاج آقا ظرف شما خاک گرفته اجازه دهید بروم بشویمش – اجازه نداد ظرف رو گرفت و رفت بعد از ساعتی با ظرف شسته برگشت .

 

                              *********************

آقا سید کمال موسوی که استاد اخلاق و عارف به تمام معنی بود می گفت شهید مغفوری مجسمه تقوی بود ، او استاد من بود

 

                            *******************

 

 

 

دستش را که بوسید مرد افغانی گیج شده بود

حاجی می گفت : ای برادر من تحمل عذاب آخرت رو ندارم اگر ستمی به شما شده مارو ببخش . مرد افغانی خم شد و صورت حاجی رو تو بغل گرفت حالا هر دو گریه می کردند و مرد افغانی هی می گفت : زنده باد اسلام ، زنده باد شما .

 

                              *******************

یک زمین خالی بدون دیوار کنار منزلمان بود  مردم و ما از وسط آن زمین می گذشتیم تا راه کوتاهتر شود ولی حاج مهدی هرگز از داخل آن زمین رد نمی شد . می گفت شاید صاحب این زمین راضی نباشد .

 

                            *******************

 

مسئول بسیج استان که شد ، اولین اقدامش به محض ورود جابجایی میزها و صندلی ها بود ، می گفت همه رو به قبله !

 

                                  ***************

 

گفتند: خانمت بیمارستان است.

موتور را گذاشت کنار خانه و رفت بیمارستان .

ازش پرسیدم چرا با موتور نمی روی ؟

گفت امروز باک موتورم رو با بنزین سپاه پر کردم . درست نیست با موتور بروم.

تاکسی هم گیرش نیامد و پیاده رفته بود بیمارستان .

 

                              *****************

 

توی اتاق نشسته بودیم ، داشت حساب و کتاب امور سپاه رو می کرد

گفتم : حاجی خودکارت رو بده چیزی بنویسم ، گفت چند لحظه صبر کن و از خانه خارج شد . بعد از چند لحظه با خودکار نو وارد شد و اونو به من داد .

وقتی تعجب من رو دید داستان شمع و علی (ع) را برایم گفت .

 

                                 ****************

 

با تاکسی به خانه یکی از اقوام می رفتیم .

نیمه راه حاج مهدی به راننده گفت ترمز کنید پیاده می شویم .

راننده گفت : هنوز که به مقصد نرسیده اید . حاجی گفت شما این راهی که میروید

یکطرفه است و خلاف قانون و شرع .

راننده اصرار داشت که این راه کوتاهتر است و زودتر به مقصد می رسید .

ولی حاجی راننده رو مجاب کرد که مسیر رو برگردد و از مسیر درست به مقصد برسیم .

                               *******************

سال 57 در سلف سرویس دانشگاه تهران می خواستم با فیش غذای خودم برایش افطاری بگیرم . گفت من نمی خورم پرسیدم چرا ؟ پولش را می دهم . گفت نه این حق دانشجویان است . آمدیم بیرون نان و ماست خرید و افطار کرد

                      

                        **********************

 

 آخرین بار که میرفت جبهه برایش آئینه قرآن گرفتم ، قرآن را بوسید و آن را باز کرد سوره نور آمد " الله نور السموات و الارض " وقتی آیه را خواند حالش دگرگون شد ، گفت چه سوره خوبی انشاء ا... با نور بر می گردم .

روی تابوت رو که کنار زدم .............

 

                         ***********************

 

تلویزیون رو روشن کردم ، با تعجب حاجی رو بر صفحه تلویزیون دیدم ، با همان متانت همیشگی سخن می گفت ومردم وجوانان کرمانی رو به حضوردرکاروانهای سپاهیان محمد ( ص) دعوت می کرد .

حاجی جمله ای رو گفت که جوونها را دسته دسته به مراکز بسیج کشاند .

 حاج مهدی گفت : پایگاههای مقاومت سفارتخانه های امام زمان (عج) هستند .

 

                          *******************

 

داشت ظرفها رو می شست ، وقتی نیروهایی که در آسایشگاه خوابیده بودند مطلع شدند، همه سراسیمه و با عجله دویدند طرف آشپز خانه و شرمنده ازاینکه ظرفهای خود را نشسته رها کرده بودند و رفته بودند .

حاجی هم برای دلداری آنها قصه حضرت عیسی و حواریون را تعریف کرد .

 

                         **********************

همیشه با محاسن شانه کشیده ، تمیزو لباسهای مرتب در اجتماع حاضر می شد .

می گفت این فکرغلط است که ما نباید آراستگی ظاهر داشته باشیم .

حزب الهی بودن یعنی نظم و انضباط باطن و ظاهر .

 

                               ********************

 

هوا بارانی بود .

نیرو های اعزامی از پادگان امام حسین (ع) کرمان عازم جبهه بودند .

دیدم حاج مهدی خم شد و از میان گل و لای یک پیشانی بند رو برداشت و تمیز شست .

گفتم حاجی پیشانی بند زیاد داریم .

گفت : نه، مغفوری زنده باشد و نام آ قا امام زمان ( عج) زیر پا و میان گل و لای باشد .

 

                       ********************
با سپاهیان حضرت رسول (ص) در استادیوم آزادی تهران بودیم ، شام همبر گر بود .

تیزی همبرگرها صدای همه را در آورده بود .

 حاجی بدون هیچ عکس العملی غذایش را خورد، پرسیدم حاجی چطوری خوردی؟ خیلی تیز بود ، تبسمی کرد و گفت : برای من مهم حلال بودنش است نه تیزی ترشی و شوری .

                           *********************

وقت اذان شده بود .

جلسه مهم استانداری هنوز ادامه داشت ، آقای استاندار در حال صحبت بود که حاج مهدی از پشت میز بلند شد و جانمازش رو همانجا پهن کرد و بدون اینکه خجالت بکشد با قامت رعنا به نماز ایستاد ، الله اکبر .......

 

                           ***************

 

با موتو خودش اومده بود .

گفتم : حاجی بخشنامه اومده که فرمانده هان می توانند از ماشین سپاه استفاده کنند .

تبسمی کرد و خودکارش رو از جیبش بیرون آورد و گفت : من روز قیامت جواب همین رو هم نمی تونم بدهم .

                                 ********************

 

توی خط فاو داشت برای نیروهای عازم خط مقدم سخنرانی می کرد که باران شدیدی شروع شد چون نیروها اورکت نداشتند ، حاجی اورکتش را در آورد و به صحبتش ادامه داد .

یکی از نیروها می گفت : عمل آن روز حاجی تا ثیرش بیشتراز حرف هایش بود .

 

                    **********************

 

حاج مهدی مغفوری عاشق سپاه و بسیج بود . بارها دیده بودم در ورودی پایگاه را مثل زیارتگاه می بوسد . می گفت وقتی از این در وارد می شوم به آرامش می رسم . این بزرگوار اعتقاد بسیار  محکم و ریز بینی داشت . یادم می آید برای منزل نان می خواست تهیه کند و از جلو چند نانوایی رد شدیم . گفتم حاج آ قا این نانوایی ها خلوت است چرا نان نمی گیرید ؟

گفت صد متر پایین تر نانوایی سراغ دارم که عکس حضرت اما م (ره) را داخل مغازه اش نصب کرده ، فکر می کنم که او به ولایت نزدیکتر است                                                                                                        

                                                                                 راوی : شهباز حسن پور

                                      

                                    **********************

در ماموریتی بی آنکه متوجه بشود سرعت غیر مجاز می گیرد و به ماشین شتاب می دهد وقتی متوجه می شود به پاسگاه رجوع می کند و درخواست می کند که جریمه اش کنند این یعنی چه ؟ می گفت من در این دنیا حاضر به پرداخت جریمه هستم تا در آ ن دنیا امام ملا متم نکند و بگوید من دستور داده بودم که قانون را رعایت کنید

                                                    راوی : عبد الحسین مغفوری برادر شهید

 

                                          *******************

 

حاج مهدی برای همه احترام قا ئل بود بخصوص برای پدر و مادرش . ما هر وقت به خانه پدری ایشان می رفتیم دست پدر و مادرش را می بوسید و از موقع ورود به خانه تا داخل منزل به خودش اجازه نمی داد که جلوتر از مادر یا پدرش حرکت کند . تا آنها نمی نشستند به خود اجازه نشستن نمی داد . خدا میدا ند او چقد رآ گاه و محترم بود.

 

                             ****************************

 

تا آنجا که به یاد دارم هیچوقت ندیدم ایشان کنار سفره ای که پدر و مادرش نشسته اند دستش را زودتر از آتها به سفره برده باشد .

شبهایی که در منزل پدری حاجی میهمان بودیم  ، بنا بر شرایط شغلی پدرش دیرتر به خانه می آمد اما

 

 

حاج مهدی را می دیدم که همینطور با لباس بیرون نشسته است می گفتم چرا نمی خوابی ؟

می گفت  می ترسم پدرم بیاید و در حالت دراز کش خواب باشم ، آن وقت جواب این بی احترامی را چه طور بدهم ؟ بعد صبر می کرد و وقتی پدرش می آمد چراغ را خاموش می کرد ایشان هم می رفت بخوابد .

صبح هم قبل از همه بیدار می شد و به نماز می ایستاد .

                                       

                                                           راوی : فاطمه سلطا ن زاده  همسر شهید

   

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم دی 1385 ساعت 11:59  توسط   |