تبليغاتX
شهیدعلی اکبر محمد حسینی
به تمام کسانی که مرا چه از لحاظ دوستی یا قوم و خویشی می شناسند این توصیه را داریم که ، در هر زمان و در هر مکان که هستند آزاد باشند و دنبال فکر بیهوده نروند و یا اینکه جزء حزب باد نباشد، هر کجا چیزی به سودشان بود دنبال همان بروند کمی به فکر آخرت خویش باشید،‌و فکر قیامت و عذاب آخرت را بکنید.."ازوصیت نامه شهیدعلی اکبرمحمدحسینی"


شهیدعلی اکبر محمد حسینی










سردارشهیدعلی اکبرمحمدحسینی در تظاهرات قبل از انقلاب

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام فروردین 1386 ساعت 22:55  توسط   | 


 

ای کسانی که ایمان آورده اید آیا شما را دلالت کنم به تجارتی که شما را  از عذاب پردرد رها کند ایمان بیاورید و به خدا و رسولش، و جهاد کنید در راه خدا این برای شما بهتر است اگر بدانید. بعد از شهادت به یگانگی خداوند کریم و گفتن لا اله الا الله  و رسالت پیامبر عزیز و گفتن محمد رسول الله و بعد ولایت علی بن ابی طالب و گفتن علی ولی الله، امیدوارم که خدا وند تمام گناهان مرا بیامرزد و تمام براداران و کسانی که مرا می شناسند برای آمرزش گناهانم دعا کنند و از همه می خواهم که مرا به بخشند و برای طول عمر امام دعا کنید هر چند نتوانستم خود را یک فرد اسلامی کامل بکنم ولی شما را وصیت می کنم به تقوای الهی و به پدر و مادرم سفارش می کنم به صبر و استقامت، امیدوارم که مرا به بخشند و برای آمرزش گناهانم دعا کنید، امیداوارم که ما هم مورد شفاعت شهیدان قرار بگیریم از تمام کسانی که مرا می شناسند، امیدوارم  مرا ببخشند و اگر کسی پولی یا چیز دیگری از من طلب دارد به برادرم رضا مراجعه کند، و امیدوارم رضا هم مرا ببخشد و این زحمت را قبول کند، امیدوارم خداوند همه ما را به راه راست هدایت کند و امام را تا انقلاب حضرت مهدی حفظ بفرماید. از همه التماس دعا دارم شاید خداوند از دعای بندگان خالصش ما را ببخشد. والسلام

                                                                                          رمضان 1402

بسم الله الرحمن الرحیم

 

 

بعد از شهادت دادن به یگانگی خداوند کریم و رسالت و پیغمبری حضرت محمد (ص) و ولایت حضرت علی (ع) و یازده فرزند معصومشان (اشهد ان لا اله الا الله و اشهد ان محمدا رسول الله و اشهد ان علی ولی الله)

 

با سلام،

       خدمت حضرت مهدی (عج) صاحب الزمان و درود بر نائب بر حقش امام خمینی، هر چه فکر می کنم که چه بنویسم، می بینم که هیچ عملی نداشته ام که بخواهم حالا حرفی هم بزنم و وقتی که یاد آیه شریفه (یا ایها الذین امنو لم تقولون مالا تفعلون) می افتم دیگر قدرت نمی کنم که چیزی بگویم فقط از همه شما می خواهم مرا ببخشید و برای آمرزش گناهانم به درگاه خداوند بخشنده دعا کنید شاید خداوند از آبروی شما بندگان مخلصش ما را هم ببخشد هر چند در دوران زندگی کاری برای کسی نکرده ام ولی باز هم امیدوارم که مرا ببخشید، اگر شهید شدم 38 روزه قضا دارم که برایم بگیرید مقداری هم کفاره روزه هایی که نگرفته بودم برای اینکه چند سال از آن ماه رمضان گذشته است و من هنوز آن روزه ها را نگرفته ام بدهید مقداری پول هم پیش مادرم هست به افراد فقیر بدهید و ای پدر و مادر امیدوارم که خداوند به شما هم صبر بدهد. بالاخره ما می بایست از دنیا برویم چه بهتر که در راه خدا و دفاع از اسلام عزیر انسان شهید شود و به پیش خدای خود برود. از همه شما می خواهم که پیرو امام باشید و برای امام عزیر دعای فراوان کنید که هر چه داریم از برکت وجود او داریم و همیشه به مصالح اسلام بیندیشید و امیال شخصی خود را کنار بگذارید و برای حضور آقا امام زمان (عج) دعا کنید.

امیدوارم که همه شما مرا ببخشید و برای آموزش گناهانم دعا کنید.

 

 

 

                                                              والسلام علی عبادالله الصالحین

                                                               محمد مهدی سخی 24/4/62

 

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم فروردین 1386 ساعت 15:8  توسط   | 


توی یکی از همین روزهای پاییزی آذر ماه که کار جدید مصاحبه با شهدا ء را دنبال می کردم ، دنبال سوژه بودم و بهونه ،تقویم رو میزی رو برداشتم و شروع کردم به ورق زدن .7 آذر روز نیروی دریایی ، 8 آذر – 9 آذر روز شیخ مفید و سالروز عملیات طریق القدس و فتح بستان 1360 چشمم که به بستان افتاد ، خیلی برام آشنا بود ، یادم افتاد 2،3 سال پیش که با برو بچه های دانشگاه علوم پزشکی کرمان قسمت شده بود و رفته بودیم بازدید مناطق جنگی . توی بستان حاج حمید شفیعی فرمانده گردان 408 که راوی سفر بود از اون جا خیلی تعریفهای جالبی کرد جالب تر از خود بستان ، از رشادتهای بچه هایی که در اون جا فداکاری کرده بودند و شهید شده بودند از پل ،پل سابله را می گم که به نام شهید اکبر محمد حسینی نامگذاری شده بود ، راستی گفتم اکبر ، حاج حمید کلی از اکبر یاد می کرد به قول بچه ها ی لشکر ارومیه که بهش می گفتند اکبر تی ان تی ،اکبر کرمانی  سوژه خوبی بود مصاحبه با اکبر محمد حسینی . خوب کجا می شد با اکبر صحبت کرد .بعد از چند لحظه که عکسهای نصب شده در سطح شهر را توی ذهنم مرور کردم یادم اومد که سه راه احمدی عکس اکبر آقا را نصب کردند .ماشین رو برداشتم به سمت سه راه احمدی به راه افتادم . وقتی کنار عکس رسیدم تصادف عجیبی شده بود خیابون پر شده از جمعیت وآد مها یی که کارشناسی می کردند ، اون می گفت این مقصره و یکی دیگه می گفت نه اون مقصره با لاخره با اومدن افسر راهنمایی ، کارشناسی ها تمام و مقصر معلوم شد . دور و بر که خوب خلوت شد یه نگاه به عکس اکبر آقا انداختم

-        سلام اکبر آقا ، توی چشاش که نگاه می کردی می تونستی جواب سلامتو بگیری .

-        خوب اکبر آقا غرض از مزاحمت ، چند وقتی هست که من کار جدیدی رو شروع کردم ،

با شهدا یک گپ خود مونی می زنیم تا برای ما  نسل دومی ها و سومی ها که جنگ رو ندیدیم و اون روزها رو تجربه نکردیم از اون روزهای قشنگ  برامون بگن تا هم درسی برای ادامه راه و هم   تجدید خاطره ای بشه برای دوستانشون که یادشون نره چه روزهایی داشتن و با چه کسانی می نشستن و بلند می شدند .

از لبای اکبر آقا که تبسم می کردند می شد شنید که : کار خوبی می کنین که می خواهید یاد اون روزهای

آسمانی رو زنده نگه دارین ، عجب روزگاری بود همه اش صداقت بود و یکرنگی ، دوستی بود صفا همه بچه ها فقط برای رضای خدا کار می کردند ، سر واکس زدن کفشها ی همدیگه دعوا میکردن ،

سر ظرف شستن ، بعضی اوقات سررفتن روی مین !!! و باز کردن معبر،  حیف !حیف ! که گذشت  اما حالا چی........ همه شدند دنیایی و ......

معلوم می شد اکبر آقا از اوضاع دنیای امروز ما خوب با خبره !!! باید هم با خبر باشه مگه توی قرآن نمی خونیم که " و لا تحسبن الذین قتلو فی سبیل الله  امواتا بل احیا ٌ ..... مپندارید کسانی که در راه خدا کشته شده اند مرده اند بلکه زنده اند و نزد پروردگارشا ن روزی می خورند .    

 پرسیدم : اکبر آقا بچه کدوم محلی ؟

گفت : خونه مون پشت همین تکیه فاطمیه است ، 2 ، 3 تا کوچه بالاتر .

گفتم شنیدم بچه درس خونی بودی اما مجبور شدی مدتی مدرسه رو ول کنی ؟ چرا ؟

آره همه اش خرداد قبول می شدم ، نمره هایم همه 20 می شد .

ولی تصمیم خیلی سختی گرفتم . به خدا گفتم خدایا تو خودت می دونی که من دلم راضی نمیشه که من راحت باشم و مادر داغدیده ام که پا به سن گذاشته و به خاطر من و خواهر و برادرهایم که تازه یتیم شدیم کار کنه 

با اینکه خیلی دوست داشتم درس بخونم با تلخی درس رو ول کردم و شروع کردم به کار کردن ، بعد ازچها ر پنجسالی که اوضاع بهتر شد رفتم مدرسه راهنمایی و شبانه ثبت نام کردم بعد هم انقلاب پیش اومد ورفتم کردستان ، سال 59 هم با بچه ها رفتیم جبهه

-        در جریان  انقلاب چکار می کردید ؟

اون وقتها هر شب توی مسجد جامع و مسجد امام جلسه می گذاشتیم ، نوارهای امام رو تکثیرو پخش  می کردیم چند باری هم به همین خاطر چاقو خوردم و سرو کله ام شکست ، یادمه 24 مهر که مسجد جامع رو آتش زدند . ماموران شاه توی شبستون های مسجد جامع گاز اشک آور زده بودن مردم داشتن خفه می شدن من وعلی رنگین کمان اعلامیه ها و گلیم ها رو آتش زدیم که مردم خفه نشن .یه لحظه دیدم که مامورا دارن می رن سراغ آیت الله صالحی پیشنماز مسجد که ایشون رو ببرن ، دویدم و آقای صالحی رو برداشتم واز پشت بام مسجد اومدیم توی قدمگاه خلاصه آقای صالحی رو از معرکه در بردم .

اکبر آقا ! وقتی که از دوستا تون  می خوام  تا از شما برامون بگن ، می گن شما کم نظیربودید  فرمانده ای که درعملیات  همیشه  جلوی همه  بود، و زخمی ها روروی دوشش می گذاشت و به پشت خط انتقال می داد .

-دوستامون نظر لطفشونه !  حالا دوست دارم از خودتون بشنوم برامون از بستان ، پل سابله که خیلی هم با اسم حضرتعالی عجین شده بگوئید.

 به روی چشم ! بستان خیلی برای عراقی ها مهم بود پلی بود بین جبهه میانی و جنوبی و عراقی ها نمی خواستن به راحتی اون رواز دست بدن بعد از عملیات ثامن الائمه و شکست حصر آبادان قرار شد که بستان آزاد بشه.

بچه های کرمان هم دو گردان شده بودند ، حاج قاسم فرماندهی گردان ابوالفضل (ع) را به من داد  .

 یادمه پاتک سنگینی از طرف عراقی ها شرو ع شده بود و اونا با تمام تانکها و نفر بر هاشون امده بودن تا نگذارند بستان را از  دستشون در بیارن . نزدیک پل سا بله من و بچه ها جلوشون ایستاده بودیم ، توی همین گیرودارها  بودیم که یک تیری پیدا شدو خورد به پا م،  خودم رو کشوندم زیر پل و زخمم رو با چفیه بستم .

از اون جایی که می دونستم بچه ها خیلی به من وابسته اند و اگر می فهمیدن تیر خوردم به هم می ریختن ، به یکی دوتا از بچه ها که متوجه قضیه شده بودن گفتم به بقیه بگین اکبر رفت جلو . خلاصه بچه ها حمله کردن و خط شکسته شد و بستان رو آزاد کردن . منم همون جا داشتم نماز می خوندم و سجده شکری به جا می آوردکه توی همون سجده ، بلیط پروازم به قول امروزیها okشدو رفتیم پیش خدا . ولی شادی بچه ها رو بخاطر آزادی بستان می دیدم 2و 3 روز بعد آقای مولاو ودیعتی به دستور حاج قاسم زیر اون همه آتش شدید عراقی ها با یک وانت سفید جنازه ام رو آوردن عقب و بعد آوردند کرمان و بعد هم گلزار شهداء بی آنکه متوجه باشم قطرات اشک پهنای صورتم رادر می نوردید و من هم شرمند ه این همه فداکاری و ایثار، که بودن امروز ما مدیون نبودن آنهاست

خب اکبر آقا، صحبتی   پیغومی برای مردم داری .

آره این  توصیه رادارم که در هرزمان و هر مکان که هستند آزاد باشند و به دنبال فکر بیهوده نروند و یا اینکه جزء حزب باد نباشند هر کجا چیزی به سود شان بود دنبال همان بروند کمی به فکر آخرت خویش باشید و فکر قیامت و عذاب آخرت را بکنید و به تمام دوستانم بگو که کشته در راه خدا عزاداری نمی خواهد ، پیرو راه می خواهد

برای جو ونا چی ، پیغومی ، پسغومی ، چیزی داری ؟

برای پایمال نکردن خون شهیدان شما ای جوانان عزیزایران ، فریب دنیا پرستان بی دین  را نخورید ، اینها فقط و فقط برای به قدرت رسیدن خویش از شما سوء استفاده می کنند  ، ولی در عوض سخنان امام و تمام رهبران مذهبی مملکت را بشنوید آیا آنها جز اینکه برای خدا کاری بکنند سخنی دیگر می گویند ؟

بعد از گفتن خسته نباشی به اکبر آقا ، خداحافظی کردم و ماشین رو روشن کردم و توی مسیر همش یاد حرفهای اکبرآقا بودم .

 

 

                                                                تهیه و تنظیم:حمید رضا رستمی

                                                                                                       معاونت پژوهش و ارتباطات فرهنگی

 

ماخذ و منبع : وصیتنامه و نامه های به جا مانده از شهید معظم

 

+ نوشته شده در  جمعه دهم فروردین 1386 ساعت 11:53  توسط   |