تبليغاتX
شهیدعلی اکبر محمد حسینی
به تمام کسانی که مرا چه از لحاظ دوستی یا قوم و خویشی می شناسند این توصیه را داریم که ، در هر زمان و در هر مکان که هستند آزاد باشند و دنبال فکر بیهوده نروند و یا اینکه جزء حزب باد نباشد، هر کجا چیزی به سودشان بود دنبال همان بروند کمی به فکر آخرت خویش باشید،‌و فکر قیامت و عذاب آخرت را بکنید.."ازوصیت نامه شهیدعلی اکبرمحمدحسینی"


شهیدعلی اکبر محمد حسینی










وصیتنامه شهید محمد نگارستانی

 

قاتِلوُ الَذینَ لا یوُمِنونَ بِاللِه وَ لا بِالیوْمِ الْاخِر * اگر انقلاب اسلامی بجز به کشته شدن ما جاودان نمی ماند پس برادرها سینه ها را بگشائید تا گلوله ها را به آغوش بکشیم

دوستان سلام:  

اینک که سعادت شرکت در جبهه نصیبم گردید و انشاء‌الله سعات شهادت را نیز بدست خواهم آورد. این وصیت نامه را نوشتم تا اتمام حجتی باشد بر آنانکه مرا دوست می خوانند، در آغاز از همه ی  شما بخاطر بدی هائی و اشتباهائی را که داشتم پوزش میطلبم و امیدوارم که بجای کندوکاو در زندگی پر از اشتباه و گناه من در زندگی ائمه اطهار و آیات عظام و دیگر شهیدان بپردازید.

قبل از هر چیز باید بدانید که من فقط با کسانی دوست بودم که به امام و امّت و راه امام عشق می ورزیدند و روحانیت را دوست داشتن و با غیر این افراد ممکن است رفت و آمد داشتم تا شاید اصلاحشان کنم و آنان نیز تا این چنین نشده اند حق ندارند بر سر قبرم بیایند یا حتی نام مرا ببرند.

و شما برادرهائی که با هم در راه تبلیغ اسلام می کوشیده ایم بسیاری از شما هدایتگر من در این راه بودید از همه ی شما متشکرم و برای همه ی شما از درگاه خداوند توفیق اطاعت و ترک معصیت خواهانم،‌ و امیدوارم که با هم مورد مرحمت لایتناهی خدای یکتا قرار گرفته و در بهشت برین جای داده شویم برادرها، ‌این دنیا سرابی بیش نیست که هر چه بروید بدان نمی رسید. این دنیا منزلگاهی است که فقط برای دادن یک امتحان در آن توقف کرده ایم این دنیا آن طور که علی (ع) می گوید هیچی نمی ارزد پس چرا باید پیروان علی (ع) اینگونه به آن چسبیده باشند.

یاران تا کنون 16 تن از یارانم شهید شده اند و مرا دیگر تحمل بودن نیست بخدا قسم اگر همه ی دنیا را به من دهند به یک ساعت هم نشینی با اولیاء خدا عوضش نخواهم کرد و افسوس بعد از شهادت این یاران به ارزش هم نشینی به آنان پی برده ام.

امام را مطیع محض با شید و دستورات .... را مجری .

اَشْهَدُ اَنْ لا اِلهَ‌ اِلَّا اللهْ - اَشْهَدُ اَنْ مُحَمَّداً رَسُولُ اللّه- اَشْهَدُ اَنَّ علیً وَلِیُ اللّه

و شهادت میدهم به حقانیت امام خمینی و انقلاب اسلامی ایران

« محمد نگارستانی»

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم اردیبهشت 1386 ساعت 14:55  توسط   | 


در خرداد ماه ۱۳۳۸ در روستای " دقوق آباد " بخش نوق شهرستان رفسنجان به دنیا آمد .

علی بچۀ خوش قدمی بود . نگاه کردن به صورتش شگون داشت . صبح که از خواب بیدار می شدیم اگر توی صورتش نگاه می کردیم ، آن روز ، برای ما روز خوبی می شد ، روزی که در آن کارها روبراه می شد و مشکلات انگار خود به خود حل می شدند .

از وقتی که علی به دنیا آمد روزگار ما شروع کرد به بهتر شدن . تنگناها کم کم از بین می رفتند و دیگر فقر مثل گذشته به ما فشار نمی آورد .

به خاطر دوری راه و مشکلات دیگر مجبور شد مدتی ترک تحصیل کند .

بعدها  به همراه دوستش برای ادامه تحصیل به یزد رفت . با تشدید حرکت مردم در سالهای 55 و 56 به صفت مبارزان پیوست . شهرهای استا ن خوزستا ن و کرمان خاطرات زیادی از فعالیتهای سیاسی و مسلحانه علی در سالهای انقلاب دارند .

علی بعد از انقلاب عازم کردستان وسپس جبهه های جنگ در جنوب شد و از آن زمان تا آخر عمر پر برکتش ، همواره در جبهه بود .

در سال 63 هنگام عملیا ت بدر ، فرمانده گروهان بود ، سپس جانشین فرمانده گردان شد و تا عملیات والفجر 8 در این مسئو لیت باقی ماند .

 

************************

زرنگی

 

چند  شب قبل از عملیات چهار ، نیروها را به طرف منطقه عملیاتی منتقل می کردند ، کامیونها یکی یکی از راه می رسیدند بچه ها را سوار می کردند و راه می افتادند .

جا کم بود و به سختی میشد جابه جا شد من و علی محمدی نسب که بیسیم چی حاجی بود با هم بودیم و هر دومان با حاجی کلی رفیق بودیم .

فکر می کردیم فرمانده ها ن باید جلو سوار شوند تا هم راحت با شند وهم اینکه سرما اذ یتشان نکند و چون ما با حاجی دوست هستیم با د یگران فرق داریم و به واسطه حاجی جلوی ماشین خواهیم نشست ولی .....

به همین دلیل سر جایمان ایستاده بودیم و بی خیا ل بچه ها را تماشا می کردیم .

چند دقیقه بعد حاج علی خودش را رساند و پرسید : همه سوار شده اند ؟

گفتم : بله – پرسید " پس شما اینجا چکار می کنید ، چرا سوار نشده اید؟ "

گفتیم : ما هم سوار می شویم ، منتظریم ببینیم شما کجا سوار می شوید تا همراه شما باشیم .

گفت : بیایید دنبالم

پشت کامیون پر از نیرو بود . حاج علی از کامیون بالا رفت و به زور خودش را بین دیگران جا داد .

چاره ای نبود خواسته بودیم زرنگی کنیم ، ولی حالا اصلاُ جا گیر نمی آوردیم ، هر کاری کردیم نتوانستیم سوار شویم ، ماندیم و پیاده رفتیم .

 

                                  راوی : محمد مهدی فداکار

 

*************************

دکترم در قبرستان است  

از طرف بنیاد شهید  دفتر بیمه درمانی داده بودند . تمدید دفتر چه ام تما م شده بود که بردم عوضش کنم . دفتر دست نخورده بود . مسئول تعویض با تعجب نگاه کرد و گفت " در اینجا که هیچ چیز ننوشته ای؟ "

گفتم : سواد ندارم  گفت  " تو سواد نداری ، دکتر چطور " گفتم : دکتر من در قبرستان است خط هم نمی نویسد . بنده خدا فکر کرد از مردن حرف می زنم . فکر کرد دوست دارم بمیرم .

گفت : خدا نکـنـد پدر جان ا ن شا ء ا..... صد سا ل عمر کنی ، این چه حرفهـا یی اسـت کـه می زنی ؟ گفتم : من که از مردن حرف نمی زنم ، گفتم دکترم در قبرستان است" وقتی مریض می شوم می روم آنجا و پسرم علی شفایم می دهد ".

علی واقعاُ چنین قدرتی داشت .

                                                    راوی : پدر شهید

 

******************************

شفا دادن براد ر

 

شهادت علی  خیلی برایمان سنگین بود . همه ما او را بیش از حد دوست داشتیم شهادت او ، برادرش کاظم را از پا انداخت ، کاظم مریض شد و داشت از دست می رفت . او را برداشتیم و به رفسنجان بردیم ، فایده ای نداشت ، بردیمش یزد باز هم بی فایده بود بردیمش تهران ، انگار نه انگار ! کاظم داشت از د ست می رفت ، رنگش زرد شده و گونه ها یش بیرون زده بود از دکترها کاری ساخته نبود از هیچ کس کاری ساخته نبود کاظم لب به غذا نمی زد  یاد علی افتادم فقط او می توانست کمکش کند . به مادر بچه ها گـفـتـم : راه حل را پیدا کـرد م ، می دانم چطوری کاظم را خوب کنم !

گفت : چطوری ؟

گفتم : تو چکار داری من کاری می کنم که کاظم دوباره غذا بخورد و چاق شود .

گفت : خدا از دها نت بشنود خسته شدیم از بس او را پیش دکتر بردیم .

تکه پنبه ای از روز شهادت حاج علی باقی مانده بود ، آنرا برای یادگاری نگه داشته بودم ، امید م به آ ن بود صـبـح بلند شدم ، وضو گرفتم ، پنبه را برداشتم رو کردم به درگاه خداوند و گفتم: خدایا این مریض برادر علی است و این پنبه یادگار اوست . به روح علی قسمت می دهم که برادرش را شفا بدهی .

آمدم بالای سر کاظم پنبه را مالیدم به سرو صورتش ، نیم ساعتی نگذشته بود که کاظم بیدار شد و گفت "من گرسنه ام " مادرش با تعجب گفت " من گوید گرسنه ام ، انگار دارد خوب می شود گفتم : غذا خواهد خورد هر چی خواست به او بده .

کاظم اولین کسی بود که علی شفا یش داد . مردم به علی معتقد ند  الان هم افراد زیادی هستند که به روح علی متوسل می شوند . مثلا فردی در کرمان زندگی می کرد از بد حادثه گرفتار اشرار شده بود و چند ماه در دست آنها اسیر بود  هیچ کس نمی دانست او کجاست و خودش هم دستش به هیچ جا بند نبود در اسارت نذر کرده بود که یک ختم قرآن برای حاج علی بخواند تا بلکه خداوند نجا تش بدهد درست وقتی جزء سی ام را تمام کرده بود از دست اشرار آزاد شده بود . حالا هم هر وقت یکی از ما مریض می شود می رویم سراغ علی ، دکترمان علی است .

می رویم کنار قبرش و از او شفا می خواهیم ، چنان سـریع شفا می دهد که ازشب  تا صبح اثری از مریضی باقی نمی ماند . 

                                             راوی : پدر شهید

 

 

 

پروازی آرام و بی تکلف اما سوزناک 

 

عملیات کربلای 5 بود . همین جور داشتیم می رفتیم ، در آن ساعات آخر عمرش ، مرتب می آمد پیش ما اگر تک لو رفت و اوضاع به هم ریخت همدیگر را گم نکنیم . ناگهان صدای یک خمیاره 60 آمد همه جمع شدیم پشت سیم خاردار . حاجی گفت " تجمع نکنید، تجمع نکنید " صدایش در شلوغی گم می شد ، باید از سیم خاردار عبور می کردیم ، حاج علی به ما گفت " من نبشی ها را خم می کنم ، بیا یید از زیر سیم خادار رد شوید "

پنج نفر آمدیم سمت راست و رد شدیم . نا گهان یکی از عراقی ها را دیدیم حاجی سلاحش را مسلح کرد تا او را بزند ، تیری شلیک نشد ، گیر کرده بود ناگهان تیری  آمد و به بر آمدگی پشت سر حاجی اصابت کرد . لباسهای ما یک رنگ بود برای اینکه حاجی را گم نکنیم دست من و علی محمدی نسب روی شانه های حاجی بود .

حاجی بدون اینکه چیزی بگوید ، از دست ما پا یین لغزید . همان دم منوری روشن شد دیدم از پشت سر حاجی خون می جوشد . به علی گفتم حاجی رفت علی اشاره کرد چیزی نگویم   نمی خواستیم بچه ها این مو ضوع را بفهمند. حدود بیست متر حاجی را روی آب کشیدیم و به نزدیک دژ آوردیمش . کلاه غواصیم را روی صورتش کشیدم تا شناخته نشود . جلو رفتیم ، وقتی افراد گذشتند و راه خلوت شد ، برگشتیم پایین تا حاجی را ببینیم ، دیدم با صورت گل آلود پای دژ افتاده بود ، بچه ها پا می گذاشتند روی جنازه اش و رد می شدند درست همان صحنه ای ایجاد شده بود که خودش آن را پیش بینی کرده بود .

قبل ازعملیات به یکی بچه ها گفته بود " خوش به حا لت "

او پرسید بود " برای چی "

علی گفته بود " برای اینکه فردا شهید می شوی "

بعد هم سر نوشت چند نفر از بچه ها را پیش بینی کرده بود تا اینکه در مورد خودش پرسیده بودند و گفته بود " من و برادرم حسین ان شاء الله در سی متری خاک ریز دشمن شهید می شویم "

روح لطیف و به تنگ آمده از جسمش را شما می توانید در وصیت نامه اش ببینید :

" خدایا من هر وقت به رفسنجا ن یا نوق می رفتم یا وقتی در کرمان یا جیرفت بودم ، دلم آرام نمی گرفت از شهری به شهر دیگر می رفتم تا آرام شوم ، اما آرام نمی شدم تا اینکه آمدم به جبهه و آرام شدم ولی در اینجا هم آ رام نیستم  ، روح من بیقراری می کند ، آرامش ندارد و نخواهد داشت تا اینکه به تو پیوندد خدایا بارها به میدان آمده ام و مرا نپذیرفته ای ، به حق پیامبر و چهارده معصوم این بار بپذیر! "

یا در وصیت نامه دیگرش نوشته است :

" ای برادر عرب که به دنبا ل من می گردی تا گلوله ات را در سینه ام بنشانی و مرا شهید کنی بدان که تو ، حالا دنبال من می گردی اما روز قیامت من به دنبا ل تو خواهم گشت با این تفاوت که تو د نبا ل من می گردی که مرا بکشی و من به د نبا ل تو خواهم گشت تا تو را شفاعت کنم ."   

 

                          "  روحش شاد و راهش پررهرو باد"

 

تهیه و تنظیم : معاونت پژوهش و ارتباطات فرهنگی سازمان بنیاد شهید و امور ایثارگران استان کرمان   

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم اردیبهشت 1386 ساعت 21:48  توسط   | 


محمد رضا قربان زاده در اسفند 1342 در روستای ریحا ن  از توا بع زرند کرمان به دنیا آمد.

خا نواده اش کشاورز و دامدار بودند و در یکی از خانه هایی که ارباب به آنان داده بود ، زندگی کوچک و محقری داشتند .

محمد رضا دوران تحصیلی ابتدایی را در دبستان مهر گذراند و همپای درس خواندن از کمک به پدر و مادر نجیب و سخت کوش خود غا فل نبود . او با همه کو چکی اش شریک رنج و اندوه عمیق     خا نواده اش بود . صدای تکبیر های انقلاب ، نو جوانی اش را شکو فا تر کرد .

وقتی محمد رضا پا به میدان جنگ 8 ساله گذاشت ، خیلی زود در صف مردان نامداری ایستاد که سینه ها شان دیوار پو لاد ینی در برابر زبانه های آتش این تجاوز جهانی بود .

عملیات های گوناگون، محمد رضا ی جوان را پخته کرد و او را به فرماندهی گردان رساند .

با سن کم رفته بود جبهه .

هیکل ریز و کوچکی داشت

اول رفت توی گردان شهید پایدار و بعد هم شهید میر حسینی .

آن قدر توی عملیات ها از خودش لیاقت نشان داد که شد فرمانده دسته و بعد هم فرمانده گروهان .

وقتی فرمانده گروهان شد ،15 سا لش هم نبود .

                             

                                *********************

توی عملیات و الفجر 4 فرمانده گروهان یکی از گردان های شهید میر حسینی بود .

میر حسینی مسئول محور بود . قرار بود توی  منطقه پنجوین عملیات کنند ، که کردند .

گروهان محمد رضا باید می رفت روی ارتفاع عمل می کرد . یعنی باید می رفت ارتفاع را دور می زد می آمد نزدیک آن ها . یکی از بچه ها می گفت من با چشم خودم دیدم و با گوش خودم شنیدم که میر حسینی از پشت بی سیم می گفت برو فلان سنگر را خاموش کن  یا فلان سنگر کمین را .بعدش می گفت : آما شا ء ا.... محمدم ! آبارک ا... عزیز خودم !

از میر حسینی پرسیدم : کار محمد رضا چطور است ؟

گفت : حرف ندارد .

 

*********************

 

زخمی شده بود داشت پیاده می رفت .

پرسیدم : محمد رضا کجا ؟

گفت : هیچ ، همین دوربرها .

دیدم عادی نیست . فهمیدم که زخمی شده . سریع صدا زدم و بردمش اورژانس . بچه ها می گفتند ازش خون زیادی رفته بود ، ولی همش می خندید و می گفت : مگر چی شـــــده که این قدر هول

 شده اید ؟ این فقط یک زخم کوچک است ، خودش خوب می شود .

 

***********************

 

قرار شد شهرستانها هر کدام برای خودشان یک گردان تشکیل بدهند .

زرند هم همینطور . گردان شکل گرفت و محمد رضا شد فرمانده گردان .

گردان اول هیچ نداشت صفر صفر بود .

یک ماه و نیم بیشتر نگذ شته بود که گردان محمد رضا توانست یکی از بهترین گردان های لشکر شود توی سه تا عملیا ت بزرگ شرکت کرد و مو فق هم بود .

 

**********************

محمد رضا یکی از فرمانده هایی بود که نیرو هایش را بیشتر از خودش دوست می داشت .

کسی که در یک دوره ی هفت ساله به این مر حله از رشد برسد ، باید هم نگذارد هیچ کس بفهمد که او فرمانده گردان بوده و چه کارها که در جبهه نکرده  . در محل زندگی اش تا سا ل ها احدی نمی دانست او در جبهه فرمانده بود . در خط مقدم هم آن قدر تواضع داشت ، آن قدر صبر و حوصله داشت  که سردار سلیمانی توی جلسه ها می گفت : صبرو حوصلۀ شما باید مثل محمد رضا باشد ، مثل قربان زاده ، و گرنه کپ می کنید پای تمام کارها .

 

*******************

خوش قدم بود . برای پدر و همه خا نواده خیر و برکت آورد .

باعث شد پدر نوکر و آقای خودش باشد . هر وقت به قد و بالای محمد رضا نگاه می کرد و بزرگ شدنش را می دید می خندید و می گفت : کاش می توانستم اسم همه ی بچه ها را بگذارم محمدرضا!

*****************

چند بار توی جبهه زخمی شد ، دستش ، پاش ،سینه اش تیر می خورد ، خمپاره می خورد ، بر می گشت هفته ایی دو مرتبه می رفت دکتر که تیر را در بیاورد و بعد بر می گشت جبهه .

هر چه بهش می گفتیم : حالا بما ن زخمت آرام بگیرد !

می گفت : این ها که زخم نیست درد نیست . برای من و امثال من ا فت داره که به خاطر این زخمهای کوچک بنشینیم توی خا نه و نرویم کمک رزمندگان و دوستا نمون .

 

*********************

 

وقتی محمد رضا به جبهه می رفت .

 پشت سرش چند نفر از جوان های ریحا ن راه می ا فتادند می گفتند چون محمد رضا آن جاست ما هم باید برویم ، ما هم باید آن جا باشیم  .

 

**********************

 

شب عملیات بود . می  خواستیم وارد عمل بشویم . تمام بر نا مه ها  دست خودش بود .

سر از پا نمی شناخت آمد از چادر برود بیرون . گفتم: کجا با این عجله ؟

بر گشت و خندید ، گفت ما هم دیگه رفتنی شدیم پسر خاله .

گفتم : کجا!  گفتا : به خون

گفتم : چرا !گفتا : جنون

گفتم : که کی! گفتا : کنون

گفتم : مرو ! خندید و رفت ....

 

***********************

توی عملیات بدر ،یک نقطه  دست ما بود . یک پد ، پشت آب ، نزدیک خط .

 جنوب صحنه عملیاتی بدر حجم آتش آن قدر سنگین بود که بچه ها یا زخمی می شدند یا شهید

10 پانزده نفر بیشتر برایم نمانده بود . در واقع آ ن جا  جایی نبود که ما بخواهیم یا بتوانیم با عراقی ها بجنگیم . فقط نگه داشتن آن نقطه برای کل سپاه مهم بود . با این که زیاد تماس گرفتیم نیرو برامون نرسید و عراقی ها از فرصت استفاده کرده بودند و داشتند می آمدند جلو .

درست همین موقع بود که محمد رضا و بچه ها یش  سر می رسند . از روی ساعت که حساب

کنیم ، اگر تا دو دقیقه دیگر دیر می رسیدند ، کل منطقه می افتاد دست عراقی ها و هیچ راه بر گشتی هم نبود و تمام  بچه ها می افتادند توی محاصره .

بعد از عملیات بدر بود که آقای محسن رضایی اعلام کرد که اگر بچه ها ی ثارا... در این نقطه به

 مو قع عمل نکرده بودند ، ما شاید بیست و هفت هزار نفر نیرو هایمان در عملیات بدر اسیر می شدند.

بچه ها تعریف می کردند که قربان زاده انگار نه انگار که کاری کرده باشه فقط می خندید !

 

***********************

 

با این که جثه ی کوچکی داشت ، یک دقیقه آرام و قرار نداشت ، توی رزم های شبانه ، توی دعاهای صبحگاهی ، توی راهپیمایی ها ، توی کوهنوردی ها خلاصه هر جا که لازم بود حضور داشت . ورد زبا نش هم این  بود  : " شفاعت ما یادت نره ، امشب بگذارمان تو خشاب چهل تایی نمازت "

 

********************

 

محمد رضا قربان زاده وقتی در دشت شلمچه و در عملیات کر بلای5  به خاک افتاد ، زخم چندین عملیات مانند مدال سینه ا ش را زینت داده بود  

  تهیه وتنظیم: معاونت پژوهش و ارتباطات فرهنگی سازمان بنیاد                         

                                                شهید و امور ایثار گران استان کرمان            

 

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم اردیبهشت 1386 ساعت 21:46  توسط   | 


یوسف شریف در دومین ماه بهار سال 1342 در روستا ی درب مزار از توابع شهرستان جیرفت به دنیا آمد . پدرش کشاورز ی متدین بود که با سخت کوشی خود زندگی کوچکش را اداره می کرد .

یوسف در دامان پاک مادر سیده اش رشد کرد . علاقه اش به انجام فرائض دینی در میان خانواده و دوستانش از او چهره ای متفاوت از همسن و سالانش ساخته بود . نوجوانی اش با خیزش مردم علیه حکومت پهلوی مصادف بود . تلاش یوسف در روزهای انقلاب بیش از توان تحمل یک جوان عادی بود . بعد از پیروزی انقلاب او برای حفظ دستاوردهای این هدیه الهی روز و شب نمی شناخت .

جنگ عراق علیه ایران فصل تازه ای در زندگی این جوان متدین گشود . یوسف رو به جبهه های جنگ نهاد . جبهه ا ی که دنیای کفر در برابر این ملت گسترده بود .

اخلاق نیکو ، شجاعت و مدیریت اوخیلی زود در جبهه های مختلف خود را نشان داد و از او چهره ای ساخت که نمایانگر سیمای حقیقی یک رزمنده اسلام است . یوسف شریف در عملیات والفجر 8 با گلوله ای که پر از آتش کینه دشمن براین سینه الهی بود بر خاک سجده کرد تا به آسمان برسد .

 

                               ********************
لازم نبود که فریاد بزند : بچه ها  ، نماز به جماعت بخوا نید یا در نماز اخلاص داشته باشید . وقتی نیروها می دیدند این بزرگوار با آن اخلاص غیر قابل توصیف سر به سجده می گذارد و در رکوع می گوید « انا لله و انا الیه راجعون » با شوق و رغبت عجیبی برای مخلص شدن تلاش می کردند چون می دانستند کلام بنده ای را می شنوند که ذره ای به دنیا وابسته نیست

 

                         *************************

می گفت : بسیجی بودن و بسیجی شهید شدن ، آدم را به هدف نهایی نزدیک می کند . اگر چه ما همگی لباس تکلیف به تن داریم  . اما وقتی من متعهد بشوم که نظامی باشم ، احساس می کنم نمی توانم به شکلی که دلم می خواهد فعالیت کنم ، بسیجی آزاد است ..... و هر وقت بخواهد ، می تواند باشد یا نباشد ............... و همه بسیجی های ما خواستند که باشند .

 

                             ********************

 

بعد از دیپلم در دانشگاه پذیرفته شد . اما به علاقه اش پشت پا زد و تکلیف را پرسید . دلش می خواست به دانشگاه برود و تحصیل کند اما می گفت « الآن صلاح نیست که این جذابیتها را درذهنم پرورش بدهم » از همه اینها دور شد تا به خدا نزدیک شود .

 

                            ********************

 

می گفت « دوست دارم شهادتم در حالی باشد که در سجده هستم » یکی از دوستانش می گفت : در حال عکس گرفتن بودم که دیدم یک نفر به حالت سجده پیشانی به خاک گذاشته است . فکر کردم نماز می خواند ؛ اما دیدم هوا کاملاَ روشن است و و قت نماز گذشته ، همه تجهیزات نظامی را هم با خودش داشت . جلو رفتم تا عکسی در همین حالت از او بگیرم . دستم را که روی کتف او گذاشتم ، به پهلو ا فتاد . دیدم گلو له ای از پشت به او اصابت کرده و به قلبش رسیده ، آرام بود انگار در این دنیا دیگر کاری نداشت . صورتش را که دیدم زا نوهایم سست شد به زمین نشستم . با خودم گفتم : «این که یوسف شریف ا ست »

 

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم اردیبهشت 1386 ساعت 21:40  توسط   | 


شهید محمد رضا مرادی در یکی از روزهای سرد بهمن سال 1341 در کرمان به دنیا آمد .

محمد پنج ساله بود که به خاطر هوش و استعداد سر شارش پا به دبستان می گذارد و کلاس اول و دوم را در دبستان ادب می خواند . بعد از گذراندن دبستان و راهنمایی در هنرستان اقبال تحصیل خود را دنبال می کند . دوران هنر ستان با روزهای شور انگیز انقلاب تو ام است . محمد پرشور با ایمان در بستر جاری حوادث انقلابی قرار می گیرد و از هیچ تلاشی برای پیروزی روشنی بر تاریکی دریغ نمی کند .وقتی انقلاب اسلامی مثل ستاره ای روی سینه آسمان ایران می درخشد محمد خود را در لباس سبز پاسداری می بیند . آموزش های سخت و فشرده نظامی و تجربه هایی که از حوادث کردستان آمو خته است او را برای مقابله با تجاوز بعثی ها آماده تر می کند . واحد اطلاعات و عملیات خانه تازه ای برای او می شود . ماموریتهای حساس و خطرناک را یکی پس از دیگری به انجام می رساند و در این راه چند بار زخم کینه دشمن را به جان می خرد . او با سرمایه ایمان ، شجاعت و شکیبایی خانه اطلاعات و عملیات را آباد می کند زیرا فرماندهی این واحد را به عهده گرفته است .

صبح روز هشتم اسفند ماه سا ل شصت و دو عراق منطقه محمد رضا و یارانش را بمباران شیمیایی میکند ، او مردانه می ایستد و تک تک نیروهایش را منطقه آلوده دور می کند . آخرین نفری که از منطقه خارج میشود محمد است .

 10 روز بعد محمد در یکی از بیمارستانهای تهران خلعت زیبای شهادت را بر تن پر تاول خود برازنده می بیند .

                         ****************

متخصص روحیه دادن بود . در عملیات  رمضان در حالی که بچه ها همه ناراحت بودند و بعضی ها واقعا نمی دانستند چکار باید بکنند ، رضا یک خربزه مشهدی بر داشته بود و داد می زد : بچه ها بیایید خربزه بخورید ! »

بچه ها با تعجب نگاهش می کردند یعنی : حالا چه وقت خربزه خوردن است!

رضا به این نگاه ها توجهی نداشت و طوری با لذت خربزه را قاچ می زد که آب از دهن راه می افتاد . میگفت : به به روحیه به این می گن !

طوری از خربزه خوردن و روحیه گرفتن حرف می زد  که بچه ها فکر می کردند روحیه هم مثل خربزه خوردن است . البته بی تاثیر هم نبود . خودمان را کشیدیم جلو و او مرتب داد می زد : تعارف نکنید بیایید روحیه بگیرید ! بیایید روحیه بخورید ! بیایید ....

                                *****************

 

هواپیماهای عراقی بر سکوت منطقه خط کشیدندو همه جا را لرزاندند .

بچه ها فریاد زدند شیمیایی، عراقی ها شیمیایی زدند .چادر بچه های اطلاعات عملیات با گازهای شیمیایی تزیین شده بود . محمد رضا هراسان بچه ها را صدا می زد و می گفت بیایید از چادر بیرون . صورت و گردن محمد رضا از مواد شیمیایی خیس شده بود  ولی هنوز مواد شیمیایی روی پوستش تاثیر نگذاشته بود . محمد رضا اصلا َ به فکر این نبود که خودش را از مهلکه نجات دهد ، تنها به فکر بچه ها بود در حالیکه خودش مصدومترین فرد آنجا بود . تا همه نیروها را بیرون خط نفرستاد راضی به بیرون شدن  از خط نشد . خلاصه بعد از ساعتها ایثار و از خود گذشتگی راضی شد که برسانندش بیمارستان .دیگه بچه ها ندیدنش و هفته بعد خبر شهادت محمد رضا همه جا پیچید .

                                 *******************

محمد رضا شبها می آمد و سراغ میخ و طناب را از ما می گرفت می گفتم « اینها را برای چه می خواهی ؟» می گفت « صبح قرار است با بچه ها برویم کوه .»

می گفتم « کوه ؟ کدام کوه ؟ »

می گفت : کوه صاحب الزمان ، با لا رفتن از کوه اراده آدم را قوی می کند .

                         *****************

وقتی بچه ها دورش جمع می شدند اولین صحبتش این بود :

بچه ها : ظهر عاشورا امام حسین( ع )  اولین کاری که کرد با صدای موذن نماز را به پای داشت

و یارانش هم در آن ظهر داغ به نماز ایستادند . شما هم هر جا که می روید در مرحله اول نماز بخوانید و به یاد خدا باشید تا خدا هم به یاد شما باشد .

                   *******************

 

در برخورد اول محمد رضا را که می دیدی احساس می کردی بچه است . ولی وقتی کم کم با او آشنا می شدی می دیدی که این بچه درونش مثل یک دریاست مثل یک کوه است سرد و گرم روزگار را چشیده و اگر چه 50 کیلو گرم وزن دارد ولی فکرش 50 تن ارزش داشت .

                 ************************

شب تاریک و پر ستاره ای بود ، هوا هم بفهمی نفهمی سرد شده بود . حدود 200 متر از خط رفتیم جلو تر، بعد توی یک سنگر جمع شدیم .محمد رضا که چشمهایش توی تاریکی می درخشید شکل شناسایی و چگونگی عمل را تشریح کرد .« در شناسایی اولین کار باید قرائت آیه "و جعلنا من بین ایدیهم سدا و ...............  " سوره یس باشد » با این حرفها قلبهای ما که از شدت اضطراب و هیجان مثل طبلی به صدا در آمده بود آرامش یافت و انگار نه انگار که در دل سپاه دشمن حضور داشتیم .

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم اردیبهشت 1386 ساعت 21:34  توسط   | 


محمد نصر الهی در یکی از روزهای گرم مرداد سال 1342 در کرمان به دنیا آمد . دوران کودکی را در همین شهر با  کار و تحصیل سپری کرد . در نوجوانی با آثار استاد شهید مطهری و دکتر شریعتی آشنا شد .او شیرازه فکری خود را بر پایه آثار اسلامی بنا کرد و با همین معیار به مبارزه علیه حکومت خود کامه پهلوی ها کمر بست . پیروزی انقلاب اسلامی تفکری بود که از نوجوانی برای خود و پیشبرد جامعه اش آن را انتخاب کرده بود

 غائله کردستان ، میدان دیگری بود تا محمد با همه کم سن و سالی در این میدان پخته شود و خود را برای جنگ بزرگ آماده کند .

وقتی مرزهای آرمانی و جغرافیایی ما با تانک های کور حزب بعث موردتجاوز قرار گرفت ، آن روزها محمد لباس پاسداری به تن داشت . فرصت نبرد با دست نشانده های غرب از او رزمند ه ای ساخت که بتواند  با همه توش و توان خود برای سرد کردن آتشی که به جان جامعه اش افتاده بود تلاش کند . عملیات والفجر 8 پایان این تلاش با اجرت شهادت بود . محمد نصر الهی در اوایل اسفند ماه سال 1364 در کنار کارخانه نمک ، شیرینی شهادت را چشید .

 

              *********************

انسان مسئو لیت پذیری بود و عجیب خوش حساب ، هم با خدایش و هم با مردم .

یک روز آیینه ماشین سپاه که تحویل او بود شکست و محمد همان  روز چند ساعت از وقتش را صرف کرد تا آیینه ماشین را عوض کند . هر چند در حین ماموریت شکسته بود و کسی هم از او نمی پرسید چرا شکسته است .

 

                              *********************

در مدت چند سالی که محمدجبهه بود ، سه بار شدیداَ مجروح شد . دو بار در بیمارستانهای تهران بستری بود و یک بار در بیمارستان مشهد . در مشهد چهل روز بستری شده بود ، منتها تا روزی که زنده بود هیچ حرفی در مورد مجروحیتش پیش ما نزد . بعدها جریان را از دوستانش شنیدیم

 

در مسجد یک نفر اشتباهی پوتین های محمد را پوشیده بود و رفته بود . وقتی همه از مسجد خارج شدند یک جفت پوتین در کنار جا کفشی مانده بود ، هر کار کردیم محمد این پوتین ها را به جای مال خودش بپوشد قبول نکرد و پا برهنه از مسجد خارج شد . می گفت می ترسم این پو تین ها را بپوشم و نتوانم صاحبش را پیدا کنم . آن شب محمد فاصله مسجد تا قرارگاه را پا برهنه رفت و از آن به بعد بچه ها به شوخی « پا برهنه » صدایش می زدند .

                                    *********************

زمان عملیات والفجر 8 که عراقی ها جاده را زیر آتش گرفته بودند محمد با دو نفر دیگر از همرزمانش نزدیک 3 راه کارخانه نمک داخل ماشین بوده اند که یک دفعه گلو له توپی در نزدیکی ماشین منفجر شده بود و ترکش ریزی به سر محمد خورده بود و او را به آرزوی دیرینه اش رسانده بود . وقتی خبر شهادت محمد را شنیدم این جمله اش مدام در گوشم زنگ می زد که « خدا گلچین است ، کاری به من ندارد » و شاید به خاطر خوشحالی از این چیده شدن بود که وقتی در گلزار شهدا برای آخرین دیدار رویش را باز کردند یک لبخند ابدی در چهره اش نقش بسته بود . همان لبخندی که او از کودکی به همراه داشت ، همان چهره ای که از پشت تیر سیمانی کوچه سرک می کشید و لبخند می زد .

                             ********************

شهدای والفجر 8 را که به صحن مسجد امام آوردند ، تا از آنجا به سوی جایگاه ابدی تشییع شوند حاج قاسم با دست به یک یک شهدا اشاره می کرد و می گفت : «مادر شهید دیندار ، مادر شهید یوسف الهی ، مادر شهید هندوزاده ، درباره نصر الهی چه بگویم که مادر ندارد .....»

این جمله اشک آلود و صمیمی یک آن مظلومیت محمد را پیش چشم ها عریان کرد و حتی کسانی را که با جنگ و شهادت و انقلاب بیگانه بودند ، به گریه و فغان واداشت و فقط خود او بود که در میان این همه لابه و شیون آرام و با لبخندی ابدی بر لب ، پرچم 3 رنگ را روی صورتش کشیده بود .

 

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم اردیبهشت 1386 ساعت 21:30  توسط   | 


برای چندمین بار منطقه را مورد بازدید قرار داد کارش این بود: آشنایی کامل با محور و بررسی اوضاع و احوال دشمن . آن شب هم با جدیت آخرین دیدار را از محور عملیات انجام داد . همه چیز مهیا شده بود برای انجام عملیات . نگران حالش بودم حدود ساعت 3 بعد از نصف شب بود که از منطقه برگشت .

با آمدن او بیدار شدم ، اما مزاحمش نشدم ، با خودم گفتم : او باید استراحت کند تا آمادگی کامل برای عملیات فردا شب داشته باشد . پس نباید مزاحم او بشوم .

آرام و بدون سرو صدا ، لباس های غواصی را از تن بیرون آورد . چهره اش در آن تاریکی دیدنی تر شده بود . می درخشید . هوا سرد بود .آهسته از گوشه ی سنگر پتویی برداشت ، دورش پیچید خیالم راحت شد که از خط بر گشته و حالا هم می خواهد بخوابد... چشمانم را بر روی هم قرار دادم اما لحظاتی نگذشته بود که صدای العفو العفو او مرا به خود آورد  پتویی دورش پیچیده بود و نماز شب می خواند  ..... با آن همه خستگی ، خدایا این دیگر چگونه مردی است ؟

                                                      راوی : حاج محمود امینی برادر شهید

 

                     ***********************

عملیات بدر بود که هر دوبا  هم مجروح شده بودیم . ما را با هواپیما به مشهد اعزام کردند ودر داخل هواپیما حاج احمد را دیدم که از ناحیه ی دستها شدیداَ مجروح شده بود .خوشحال بودم که همسفر حاج احمد بودم . وقتی به فرودگاه رسیدیم مجروحین را برای مداوا به بیمارستانهای مشهد بردند . چند روزی نگذشته بود که هوای دیدن حاج احمد را کردم . در دلم شوق دیدارش موج می زد ، دلم می خواست هر طور شده حاج احمد را ببینم ، راهی بخش شدم ، وقتی سراغش رو گرفتم گفتند : حاج احمد به جبهه برگشته .

برایم تعجب آور بود ..... با آن شدت مجروحیت که احتیاج به درمان و استراحت داشته چگونه؟ ....

                                  

                                                          راوی : علی سلمه ای همرزم شهید 

                        ******************

 

آدم عجیبی بود .خوش برخورد بود و پرجاذبه . هیچگاه لحظات با او بودن را نمی توان فراموش کرد دوست داشتنی بود و تو دل برو .

آن روز وقتی بچه ها بعد از یک تمرین سخت و طاقت فرسا به سنگر برگشتند ، از فرط خستگی همین که روی زمین دراز کشیدند ، به خواب عمیقی فرو رفتند . سکوت همه ی سنگر را فرا گرفته بود که حاج احمد وارد شد ، همه دراز  به دراز خوابیده بودند . در کنار بچه ها یک به یک زانوزد و آرام و آهسته لباسهای خیس را از تن آنها بیرون آورد.  پتو های کنار سنگر را روی آنها انداخت و از سنگرخارج شد .  بارها دیده شده بود که این کار را انجام داده .

                                             راوی : عباس عسکری

 

                             **************************

او برای اینکه بچه ها احساس تنهایی و غربت نکنند ، به سنگرها و چادرها سرکشی می کرد . به گونه ای برنامه ریزی کرده بود که هر وعده در یک جمع هشت تا ده نفری حاضرشود و همراه آنها غذا بخورد . با تک تک آنها می نشست و صحبت می کرد و حرف هایشان را می شنید  . آن روز وقتی احساس کرد که تمرینات سختی به آنها داده است ، زودتر از روزهای قبل به سراغ جمعشان رفت و در حالی که با کلام خود آنها را نوازش روحی می داد وقتی کنار هر یک از بسیجی ها می نشست می پرسید : چطوری عزیزم ناراحت که نیستی ؟

و وقتی با لبخند او روبرو می شد ادامه می داد : از دست من که  ناراحت نیستی ؟ و جواب همه منفی بود و او حرفش را اینگونه کامل می کرد . اگر شما را اذیت می کنم مرا ببخشید ..... مجبوریم که این آموزش ها را بگذرانیم .

هنوز روح لطیف و طنین کلمات او برروح و جانمان احاطه دارد ، چه گوش نواز است شنیدن چندین و چند مرتبه ی سخنان حاج احمد ، آیا می شود ؟ .....

 

                                                               راوی : سردار سلیمانی

 

                                        *********************

بین هیچکدام از نیروهای گردان فرق نمی گذاشت به همه یکسان احترام می گذاشت حتی در تقسیم امکانات این یکسان نگری را رعایت می کرد . هیچ گاه به نیروهای تحت امرش جسارت نمی کرد ، بهترین امکانات را برای آنها تهیه می کرد ..

خاطرات مهربانی های او را نه تنها سنگرها هنوز در ذهن خود نگه داشته اند ، بلکه دارخوین هم گاهی به مرور آن لحظات می پردازد .

وقتی در منطقه ی دارخوین قرار شد گردان مکانی را برای استراحت پیدا کند ،به چند ساختمان خشتی گلی رسیدند که تقریباَ مخروبه بودند . شاید بچه ها می ترسیدند درون آنها استراحت کنند . اما دقیقاَ در کنار آنها مدرسه ای نسبتا َ بزرگ قرار داشت که صد البته از آن ساختمان های خشتی مخروبه بهتر بود .

همه منتظر بودند تا حاج احمد نیروها را درون این دو مکان تقسیم کند . آن روز همه دیدند که او با خنده ای که به لب داشت ، مدرسه را برای اسکان بسیجی ها اختصاص داد و اتاق های گلی را برای کادر و فرماندهی گردان در نظر گرفت .

                        راوی : مرتضی حاج باقری همرزم شهید

 

                                     ********************

شبها سرد بود و استخوان سوز ، سوز سرما تا مغز استخوانت نفوذ می کرد و سنگر با گرمای وجود خوبان ِغریب به خواب ناز فرو رفته بود . در آن تاریکی ، او آرام از جایش بلندمی شد و ازسنگر بیرون می رفت.یک را ست به طرف دستشویی ها روانه می شد بعد از یک بازرسی سریع،آفتابه های خالی رادریک محل جمع میکرد و فاصله ی طولانی دستشویی ها تا تانکر آب را درچندین نوبت طی میکرد و آفتابه هایی راکه از آب پرکرده بود،در کنار دستشویی ها قـرار می داد و آنـجـا را کامـلا       می شست . او نمی خواست بسیجی ها وقتی برای نماز صبح از خواب بیدار می شوند، برای تهیه آب به سختی بیفتند. بعد از این کار تازه اول کار حاج احمد بود. به گوشـه ای می رفت و درتـاریـکی آسمان گم می شد، گاهی فقط صدای ناله هایش به گوش می رسید که عـاجزانـه حـضـرت حق را      می خواند:الهی العفو....

کار همیشگی اش بود....

                           راوی: مرتضی حاج باقری همرزم شهید حاج احمد امینی

 

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم اردیبهشت 1386 ساعت 21:28  توسط   | 


حمید رضا جعفر زاده در یکی از روزهای سرد دی ماه سال 1337 در تبریز به دنیا آمد و در کرمان بزرگ شد . از ابتدای نوجوانی تن به لذت کار سپرد تا مرهم کوچکی برای زخم فقر خانواده ُ خود باشد . اواسط دهه پنجاه با مطالعه اعلامیه هاو کتابهای امام خمینی با افکار این مرد بزرگ و سازش ناپذیر آشنا شد و مجذوب ایشان گردید .

روزهای انقلاب ، روزهای نشاط و شادی او بود . حضور فعالانه اش در صحنه های گوناگون انقلاب از او جوان مبارزی ساخت که تا آخرین روز زندگیش لحظه ای آرام و قرار نداشت .

وقتی صدای جنگ از طبل حزب بعث بر خا ست ، حمیدرضا بی درنگ به سوی خطوط نبرد شتافت لشکر 41 ثا را... مقصدش بود و واحد تخریب آن خانه اش .

تواضع و فداکاری او در نبردهای گوناگون باعث شد جانشین مسئول واحد تخریب لشکر شود حمید بارها در عملیات گوناگون تر کش و گلوله بر جانش نشست اما ایستاد تا انقلاب بزرگ مردی که از نوجوانی مجذوبش شده بود بماند.

در اولین روز عملیات والفجر 8 در بهمن ماه سال 1364 در کنار ساحل اروند رود حمید رضا جعفر زاده صورت گلگون خود را روی بستر خیس این رود نامدار گذاشت تا برای همیشه نامش روی مخمل سرمه ای آسمان بدرخشد .

 

                          ***********************

 

شاگرد عمویش بود روی یک تانکر بزرگ نفتکش . برای کمک به خانواده این کار را پیشه ی خود کرده بود . از دستمزدی که می گرفت ، مقداری را به مادر می داد  و بقیه را به یتیم ها کمک می کرد

خانواده های فقیری نیز در لیست کمک رسانی او قرار داشتند ،  گاهی اوقات برای آنها نفت می برد گاه و بی گاه به پرورشگاه می رفت و با بچه ها ارتباط برقرار می کرد و گاهی در تنهایی خود ، برای اینکه نمی توانست به آنها کمک کند اشک می ریخت .یک روز که علت گریه کردنش را پرسیدم ، پاسخ داد : این بچه ها بی سرپرستند کسی نیست از آنها سرپرستی کند . اکثر دسیمزد خود را به همین بچه ها کمک می کرد هر وقت از مسا فرت بر می گشت ، با دستی پر از هدیه به پرورشگاه می رفت .

وقتی از حمید رضا علت این همه محبت نسبت به بچه ها را می پرسیدم جواب زیبایی می داد :

برادر جان مگر نفرمو ده اند که اگر انسان مسلمان فرد یتیمی را نوازش کند ، هر تار مویی که از زیر دست او رد می شود ، به همان اندازه برای او ثواب می نویسند ؟

 

                           *************************
هر چه اصرار کردم فایده ای نداشت دیگر فرزندش را در آغوش نگرفت علت بغل  نکردن فرزند ش را پرسیدم  گفت : می ترسم مادر ! بلافاصله پرسیدم : از چی می ترسی ؟ در حالیکه از روح کلامش ترس از خدا آشکار بود جواب داد : می ترسم مهرش در دلم جا ی گیرد ....... ومن منتظر کامل کردن کلامش ، خب ..... ؟    آن وقت این مهر از رفتن به جبهه مرا باز دارد ... و رفت و رفت .

 

                                     **********************

آن شب بدون سر و صدا به تاریکی پناه برده برد در گوشه ای تک و تنها مشغول کندن زمین شد شبهای بعد در همان جا مشغول نماز می شد . شاید می خواست با این کار به تاریکی قبر عادت کند یک شب بعد از نماز در حالیکه مثل باران اشک می ریخت از حضرت احدیت اینگونه در خواست کرد . ای مهربان ! اگر واقعا َ  مرا بخشیده ای و پاک کرده ای ، آرزویم را برآورده کن .... آرزوی شهادت دارم .

                                                    راوی : شهریاری همرزم شهید

                                  **********************

در هوای گرم و طاقت فرسای اهواز ، بعد از صرف نهار یک چرت کوتاه می چسبید . همه ی بچه می خواستند که زیر پنکه درون سنگر دراز بکشند ، اما هیچ کس روی صحبت کردن با حمید رضا را نداشت . او باید اجازه می داد آن روز قرار بود به هور برویم .همین که به جمع بچه ها پیوست، بدون اینکه بچه ها حرفی بزنند اعلام کرد کمی استراحت می کنیم و بعد حرکت . با گفتن این کلام بیرون رفت . همه تعجب کرده بودند ، اما خوشحالی در چهره آنها آشکار بود« استراحت بعد حرکت »

بهترین موقعیت زیر باد پنکه در آن گرما خستگی را از تن بیرون می کرد و خیلی مزه می داد .

یک به یک دراز کشیدند ، اما خبری از جعفر زاده نشد . وقتی او را بیرون سنگر که روی شن های داغ دراز کشیده بود  دیدند، خجالت سراسر وجودشان را فرا گرفت ، آری او با این کار خودش را تنبیه می کرد و چگونگی کنترل نفس را به همه یاد می داد. راوی : حاج باقری همرزم شهید

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم اردیبهشت 1386 ساعت 21:23  توسط   | 


قبول نمی کرد . اما با اصرار بچه ها به عنوان امام جماعت جلو ایستاد . روحیه ی شوخ طبعی داشت . نیت نکرده نماز را بست . بچه ها شک کرده بودند اقتدا بکنند یا نه ؟

همین که به رکوع رفت حس شد که قضیه مثل اینکه جدی است . تعدادی که به نماز اقتدا نکرده بودند ، یا الله گفتند و به رکوع رفتند . هر چه انتظار کشیدیم که سر از رکوع بردارد خبری نشد که نشد . چند دقیقه ای گذشت ..... با خنده ی ا و که گوشه ای ایستاده بود قامتها راست شد : گفتم که من لیاقت امام جماعت شدن را ندارم .

خنده ی بچه ها به آسمان رفت  ، سر کار رفته بودند . در میانه ی رکوع از بین نیروها فرار کرده بود

                                         راوی : علی محمدی همرزم شهید هندوزاده

 

                        ***********************

امروز قبل از نماز صبح برادر معافی را خواب دیدم ( شهید معافی ) که منتظر بود تا وضو بگیرد من هم می خواستم وضو بگیرم . وقتی به هم رسیدیم ناگهان به طرف من آمد دستها را دور گردن یکدیگر انداختیم و تا زمانی که از خواب بیدار شدم ، یکدیگر را می بوسیدیم و گریه می کردیم .

 

یا رب ز کرم حال دعا بخش مرا                           در حال دعا جرم و خطا بخش مرا

تا امشب اگر نیامرزیدی مرا                             امشب تو را به خون شهدا بخش مرا

آنان که ندای حق شنیدند همه                          با شوق به سوی حق دویدند همه

بر تن کفنی ز اطلس خون کردند                      در سنگر سرخ آرمیدند همه
+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم اردیبهشت 1386 ساعت 21:21  توسط   | 


 

محمّد مهدی کازرونی

ولادت:  ۱۳۳۸ کرمان

شهادت : ۱۳۶۲   مریوان   عملیات والفجر ۴ 

 

مقدمه

"حاج مهدی" از جنس مرداني بود كه گردش روزگار آبديده اش کرد و امروز بعد از گذشت ساليان نه چندان دور از هجرت او، روزگار دل‌تنگ ديدار او و همه‌ي مرداني شده است كه از جنس او بودند و اين دل‌تنگي‌ها را مي‌توان در واگويي خاطرات تلخ و شيرين مردمان روزگار احساس کرد.

آن چه مي‌آيد، گوشه‌اي از ناب ترین لحظه های زندگاني سراسر جهاد و حماسه‌‌ي سردار شهيد حاج محمّدمهدي كازروني فرمانده‌ي‌ دلير طرح عمليات لشكر 41 ثارالله كرمان است كه به روح ملكوتي‌اش تقديم مي‌گردد.


 

خاطرات


 

۱
  دو ماهه بود كه مريضي سختي گرفت و دكترها جوابش كردند. باسختی فراوان به شهر رفتيم و منتظر مانديم تا روز بعد ببريمش پيش دكتر.

وقت نماز، توي مسجد از خدا خواستم كه اگر قرار است مهدي در آينده پسر نا‌اهلي شود، او را از من بگيرد.

 روز بعد، وقتي دكتر معاينه‌اش كردگفت اثري از بيماري در وجودش نيست.

 مهدي خوب شد و تا زمان شهادتش يك بار هم مريض نشد.


 ۲ 

    توي روستا اگر از خانه‌اي صداي قرائت قرآن مي‌آمد، اهالي تصور مي‌كردند يك نفر در آن خانه مُرده است.

مهدي يك نوار قرآن داشت كه روزها ضبط صوت را روشن و با صداي بلند به آن گوش مي‌داد.

يك روز گفتم: هم سايه‌ها اعتراض دارند كه چرا هميشه از خانه‌ي ما صداي قرآن مي‌آيد؟ مگر كسي فوت كرده؟!

گفت: قرآن برنامه‌‌ي دين آدمه. روح آدم رو زنده مي‌كنه. قرآن رو براي مُرده‌ها پخش مي‌كنن... ولي قرآن مال زنده‌هاست.


 

۳

    سال تحصيلي که شروع می شد، عكس شاه و فرح را از اول تمام كتاب‌هايش می کند.

وقتی بهش تذکر می دادیم که با این کار ممکنه مامورهای رژیم بلایی به سرش بیاورند،می خندید ومي‌گفت: دوست ندارم هر بار كه كتابم رو باز مي‌كنم چشمم به اين‌ها بيفته.


 

۴

  خودش را به مريضي زد تا در مراسم استقبال از فرح که برای افتتاح شرکت پسته به روستا آمده بود شركت نكند.

 دليلش‌ را كه پرسيدم، گفت: اول این كه من جلوي يك زن بی حجاب نمي‌رم. دوم هم اين که فرح كسي است كه به دستورش طلبه‌هاي ما رو توي زندان شكنجه مي‌كنن.


 

۵

  درمیان بهت و تعجب بچه های دبیرستان نظامی کرمان، یک خبربه سرعت بر سر زبان ها افتاد.

«... نمي‌توني فكرش رو بكني ... يكي از بچه‌هاي سال اول توي سالن اجتماعات ايستاده و نماز خونده!»

 

توی محیطی که هر کس نماز می خواند انگشت نمای همه می شد، مهدی هر روز نمازش را می خواند.

بعد از نماز هم قرآنش را درمی آورد و چند دقيقه قرآن می خواند.

     گفت: با خودم فكر كردم اگر براي رضاي خدا و شكرِ او نماز مي‌خونم نبايد از تمسخر ديگران بترسم.

 

خيلي از كساني كه تا آن روز نمازشان را مخفيانه مي‌خواندند، از روز بعد كنار مهدي ايستادند و نماز خواندند.

از نماز‌خوان های دبیرستان نظام در سال‌هاي دفاع مقدس مرداني چون محمود اخلاقي، مجيد سلماس، حسين مختار‌آبادي و ... مردانه جنگيدند و به شهادت رسيدند.


 

۶ 

  بارها به معلم‌ها ی مدرسه ی روستا که همه گی  زن بودند تذكر داده بود كه حجاب شان را رعايت كنند. پدرش بهش می گفت : تو فقط درست رو بخون، چه كار به حجاب اونا داري؟

:  من که کار بدی نمی کنم. چون توي قرآن اومده كه زن بايد حجاب داشته باشه من بهشون تذكر مي‌دم كه با حجاب باشن.


 

۷  

   معلم‌هاي مدرسه‌ي روستا ، كت‌هايشان را در آورده بودند و يك گوشه گذاشته بودند. خودشان هم گرم بازي واليبال بودند.

وقتي مهدي وضع لباس پوشیدن معلم ها را ديدگفت: ديگه بهشون تذكر نمي‌دم... امروز كاري مي‌كنم كه معلم‌ها با چادر برن مدرسه. فوراً رفت و از مسجد به تعداد معلم‌ها چند تا چادر آورد وگذاشت به جاي كت‌ها .

كت‌ها را هم برداشت وگذاشت توي مدرسه.

 

آن روز همه‌ي معلم‌ها چادرهایی را که مهدی آورده بود به سر كردند و از وسط روستا به مدرسه رفتند.


 

۸

     اوايل سال پنجاه و شش يك خبر مثل توپ توي روستا صدا كرد. «... عكس شاه از سر در مدرسه گم شده.»

مهدي شب قبل از دبیرستان نظام به روستا آمده بود؛ عكس شاه را از سَر درِ مدرسه پايين آورد و عكس يك الاغ را نقاشي كرد و گذاشت به جاي آن.


 ۹ 

     خیابان ها پُربود از مأمور های رژیم.

مهدي خيلي آرام و خون سرد داشت روي ديوار شعار مي‌نوشت.

با ترس گفتم: «چه طوري اين قدر آرومي؟ اگر گير بيفتي اعدامت مي‌كنن!»

گفت: اونا شجاع نيستن. چون مي‌دونم مأمورهاي شاه بيش تر از ما مي‌ترسن، خيالم راحته...


 

۱۰  

      می خواست يك گوني اعلاميه را ببرد داخل مسجد جامع و پخش کند؛ ولي مأمورهای  حكومت نظامي همه جا را به شدت كنترل مي‌كردند.

يك دست لباس كهنه و پاره پوشيد وخودش را به شکل گداها در آورد. بعد هم پُرسان، پُرسان خودش را به مسجدجامع رساند و گوني اعلاميه را گذاشت كنار منبرو یک گوشه نسشت.

 

چند لحظه بعد لباس‌‌هايش را عوض كرد و نشست بين جمعيت تا در يك فرصت مناسب اعلاميه‌ها را پخش كند.


۱۱ 

     چند ساعت از درگيري مردم و مأمورهاي شاه مي‌گذشت ولي خبري از مهدي نبود. آخر شب كه آمد؛ لباسش پر از گِل و لجن بود.

 

براي اين كه مأمورها را به جاي ديگري بكشاند ،هم راه شهيد محمدحسيني جلوي سينما درگيري ايجاد كرده بود و سينما را هم آتش زده بودند.

 

مأمورهاي ساواك كه مي‌خواستند بگيرندش، رفت توي جوي آب و چند ساعت زير پل خوابيد تا مأمورها بروند.


 

۱۲ 

     آرام ايستاده بود كنار درب مسجد جامع و يك پلاكارد بسته در دستش گرفته بود ؛ كلاهش را هم تا بالاي چشم‌هايش پايين كشيده بود.

مردم مي‌خواستند بعد از يك اعتراض آرام از مسجد خارج شوند كه ناگهان مهدي پلاكارد را باز كرد و عکس امام را بالاي سرش گرفت.

با فرياد «يا مرگ يا خمينيِ» مهدي مردم ريختند وسط خيابان و شعار سر دادند.

 

با اين كارِ مهدي تظاهرات ضد شاه كه تا آن روز فقط توي مسجد برگزار مي‌شد، به خيابان‌ها كشيده شد.


 

۱۳ 

     ازش پرسيدم تو كه با نظام شاهنشاهي مخالفي، براي چي رفتي دبيرستان نظام؟

در جوابم گفت : اول با خودم گفتم درس می خونم و وارد دانشكده افسري مي‌شم. اما وقتي ديدم نظام داره براي سركوب دين و ظلم به مردم نيرو تربيت مي‌كنه، تصميم گرفتم توي ارتش نيروي نفوذي بشم و فعاليت مذهبي رو به اون جا بكشم.


 

۱۴ 

      خراب کارها مسجد جامع را كه آتش زدند، مي‌خواستند با يك كاميون فرار كنند. مهدی دنبال کامیون دوید وهر طور که بود سوار کامیون شد.

 چند لحظه بعداز سوار شدن مهدی، يك نفر از بالاي كاميون پرت شد بيرون و چند نفر هم به شدت زخمي شدند.


۱۵

      مرد زير مشت و لگد مهدي فرياد مي‌زد: ... اشتباه كردم ... ببخشيد .

مهدي كه بعد از يك تعقيب طولاني رئيس باند معروف به موتور سوارها را گرفته بود و حسابي كتك زده بود، خط و نشان كشيد كه «تازه اين اول كاره ... من با بقيه موتور سوارها هم كار دارم!»

 

توی شهر پیچیده بود که یکی از بچه های سپاه، رئیس باند موتور سوار ها را به شدت کتک زده.

از آن روز به بعد موتور سوارهایی که آسایش را از مردم سلب کرده بودند دیگر توی شهر آفتابی نشدند.


 

۱۶ 

     مهدي هم راه شهيد اصلاني از روي كابلي كه دكل مخابرات سپاه را به استانداري وصل كرده بود مي‌گذشت.

مهدی از روی کابل  شروع كرد به تيراندازي هوايي و اين در حالي بود كه استاندار و مسئولين نظامي شهر توي سپاه بودند و داشتند به كار آن ها نگاه مي‌كردند.

بعد از مانوري كه مهدي انجام داد، آوازه‌ي توان رزمي و نظامي سپاه در كنار اخلاص و تعهّد نيروهايش توي شهر پيچيد.


 

۱۷ 

      مطلع شديم تعدادي از اشرار وارد كوير شده‌اند. تا آمديم وسایل مان را جمع وجور کنیم و آماده‌ي حركت شويم، مهدي و شهيد سليمي‌كيا با تیر باركاليبر پنجاه رفته بودند به طرف کویر تا به قول خودشان از اشرار استقبال کنند. دنبال شان راه افتاديم ولي فايده نداشت . ما فقط صداي تيراندازي طرفين را از دور مي‌شنيديم.

وقتي مهدي برگشت ، يك جاي سالم روي ماشينش نبود اما حاضر نشده بود تنها تیرباركاليبر پنجاه سپاه كه براي گرفتنش از ارتش كلي زحمت كشيده بود را رها كند و برگردد.


 

۱۸ 

      چند ماه با هم در پُست ايست و بازرسي سپاه هم كار بوديم.

در تمام اين مدت با متهمين و افراد مشكوك خيلي معمولي رفتار مي‌كرد و اگر كسي مقاومت مي‌كرد فقط در صحبت كردن با او تند مي‌شد.

 

یکی از راننده هایی که ماشینش را توقیف کرده بودند ، به بچه های سپاه تهمت زده بود و گفته بود خود آن ها مواد مخدّر را توی ماشین گذاشته اند.

مهدي كه از موضوع مطلع شد،تا چشمش به راننده افتاد سرش فریاد کشید و دستور داد بازداشتش کنند .

‌گفت: برخورد تندم فقط براي اينه كه از حيثيت بچه‌هاي سپاه دفاع كنم.


 

۱۹ 

      كاروان اشرار در حال حركت بود.

 مهدي گفت: اونا توي چنگ ما هستن، من مي‌خوام برم دنبالشون.

به جز حميد ایران منش که به حمیدچريك معروف بود و دو نفر ديگر، كسي باهاش نرفت.

بعد از پايان درگيري تعداد زيادي اسلحه و هشت ماشين از اشرار بر جاي مانده بود.

 

مهدي گفت:  وقتي يك نفر در موضع خوبي كمين كرده باشه مي‌تونه با يك گردان از نيروهاي دشمن بجنگه.


 ۲۰

          در يك روز دو بار با اشرار درگير شديم.

از شدت تشنه گي داشتيم هلاك مي‌شديم و آب هم براي خوردن نداشتيم.

مهدي كاپوت ماشين را بالا زد و فوري لوله‌ي خودكارش را در آورد و كرد توي رادياتور ماشين. يك كم از آب رادياتور مكيد و گفت: خوبه ... مي‌شه خوردش.

مهدي كه آب خورد، همه‌ي بچه‌ها كنار ماشين صف كشيدند تا با آب رادياتور جان‌شان را نجات دهند.


۲۱ 

    مهدي تمام روزنامه‌هاي يكي از گروهك‌ها را خريد و جلوي همان  روزنامه فروشي آتش زد.

روزنامه فروش گفت: تو كه زورت مي‌رسه چرا پول دادي و روزنامه‌ها رو خريدي و آتش زدي؟ بدون پول دادن مي‌سوزوندي؟

مهدي گفت: اگه بدون پول دادن مي‌سوزوندم، توي روزنامه‌هاتون مي‌نوشتین به زور روزنامه‌هاي ما رو آتش زدن. اما الآن مال خودم رو مي‌سوزونم تا دهن تون رو ببندم.


 

۲۲ 

    تعدادي از گروگان‌هاي لانه‌ي جاسوسي آمريكا در سپاه كرمان تحت نظر بودند؛ اما ساختمان از امنيت كافي برخوردار نبود.

مهدي بارها اين مسئله را تذكر داده بود ولي به حرفش توجه نشده بود، تا اين كه يك روز از خودرويي كه از جلوي سپاه عبور مي‌كرد به طرف ساختمان تيراندازي شديدي شد و ديوار آن آسيب ديد.

بعد از اين ماجرا تدابير امنيتي براي حفاظت از ساختمان بيش تر شد ولي تا مدت‌ها مشخص نشد حمله به ساختمان سپاه كار چه كسي بوده است.

 

مهدي كه ديده بود به حرفش توجهي نشده، اين كار را كرده بود تا اهميت موضوع را به مسئولان بفهماند.


 

۲۳ 

     غائله‌ي كردستان كه شروع شد، خودش را به کردستان رساند و كارش را توی سپاه مهاباد شروع كرد.

گفت:  مأموريتم را در كردستان شروع كرده‌ام، در كردستان هم به آخر مي‌رسانم.

 

دست آخر هم در كردستان ...


 

۲۴  

     موقع گشت‌زني توي شهر يكي از مُهره‌هاي اصلي ضد انقلاب را ديديم كه جلوي خانه‌ي خواهرش ايستاده بود. مي‌خواستيم بازداشتش كنيم، اما وقتي مهدي ازدحام مردم و اصرار خواهرش را ديد مداركش را گرفت و آزادش كرد.

فرداي آن روز همان فرد را توی یک تاكسي دست گير كرديم. مهدي گفت: خواست خدا اين بود كه ديروز آزادش كنيم تا حُسن نيت و خلوص سپاه رو به مردم نشون بديم و هدف ضد انقلاب رو براي تخريب سپاه نابود كنيم و امروز به لطف خدا همون شخص بيفته توي چنگ ما.


 ۲۵ 

 

  مهدي مي‌خواست محاصره‌ي مقرّ بچه های سپاه را بشكند. با آمبولانس هلال احمر و يكي از خانم‌هايي كه آن جا بود، به بهانه‌ي انتقال مجروحين سطح شهر رفتند تا تیر باركاليبر پنجاه را که توی دل دموکرات ها جا مانده بود بیاورند عقب.

وقتي برگشت، آمبولانس آبكش‌ شده بود اما تیر باركاليبر پنجاه هم راهش بود. تا عصر همان روز با استفاده از كاليبر پنجاه حدود هشتاد درصد ازمحاصره ی مقرّ سپاه را شکست.


 

۲۶ 

     دموكرات‌ها چند تا از تانك‌هاي ارتش را آتش زده بودند و اطراف آن ها جشن گرفته بودند و پاي كوبي مي‌كردند.

مهدي رفت جلو و پرسيد: اين جا چه خبره؟

يك نفر از وسط جمعيت فرياد كشيد و گفت: ما حزب دموكرات هستيم. تانك‌ها رو ما آتش زديم.

 مهدي سرش فرياد كشيد و گفت: از امروز اوضاع فرق كرده، چون بچه‌هاي سپاه كرمان وارد مهاباد شده‌اند. به ازاي هر گلوله‌اي كه از امروز شليك مي‌كنيد ما ده گلوله مي‌زنيم و به ازاي هر يك نفر كه از ما زخمي مي‌كنيد ما ده نفرتان را مي‌كشيم.

 

: «ما پاسداريم و با مردم عادي كاري نداريم ولي اگر با دموكرات‌ها هم كاري كنين ... خشك و تر با هم مي‌سوزه»


 

۲۷ 

   نیروهای سپاه تپه‌ي راديو تلويزيون مهاباد را كه گرفتند، دموكرات‌ها براي هر كس كه سرمهدی کازرونی، مسئول عمليات سپاه را تحويل‌شان دهد چهارصد هزار تومان جايزه گذاشتند.

جايزه‌ي آوردن سر فرمانده‌‌ي سپاه نصف اين مبلغ بود!


۲۸ 

     قرار بود اولين روستا را در مهاباد پاك‌سازي كنيم.

تمام شب را رفتيم تا به روستا رسيديم، اما مهدي اجازه‌ي حركت نظامي به سمت روستا را نداد و گفت: اين جا زن و بچه زندگي مي‌كنن، بايد ضد انقلاب رو از روستا بكشيم بيرون.

به دستور مهدي شروع كرديم به تيراندازي هوايي و فرياد كشيدن و هاي و هوي كردن تا نيروهاي ضد انقلاب از روستا خارج شوند.

با خارج شدن نیروهای ضد انقلاب از روستا ،هم منطقه پاک سازی شد و هم خارج از روستا با آن ها درگیر شدیم.


 

۲۹ 

    چون از معدود افرادي بودم كه اهل مهاباد بودم و به سپاه پيوسته بودم، مهدي اصرار كرد كه براي حفظ جانم به كرمان بروم.

در كرمان مرتب به من مي‌گفت: درس خواندن شما اهميتش خيلي زياده ... فردا اهالي بومي منطقه با درس خوندن مي‌تونن با ذهن‌هاي ترور شده‌ي مردم و مكر و حيله‌ي دشمن مقابله كنن.


 

۳۰ 

      با اصرار مهدي به كرمان مهاجرت كردم. توي روستاي محل زندگي‌اش هر كس از مهدي مي‌پرسيد من كي هستم؟ ...

جواب مي‌داد: «پسرم»

 

چند سال بعد كه ازدواج كردم، از مهمان‌ها پذيرايي مي‌كرد و خيلي عادي مي‌گفت پدر داماد است.

براي من كه شيعه بودن را مديونش بودم، مهدي پدر بود.


 

۳۱ 

     مي‌گفت: ذهن مردم كردستان ترور شده، بايد فكرشون رو نسبت به نظام و سپاه عوض كرد.

و براي اين كه حُسن نيت نيروهاي انقلابي و سپاه را به مردم نشان دهد، به خانواده‌هاي بي‌بضاعت كه قبلاً شناسايي كرده بود مواد غذايي و غلّات مي‌داد.

با تغيير نظر مردم منطقه نسبت به سپاه و نظام، نيروهاي ضد انقلاب جایزه ی آوردن سرمهدی را بیش تر کردند.


 

۳۲ 

     تعدادي از دموكرات‌ها توي يك خانه جمع شده بودند و عليه نيروهاي سپاه برنامه‌ريزي مي‌كردند.

مهدي كه از محل‌شان مطلع شد، رفت سراغ‌شان، غافل گيرشان كرد و خودش را رساند بالاي سرشان.

نارنجك را كه انداخت وسط جمع‌دموکرات ها، خودش را حتي خم نكرد. همان جا ايستاد تا انفجار را ببيند و مطمئن شود كه كار همه‌اشان تمام است.


 

۳۳ 

     آن شب وقتي مهدي شنيد فرمانده‌ي بچه‌هاي شيراز كه مسئول حفاظت از مقر راديو تلويزيون بودند زخمي شده، خودش را زد به دل گروهك‌ها و آن قدر با آن ها درگير شد تا به مقر رسيد و پيكر غرق به خون مسئول حفاظت را به بيمارستان ارتش رساند. اما دكتر كه خودش از طرف داران گروهك‌ها بود، بدون معاينه گفت تمام كرده.

مهدي كه به دكتر شك كرده بود، دكتر را بازداشت كرد و دوباره زد به دل گروهك‌هايي كه تمام شهر را گرفته بودند تا بالاخره مجروح را به خانه‌ي دو پزشك فيليپيني كه در شهر بودند رساند و جانش را نجات داد.


 

۳۴ 

     هيئت حل اختلاف به نمايندگي از طرف دولت موقت آمد كردستان. بعد از جلسه با سران احزاب و گروهك‌ها قرار گذاشتند كه سپاه پاسداران منطقه را تخليه كند.

خبر كه به بچه‌هاي سپاه رسيد، مهدي رفت و يقه‌ي داريوش فروهر را گرفت؛ سرش فرياد زد: خائن ... اگر تو رو جاي ديگه ای ببينم، اعدامت مي‌كنم.

 

در جواب فروهر كه گفت ما خدمت گذار اين مملكت هستيم ... مهدي گفت:‌ تاريخ قضاوت مي‌كنه ...


 

۳۵  

    سه ماه آموزش نظامي مي‌ديدم. در طول دوره هر وقت مي‌خواستند براي ما الگويي معرفي كنند، مي‌گفتند شما بايد مثل مهدي كازروني باشيد.

آن قدر اين اسم را شنيده بودم كه ديدنش برايم آرزو شده بود. از او يك فرمانده‌ي خشن و كاملاً نظامي در ذهنم ساخته بودم. وقتي رفتم به منطقه ،سراغش را گرفتم و پيدايش كردم.

نظامي بود... ورزيده بود... اما مهرباني صورتش ...


 

۳۶ 

    نیروهای ضد انقلاب از ورود نيروهاي جديد سپاه به شهر با خبر شده بودند. از تمام خانه‌هاي شهر صداي تيراندازي مي‌آمد.

 مهدي و دو نفر از بچه‌هاي اطلاعات روي يك بلندي ايستادند و با دوربين چند نقطه‌ي شهر را كه از آن جا تيراندازي مي‌شد شناسايي كردند.

گفت: توپ 106 رو بياريد اين جا ...

 و خودش نشست پشت توپ و شليك كرد. ظرف چند دقيقه گرد و خاك تمام نقاطي كه گفته بود را گرفت. بيست دقيقه بعد صداي گلوله از هيچ جاي شهر به گوش نمي‌رسيد.


 

۳۷ 

    اصرار بچه‌ها براي اين كه توي آن اوضاع بيرون نرود فايده نداشت. چهل-  پنجاه گلوله‌ي آر.پي.‌جي گذاشت توي ماشين و هم راه بچه‌هاي اطلاعات از سپاه زد بيرون.

بعد از يك ساعت كه برگشت، فقط قبضه‌ي خالي دستش بود. يك راست رفت به طرف بلندي و گفت: برم ببينم نقاط رو درست زدم يا نه؟

 

از تمام خانه‌هايي كه به طرف سپاه تيراندازي مي‌شد ومهدی آن ها را  با توپ ۱۰۶ نزده بود، دود عظیمی بلند شده بود.


 

۳۸ 

    بني‌صدر دستور داده بود بچه‌هاي سپاه به سمت شهر كه پايگاه اصلي منافقين شده بود شليك نكنند.

خبر كه به مهدي رسيد، يك خمپاره دستش بود. خندید وگفت: به افتخار بني‌صدر تا فردا صبح مي‌كوبيم.

آن شب نزديك دويست و هشتاد گلوله‌ي ۱۲۰ ميلي‌متري به سمت منافقين شليك كرديم.


 

۳۹ 

      تعدادمان خيلي كم بود و هر لحظه احتمال داشت منافقين به پايگاهي كه در آن مستقر بوديم حمله كنند.

مهدي گفت: براي اين كه زنده بمونيم بايد اول ارتفاعات رو به دست بگيريم و بعد شايعه‌سازي كنيم و اوضاع رو به نفع خودمون تموم كنيم.

به پيش نهاد مهدي جعبه‌هاي خالي نارنجك را توی برف های اطراف تپه فرو كرديم و با سيم به هم وصل كرديم. اطراف منطقه را هم نگهبان گذاشتيم تا كسي نزديك نشود. شايعه‌ي" شانزده هزار نيروي سپاه که در نقده آماده هستند و در مدت دو ساعت با هلي‌كوپتر به مهاباد می آیند"کار را تمام کرد و خطرِ حمله‌ي احتمالي منافقين را خنثي كرد.


 

۴۰ 

     نصف روز بود كه در كمين دموكرات‌ها گير افتاده بوديم. با بي‌سيم تماس گرفتيم كه برايمان كمك بفرستند. نيم ساعت بعد از بالاي تپه‌هاي پشت سرمان تعدادي نيرو به ما نزديك مي‌شدند كه مهدي جلويشان حركت مي‌كرد.

جلوي نيروها، كنار قبضه‌ي 106 حركت مي‌كرد و شليك مي‌كرد. با ۱۰۶ كه مي‌زد، نارنجك پرتاب مي‌كرد، نارنجك را كه مي‌انداخت با كلاش شليك مي‌كردو همان طور می آمد جلو.

در تمام مدتی که شلیک می کرد، لب خند از گوشه ی لبش کنار نمی رفت.


 

۴۱ 

     با مهدي رفتم نزديك يكي از پايگاه‌هاي دموكرات‌ها براي شناسايي. هر چه اصرار مي‌كردم كه جلوتر نرود، به حرفم توجه نمي‌كرد و مي‌گفت: بايد بريم جلوتر تا اطلاعات كافي پيدا كنيم.

كاملاً كه نزديك پايگاه‌شان شديم گفت: من مي‌خوام يكي از اين نگهبان‌هاي پايگاه دموكرات‌ها رو اسير كنم. مي‌خواستم برگردم كه گفت: به جان امام اگه برگردي، همين جا داد و بي‌داد راه مي‌اندازم و ...

اسلحه‌اش را به من داد و گفت: اگه من رو دست گير كردن، اصلاً معطل نكن و من رو بزن. اگه به دست اينا بيفتم ممكنه اطلاعاتي از جمهوري اسلامي لو بره.


 

۴۲ 

     براي رفتن به شهرهاي اطراف در طول روز مي‌بايست يك كاروان نظامي حركت مي‌كرد تا از حملات دموكرات‌ها در امان باشد.

يك شب مهدي لباس كردي پوشيد كه از مهاباد به نقده برود. با كمك يكي از بچه‌ها كه كُرد بود، از كنار پايگاه دموكرات‌ها گذشتند؛ اما كمي جلوتر مهدي ايستاد و گفت: رزمنده‌ي اسلام باشيم ودموکرات ها جلوي ما رو بگيرن؟ بايد يه بلايي به سر اينا بيارم...

 

ايستاد، اسلحه را برداشت و يكي از نگهبان‌ها را با تير زد و گفت: بايد يكي‌شون رو بكشم و برم! دست خالي نمي‌شه.


۴۳

     گروه ضربت به فرماندهي مهدي راه افتاد به طرف يك روستا كه راه ورود و خروجش يكي بود و كاملاً در دست ضد انقلاب بود.

نزديك غروب بود اما از نيروها و مهدي خبري نبود.

چند نفر از بچه‌ها رفتند پيش شهید عرب‌نژاد و خواستند بروند دنبال بچه‌هاي گروه ضربت. اما شهيد عرب‌نژاد گفت: تا زماني كه مهدي هم راه بچه‌هاست خيالم راحته كه اتفاقي نمي‌افته.

 

گروه ضربت كه برگشت، پانزده نفر را اسير كرده بودند و كلي اسلحه و ماشين آورده بودند و همان طور که شهید عرب نژاد گفته بود ، يك قطره خون از دماغ كسي نريخته بود و روستا پاك‌سازي شده بود.


 

۴۴ 

    شهيد عرب‌نژاد از مهدي پرسيد چه طور نيروهايت را بدون تلفات برگرداندی و حتي از دموکرات هااسير و غنيمت گرفتی ؟

با لب خند گفت: من كاري نكردم. همه‌ي كارها را خدا كرد. من فقط ذكر گفتم و خدا فقط کار کرد.


 

۴۵ 

     پسر بچه‌های روستایی با يك نارنجك بازي كرده بودند و بر اثر انفجار دست‌هايشان قطع شده بود وبه شدت زخمي شده بودند. مهدي مادرهای بچه‌ها را كه ديد بچه‌هايشان را بغل كرده‌اند و جلوي سپاه شيون و فرياد مي‌كنند، اشك توي چشم‌هايش جمع شد و گفت: بايد اين بچه‌ها رو برسونيم به اروميه ...

 اما نيروهاي ارتش براي انتقال مجروحين با هلي‌كوپتر هم كاري نمي‌كردند.

دست آخر مهدي با تهديد خلبان‌ها بچه‌ها را به اروميه رساند و جان‌شان را نجات داد.


 ۴۶

 

     نيروهاي ضد انقلاب از دو چيز خيلي مي‌ترسيدند. يكي پاسدار و ديگري هلي‌كوپتر كبري.

بعضي از عناصر ضد انقلاب كه جرم‌شان سنگين نبود و بخشيده شده بودند، مي‌گفتند: سران ضد انقلاب كه عمل كرد مهدي را مي‌بينند، مي‌گويند: او به اندازه‌ي دوازده هلي‌كوپتر كبري براي جمهوری اسلامی كار مي‌كند.


۴۷ 

     از بالاي ارتفاع داشتم آمدن مهدي را نگاه مي‌كردم كه يك مرتبه ماشينش با يك انفجار به هوا رفت. تا آمدم بجنبم و خودم را به آن جا برسانم، مهدي كه تمام بدنش پُر از خاك بود از راه رسيد. دو تا جنازه هم روي سقف ماشين گذاشته بود.

با عصبانيت به جنازه‌ها اشاره كرد و گفت: اينا رو گذاشته بودن كه تو كمين من باشن و ...

ماشين كه به هوا پرت شد، مهدي از بالا دو نفر را ديد كه در كمينش هستند تا چنان چه از انفجار جان سالم در برد همان جا كارش را تمام كنند. همان بالا اسلحه‌اش را كشيد و ...


 

۴۸ 

    مقر ضد انقلاب هتلي بود كه از هر گوشه‌اش به طرف ما تيراندازي مي‌شد. حجم آتش ضد انقلاب آن قدر زياد بود كه فقط توي سنگرهاي مان پناه گرفته بوديم و حتی جرأت نمی کردیم سرمان را بالا بیاوریم.

چند ساعت بعد از شروع تیر اندازی، ناگهان سر و صدا ها و تیر اندازی قطع شد.

 سرم راکه از سنگر بيرون آوردم، هم تعجب کردم وهم خنده ام گرفته بود.

مهدي و چند نفر از بسيجي‌ها هتل را پاك‌سازي كرده بودند و داشتند به طرف مقر خودمان بر مي‌گشتند.

انگار هيچ اتفاقي نيفتاده بود. مي‌آمدند و با خنده وشوخي به طرف هم گلوله برفي پرتاب مي‌كردند.


 

۴۹ 

    چند تا از بچه‌ها را كه هيكل درشتي داشتند صدا زد؛ لباسش را در آورد و بچه‌ها را قسم داد تا جايي كه ‌توان دارند بيفتند به جانش و بزنندش.

 حدود يك ساعت كتك خورد، اما وقتي از جايش بلند شد انگار خوش حال بود. دليل كارش را كه پرسيدم گفت: چون زياد توي شهر رفت و آمد مي‌كنم اگه به دست دموكرات‌ها بيفتم ده برابرِ این كتك مي‌خورم. الآن مي‌خواستم بفهمم طاقت شكنجه‌ي اون‌ها رو دارم يا نه؟


 

۵۰ 

   به عنوان يكي از خدمه‌ي كاروان آمده بود حج تمتع. شب ها تا صبح توي مسجد‌الحرام مي‌ماند و مناجات مي‌كرد.

 آفتاب كه مي‌زد، زودتر از بقيه مي‌رفت به سَمت هتل  تا صبحانه‌ي كاروان را آماده كند.


 

۵۱ 

     من و يك زن ديگر تنها كساني بوديم كه توي كاروان محرم نداشتيم. موقع طواف كه شلوغ بود، حاج مهدي يك تكه پارچه به كمرش مي‌بست و ما سر آن را مي‌گرفتيم و طواف مي‌كرديم تا گُم نشويم.

حاجي در تمام طول سفر مواظب بود كه اگر كاري داشتيم برايمان انجام بدهد.


۵۲ 

     براي اين كه صداي شعار حجّاج ايراني به گوش ساير حجّاج نرسد،سعودي‌‌ها چند تا ماشين را فرستادند وسط جمعيت تا با بوق زدن مانع شعار دادن ايراني‌ها شوند.

حاج مهدي دور از چشم مأمورهاي سعودي به ماشين‌ها لگد مي‌زد؛راننده‌ها هم از ترس خراب شدن ماشين‌هاي‌شان بوق نمي‌زدند و مي‌رفتند.

يك كاميون هم وسط جمعيت بود كه وقتي حاج مهدي نتوانست با لگد زدن متوقفش كند، چرخ‌هايش را پنچر كرد تا همان جا بماند و نتواند هم راه جمعيت بيايد.


 

۵۳ 

     پس از مراسم برائت از مشركين سعودي‌ها چندين بار زنداني‌اش كردند؛ اما هر دفعه که دست گیرش کردند،فرار كرد. آخرين بار كه دست گيرش كردند، دست و پايش را با زنجير بستند و چهار-  پنج روز زودتر از پايان مناسك حج با اولين پروازي كه به ايران مي‌رفت فرستادندش به مشهد.

وقتي به كرمان رسيد، با همان لباس احرام و كفشي كه موقع مناسك به تن داشت آمد توی خانه . مي‌گفت با هواپيمايي كه به مشهد رفته، به شيراز هم رفته و شاه‌چراغ راهم زيارت كرده تا رسيده به كرمان.


 

۵۴ 

    دو قلوهايش كه به دنيا آمدند براي نام گذاري اشان هر كسي چيزي مي‌گفت. اما حاجي گفت: هر چی قرآن بگه.

قرآن را که باز كرد، آیه آمد «بشيراً و نذيراً»

اسم پسرهايش را گذاشت بشير و نذير.


 

۵۵ 

   روغن كه خوب داغ شد، حاج مهدي آرد و خرما را به آن اضافه کرد و شروع کرد به چنگ زدن آن ها تا برای بچه ها عملیات سپاه غذا درست کند.

مي‌گفت اين غذاها رو سحر بخورين تا نيرو بگيرين. هم بايد روزه بگيرين و هم عمليات كنين ... بايد جون داشته باشين.


 

۵۶ 

     شصت-  هفتاد نفر از عراقي‌ها توي روستا مخفي شده بودند و از همان جا به طرف بچه‌ها تيراندازي مي‌كردند.

حاج مهدي كه مسئول عمليات تيپ ثارالله بود با چهار نفر از بچه‌ها رفتند به طرف روستا. چند ساعت بعد كه صداي تيراندازي قطع شد، حاج مهدي برگشت و تمام عراقي‌ها را هم با خودش آورد.


 

۵۷ 

     ماجراي نبردهاي حاج مهدي در كردستان را از بچه‌ها شنيده بودم. وقتی برای اولین بار خودش را دیدم و از خودش سئوال كردم، ماجراي اتفاقات كردستان را تعريف ‌كرد اما با يك تفاوت كه به نقش خودش كه هميشه فرمانده عمليات بود هيچ اشاره ای نكرد.

از كارهاي ديگران تعريف مي‌كرد و كارهايي كه خودش انجام داده بود را نیز به ديگران نسبت مي‌داد.


 

۵۸ 

    كارش شده بود سركشي به مقرهاي سپاه و برنامه‌ريزي براي عمليات.

مدام در رفت و آمد بین مقر های سپاه بود و به خاطر همين جاي ثابتي نداشت كه بتواني پيدايش كني.

فقط موقع نماز كه مي‌شد مي‌توانستي توي صف نماز جماعت ببيني‌اش.


 

۵۹  

    گُم شد . هر جا دنبالش گشتم نديدمش.

 صداي تانك را شنيدم كه نزديك مي‌شد و بچه‌ها داشتند به طرفش تيراندازي مي‌كردند. با سابقه‌اي كه از حاج مهدي مي‌دانستم، حدس مي‌زدم كه تانك عراقي را برداشته و دارد مي‌آورد عقب.

جلوي بچه‌ها را گرفتم كه تيراندازي نكنند. خودش بود. توي همان نيم ساعتي كه گُم شده بود، تانك عراقي‌ را گرفته  بود و خدمه را هم جلويش به خط كرده بود تا برسند به خط خودي.


 

۶۰ 

    مي‌رفتيم به طرف جلو. حاج مهدي زخمي و خسته بود و داشت با حاج قاسم بر مي‌گشت عقب.

جلوتر كه رفتيم، بچه‌هايي كه آن جا مستقر بودند گفتند ماشين حاجي روي مين رفته و منفجر شده، خودش هم زخمي شده بود و موجي.

حاج مهدی با همان حال بقيه‌ي مين‌ها را خنثي كرده بود تا نيروها بتوانند راه‌شان را ادامه بدهند.


 

۶۱  

    بد جوري زخمي شده بود. وقتي توي بيمارستان ديدمش، داشت پنبه را با پنس از یک طرف سوراخ پايش رد مي‌كرد و از طرف دیگر بیرون می کشید.

 زخم را تميز كرد و دوباره پانسمان كرد. بدنم از ديدن كارش مي‌لرزيد. پرسيدم چرا اين كار رو مي‌كني؟ گفت: زخم پايم عميقه، براي همين پرستارها دلشون نمي‌آد زخمش رو شست و شو بدن؛خودم زخم رو شست ‌وشو مي‌دم تا پام قطع نشه.


 

۶۲  

    زخم پايش آن قدر عميق بود كه نمي‌توانست برود جبهه. قرار شد در همان مدتي كه كرمان است توي يكي از پادگان‌هاي ارتش به نيروها آموزش بدهد.

 

نيروها را كه مي‌دواند، خودش هم ژ3 را عصا مي‌كرد و پا به پاي‌شان مي‌دويد.


 ۶۳ 

      با گلوله‌هاي جنگي به نيروها آموزش مي‌داد.

مي‌گفت: اگه گلوله مشقي باشه، نيرو ترس رو همين جا تجربه نمي‌كنه، اون وقت ترس توي جبهه به سراغش مي‌آد و روحيه‌اش ضعيف مي‌شه.


 

۶۴ 

     توي منطقه زبيدات بوديم. با ماشين از پنجاه متري كمين عراقي‌ها مي‌گذشتيم که حاجي ايستاد و از لبه‌ي خاك ريز نگاهي به‌شان كرد.بعد هم چند تا بوق زد و به راهش ادامه داد. گفتم: اين كارت خيلي خطرناكه! مي‌زنندت‌ها!

گفت:  بايد اينا رو مسخره كنم تا بفهمن با كي طرفند. بايد بفهمن ازشون نمي‌ترسم.


 

۶۵ 

   داشتم هم راه حاج مهدی می رفتم.

صداي زوزه‌ي خمپاره كه آمد، خودم را پرت كردم روي زمين. وقتي بلند شدم ديدم حاج مهدي چند قدم جلوتر از من است و دارد به راهش ادامه مي‌دهد.

وقتي بهش رسيدم رو كرد به من و با يك لحن متفاوت گفت: تو از خمپاره مي‌ترسي ....؟

 رمز پيروزي در جنگ شجاعت و نترسيدن از دشمن و آتش دشمنه.


 

۶۶ 

    بهش گفتم وقتي شهدا را براي تشييع مي‌آورند بعضي‌ها مي‌گويند تو توي جبهه كاری نمي‌كني و ديگران را مي‌فرستي جلو تا خودت كشته نشوي!

گفت:  من براي اربابم امام زمان كار مي‌كنم... اگه ارباب من رو قبول كنه كه شهيد مي‌شم و اگه قبول نكنه كه... بذار مردم هر چي مي‌خوان بگن.


 

۶۷ 

    مراسم عروسي خواهرش بود. وقتي آمد توي خانه و بساط جشن را ديد، ناراحت شد و شروع کرد به سر و صدا کردن که چرا چنین مراسمی بر پا کرده اید؟

گفت: توي جبهه جوونايي جلوي من شهيد شدن كه حلقه‌ي نامزدي به دست شون بود... جوونايي كه تازه عقد بسته بودن و پرپر شدن.

حالا ما چه طوري جشن بگيريم و شادي كنيم؟


 

۶۸ 

    درست در چند قدمي‌مان يك گلوله ی خمپاره خورد به زمين. بعد از انفجار دويدم به طرفش و گفتم چرا وقتي صداي سوت خمپاره رو مي‌شنوي دراز نمي‌كشي؟

گفت:  من فرمانده‌ام. تمام اين بچه‌ها چشم شون به منه. اگه من بترسم اونا روحيه‌شون رو از دست مي‌دن.


 

۶۹ 

    خيلي پيش روي كرده بوديم. چند نفر از جلو به طرف‌مان مي‌آمدندكه قد يكي از آنها حدود يك متر از بقيه بلندتر بود و همين باعث شده بود هر كدام از بچه‌ها حدسي درباره‌اش بزنند كه كيست.

جلوتر كه آمدند، حاج مهدي را شناختم كه روي شانه‌ي يكي از عراقي‌ها نشسته بود و اسلحه‌اش را به طرف بقيه گرفته بود.

 

با اين كه هر دو پايش تير خورده بود اما پنج عراقي را اسير كرده بود و روي شانه‌‌ي يكي سوار شده بود تا برسد به خط خودي.

 

بعداً خودش تعريف كرد كه فقط يك گلوله داشته و با همان ، يكي از عراقي‌ها  كه به طرفش حمله كرده بود را مي‌زند و بقيه را هم اسير مي‌كند.


 

۷۰ 

    دويست متري مقر تاكتيكي لشكر يك دستشويي صحرايي بود. حاجي رفت توي صف ايستاد تا وضو بگيرد. آن قدر خسته بود  كه نشست كنار خاك ريز و همان جا دراز كشيد.

نصف شب حاج قاسم داشت دنبالش مي‌گشت اما پيدايش نمي‌كرد. داشت صبح مي‌شد كه يكي از بچه‌ها آمد و من را برد پيش حاج مهدي، كنار همان خاك ريز.

پرسيدم اين جا چه كاري مي‌كني؟ حاجي كه تازه بيدار شده بود گفت:  اومدم وضو بگيرم كه خوابم بُرد. الآن ساعت چنده؟

:  بلند شو نماز صبحت رو بخون.

 

بچه‌ها گفتند قبل از اين كه حاجي كنار خاك ريز خوابش ببرد ، سه شبانه روز نخوابيده بود.


 

 

۷۱ 

     كليد گاو صندوق سپاه گُم شد و تلاش چند نفر از كليد سازهاي شهر براي باز كردنش بي‌نتيجه ماند. حاج مهدي جلوي كليد سازها حرفي‌ نزد، ولي وقتي آن ها رفتند، مسئول آن قسمت را صدا زد و گفت: اگه صبر كني خودم بازش مي‌كنم.

نيم ساعت بعد حاجي با آچارهاي معمولي در گاو صندوق را باز كرد.

 

از باز كردن گاو صندوق گرفته تا تعمير اسلحه و ماشين، همه را بلد بود. هر وقت گير مي‌كرديم، يك راست مي‌رفتيم سراغش.


 

۷۲ 

    داشتم مي‌رفتم مرخصي. حاجي گفت: تو برو استراحت كن تا بعد از تو، من برم مرخصي.

 چند روز قبل از شهادتش كه داشتم مي‌رفتم مرخصي، رو كرد به من و گفت:  برو خوب استراحت كن كه اين دفعه بايد مدت زيادي توي جبهه بموني.


 

۷۳ 

      گفتم: با اين سماجتي كه تو توي کارِ عملياتی داري، بايد طور ديگه‌اي شهيد بشي؛ شهادتت بايد خيلي سخت باشه.

گفت: هر چي خدا بخواد، همون مي‌شه.

گلوله كه آمد، چيزي از پايين تنه‌اش نماند؛ اما حاجي با همان سماجت سرش را بالا آورده بود و به بدنش نگاه مي‌كرد.


 

۷۴    

       گلوله كه به زمين خورد، هر كس چيزي گفت.

- عمل كرد.

- عمل نكرد.

حاج يونس از وسط گرد و خاک  بيرون آمد و با عصبانيت رو به ما كه خيلي عادي داشتيم حرف مي‌زديم فرياد زد: چرا دارين مي‌خندين؟ مگه نمي‌بينين چي شده؟ خاك بر سرمون شد، حاج مهدي ...

 

از پايين تنه‌اش چيزي نمانده بود. حاج يونس نشست بالاي سرش، چشم دوخت به چشم‌هاي حاج مهدی و شروع كرد به گفتن شهادتين.


۷۵ 

     توان حرف زدن نداشت.

با چشم اشاره كرد به جيب پيراهنش.

حاج يونس دستکرد توی جیبش و قرآن كوچكي را در آورد و با اشاره‌ي حاج مهدي به طرف لب‌هايش برد تا آن را ببوسد. حاجي قرآن را كه بوسيد، انگار باري از روي شانه‌‌هايش برداشته باشند، آرام گرفت.


 

۷۶ 

      حاج يونس هول شده بود. شايد هم ترسيده بود. سر حاجي را بغل گرفت و داشت با دلهره اشهدش را مي‌گفت.

اما حاج مهدي با آرامش خودش را بالا گرفته بود و داشت به پايين بدنش نگاه مي‌كرد.

براي اين كه حاج يونس را آرامش دهد با او هم نوا شد.

«... اَشهدُ اَن لا اِلهَ اِلا الله ...»


  

۷۷ 

    از پایین تنه اش اثری نبود ؛ اما هنوز زنده بود.

لحظه‌ي‌ آخر، نگاهش را دوخت به پايين بدنش.

ذكر «يا سيّدي» با نفس آخرش هم راه شد و ...

 

يادواره‌ي بزرگ داشت شهداي گمنام در حال برگزاري بود. قرار بود حاج قاسم سليماني براي حاضرين صحبت كند.

حاجي حرفش را كه شروع كرد، بي مقدمه گفت: من به جرأت قسم مي‌خورم ذرّه‌اي ترس در وجود حاج مهدي كازروني راه نداشت.



 

 

با تشکر از کنگره ی شهدای استان کرمان(لشکر ۴۱ثارالله) که ما را در تهیه مطالب جهت تولید این اثر یاری کردند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم اردیبهشت 1386 ساعت 21:27  توسط   | 


۱

        مادر هر روز سوره ی محمد را می خواند؛ می گفت: وقتی بچه به دنیا بیاد و بزرگ بشه، با تقوی

 می شه.

سوره ی یوسف را هم به سیب می خواند و آن را می خورد تا وقتی بچه به دنیا بیاید چهره ی زیبایی داشته باشد.


۲ 

     پنج ساله بود که رفت مکتب خانه تا قرآن یاد بگیرد. از همان موقع نمازش را می خواند و جزء آخر قرآن را هم حفظ کرد.

معلمش می گفت: خیلی وقت ها که ظرف غذایش را درمی آورد، می رود پیش چند نفر از بچه هایی که با خودشان غذا نیاورده اند می نشیند و همان غذای کم را با آنها می خورد.


۳ 

     بارها گفته بود می خواهد به حوزه ی علمیه برود و طلبه شود؛ ولی مادر اصرار داشت به دبیرستان برود، رشته ی ریاضی بخواند و مهندس شود.

ناصر که نمی خواست روی حرف مادر حرفی زده باشد؛ رفت به دبیرستان، در رشته ی ریاضی درس می خواند و در همان رشته ای که مادر دوست داشت، یعنی مهندسی متالوژی دانشگاه صنعتی شریف تهران قبول شد.


۴ 

    خیابان خیلی شلوغ بود. جمعیت معترض به صفوف سربازهای رژیم که خیابان را بسته بودند رسید و همان جا متوقف شد.

فقط کافی بود یک جرقه ایجاد شود و آتش خشم مردم، صنوف سربازها را در هم بشکند.

 ناصر رفت روی یک ماشین که وسط مردم بود و رو به سربازها فریاد زد: سینه ی من آماج گلوله های شماست ...


۵ 

    سرش را تراشیده بود. پرسیدم: چرا سرت رو تراشیدی؟

گفت: امام دستور دادند سربازها از پادگان ها فرار کنند. دژبان هم سربازهایی که از پادگان فرار می کنند رو بازداشت می کنه؛ حالا اگه جوونا سراشون رو بتراشن، تشخیص این مسئله برای دژبان ها سخت می شه و مشکل سربازها حل می شه.


۶ 

    با چند نفر از دوستان رفتیم کوه. بین راه بودیم که وقت نماز شد.

 ناصر گفت: باید همین جا بایستیم و چون آب نیست تیمم کنیم و نماز بخوانیم؛ اما بچه ها می گفتند تا چند ساعت دیگر ادامه  می دهیم تا به جایی برسیم که آب باشد ، بعد وضو می گیریم و نماز می خوانیم.

وقتی ناصر اصرار بچه ها را دید گفت: شما مطمئن اید که به آب می رسید؟

اگر شما مطمئن هستید من نمازم رو بعداً می خوانم! اگر نه، بذارید همین جا نمازم رو بخوانم.


۷

    به عنوان بخشدار معرفی شده بود، ولی ما نمی دانستیم. وقتی آمد توی بخشداری، مثل یک ارباب رجوع یک گوشه نشست.

چای که خورد، یکی از همکاران پرسید: خوب شما چه کاره اید؟

: من برادر کوچک شماام. از استانداری معرفی شدم تا با شما همکاری کنم.

* هیچ وقت ندیدم پشت میز بنشینید. یک قلم و کاغذ دستش بود و احتیاجات مردم را در هر جایی که بود می نوشت.

می گفت: منو بخشدار صدا نزنید. من برادر کوچکتر شما ام. به من بگید ناصر ... برادر فولادی.


 ۸ 

   برای اتمام ساختمان بخشداری نیاز به سیمان داشتیم.

یک روز دو کامیون سیمان به بخشداری آوردند، ولی کارگر نداشتیم تا سیمان ها را خالی کنیم.

ناصر دست به کار شد و مشغول خالی کردن سیمان ها شد.

وقتی ناصر دو کیسه سیمان روی شانه هایش گذاشت، یکی از راننده ها پرسید: این کارگر کیه که این قدر خوب کار می کنه؟

: بخشدار منطقه!


۹

    چند نفر از روستایی ها با پای برهنه کنار جاده ایستاده بودند. ناصر که پشت فرمان ماشین نشسته بود، کنارشان ایستاد و سوارشان کرد تا به مقصد برساندشان.

از محلی که می بایست پیاده اشان کنیم گذشتیم. روستایی ها که خیال می کردند ما قصد اذیت کردن آنها را داریم، شروع کردند به بد و بیراه گفتن و فحش دادن به ناصر.

وقتی ناصر برگشت و آنها را در جایی که می خواستند پیاده کرد، شروع کرد به گریه کردن

گفتم: چیه؟ از این که جلوی من بهت فحش دادن ناراحتی؟

اشک هایش را پاک کرد وگفت: نه از این ناراحتم که در ایران چنین افراد محرومی داریم. من فحش های اینا رو به جان می خرم و از خدا می خوام که بهم توفیق بده تا در خدمت مردم محروم باشم.


۱۰ 

     بالا رفتن از کوه هم پای ناصر برایم خیلی مشکل بود. سختی مسیر از یک طرف، سردی شدید هوا از طرف دیگر، و به همه ی این ها باید سرعت و چالاکی ناصر را هم اضافه می کردم و از کوه بالا می رفتم. وقتی بالای کوه رسیدیم، ناصر گفت: مشکلات دنیا هم همین طور ی ان. در نگاه اول خیلی بزرگ به نظر می آن، ولی وقتی باهاشون دست و پنجه نرم می کنی، می بینی خیلی هم بزرگ نیستند.


۱۱ 

     داشتم گندم درو می کردم .آقای بخشدار آمد به طرفم، دستم را گرفت و من را به طرف خودش کشید.

دستم را بوسید و گفت: من باید دست تو رو روی چشمهام بگذارم. به گفته ی پیامبر دستی که زحمت می کشه، نمی سوزه.


۱۲ 

     قرار بود یک جاده ی ده کیلومتری را با پای پیاده طی کنیم. گفتم: آقای فولادی، راه زیاده؛ توانش رو دارین که بیایین؟

گفت: بله . من باید به کارهای مردم رسیدگی کنم. خدا این مسئولیت رو بر گردن من گذاشته و من هم باید آن را انجام بدم.


۱۳ 

      ساعت ها در یک راه صعب العبور پیاده روی کردیم تا به یک روستا رسیدیم. ناصررفت وسط مردم روستا و به کار همه رسیدگی کرد.

یکی از اهالی روستا جلو آمد و از ناصر خواست که برایش کاری انجام بدهد، ولی انجام آن کار در توان او نبود.

یک گوشه نشسته بود و گریه می کرد.

گفتم:آقا ناصر چی شده؟ چرا ناراحتی؟

سرش را بالا آورد و با چشم های خیس گفت: من نمی توانم خواسته ی این مرد رو برآورده کنم. گریه ام برای اینه که در برابرخواسته ی این بنده
ی خدا ناتوانم.


۱۴ 

      از یک روستای دورافتاده خودش را به بخشداری منطقه رسانده بود تا ناصر را ببیند و مشکلش را به او بگوید.

 وقتی از بخشداری رفت بیرون ، ناصر گفت: می خوام برم به روستایی که این بنده ی خدا می گفت تا وضع زندگی اش رو ببینم.

گفتم: آقا ناصر، باید 30 کیلومتر پیاده بریم تا به روستا برسیم. اشکالی نداره؟

گفت: نه، چه اشکالی داره؟

پیاده رفت توی روستا، مشکل اهالی را از نزدیک دید و از هیچ خدمتی فروگذار نکرد.


۱۵ 

    تعدادی از مردم روستاهای منطقه به بخشداری شکایت کردند که آب منطقه تأمین نیست و

 بخشدار ی باید یک نفر را به عنوان مسئولِ تقسیم آب تعیین کند.

ناصر ساعت ۷شب توی بخشداری جلسه گذاشت و از بین مردمی که به بخشداری آمده بودند، فقیرترین شان را به عنوان مسئول تقسیم آب انتخاب کرد.

 مردم وقتی دیدند ناصر یک مرد فقیر را به عنوان مسئول تقسیم آب انتخاب کرده، زدند زیر خنده و او را مسخره کردند. ناصر رو کرد به مردم و گفت: آقایان، حکومت، حکومتِ مستضعفین است؛ برای همین مردم هم انقلاب شده.


۱۶ 

    پیرمرد رفت پیش ناصر از اوضاع بد مالی اش تعریف کرد. وقتی حرف هایش تمام شد، ناصر رفت پیش سرایدار بخشداری و مقداری پول به او داد.

گفت : این پول رو بگیر و به اون پیرمرد بده. در ضمن بهش نگی که من پول رو دادم. اگه بگی

 دوستی ام رو باهات قطع می کنم.


۱۷ 

    شش کیلو قند و یک بسته چای خرید و با هم راه افتادیم به طرف خانه ی یکی از فقیرترین اهالی منطقه.

نزدیک خانه که رسیدیم ،گفت: برو قند و چای رو بده به صاحب این خونه.

گفتم: آقا، بهش بگم اینا از طرف بخشداره؟

: نه... اصلاً .


۱۸ 

    از یک روستای دورافتاده آمده بوداز بخشداری آرد بگیرد، اما به او آرد نداده بودند. ناصر که از موضوع باخبر شد، رفت و با پول خودش یک کیسه آرد خرید و گذاشت توی ماشین و به طرف روستای محل زندگی بنده ی خدا راه افتاد.

خودش کیسه آرد را از توی ماشین پایین گذاشت و گفت: من از این جا می رم؛ تا وقتی نرفتم و دور نشدم، در خونه رو نزن.


۱۹ 

    راننده ی یک خودروی عبوری به گوسفند یک روستایی زده بود و گوسفند را کشته بود. صاحب گوسفند می گفت قیمت گوسفند دو هزار تومان است و راننده باید بپردازد؛ راننده هم گریه و زاری می کرد و قسم می خورد که چنین پولی ندارد.

 ناصر با فاصله ی زیادی از محلی که راننده و صاحب گوسفند ایستاده بودند ماشین را نگه داشت . رو کرد به حاج مالک، سرایدار بخشداری  و گفت: پونصد  تو من به من قرض می دی؟

بعد هم هزاروپانصد تومان از جیبش درآورد و داد به حاج مالک وگفت: این دو هزار تومن رو به صاحب گوسفند بده تا راننده ی ماشین رو آزاد کنه.

: آقا بهش بگم این پول رو بخشدار داده؟

ـ نه ... اگه بگی بی اجرم کردی.


۲۰ 

     بعدازظهر پنج شنبه بود. همراه ناصر به یکی از روستاهای اطراف رفتم. وقتی برمی گشتیم، با اصرار خواستم که شب به خانه ی من بیاید و مهمان من باشد؛ اما علی رغم اصرار زیادم، ناصر قبول نمی کرد. علت قبول نکردنش را که پرسیدم: گفت: امشب با دوست دیگری قرار دارم.

گفتم: خوب دوستتون رو هم با خودتون بیارید.

اما نه دعوت من را قبول می کرد و نه حاضر می شد دوستش را با خودش به خانه ی من بیاورد.

دست آخر وقتی اصرار زیاد من را دید، گفت: من نمی خوام شب های جمعه توی خونه ی کسی باشم. ملائک خدا شب های جمعه از عرش به زمین می آن و کارهای خیر بنده ها رو ثبت می کنن و حوائج اونا رو برآورده می کنن.


۲۱ 

    پیرزن که به خاطر زمین با همسایه اش دعوا کرده بود، با عصبانیت آمد توی بخشداری و رو به ناصر گفت: تو این جا چه کاره ای؟ می دونی این جا چی به سر ما می آد؟

ناصر با آرامش گفت: آروم باشین. بفرمائید بنشینید تا به شکایتتون رسیدگی کنم.خوب به حرف هایش گوش کرد و بعد هم یک نفر را مأمور رسیدگی به مشکل پیرزن کرد.

پیرزن که از بخشداری رفت بیرون، دنبالش رفتم و گفتم: چه طور به خودتون اجازه دادید که با بخشدار این طوری برخورد کنید؟ اگه کس دیگه ای جای آقای فولادی بود حتماً عصبانی می شد.

پیرزن گفت: به خدا اگه مشکلاتم حل نشه و حتی زمینم رو همسایه ام بگیره، برام مهم نیست.

وقتی با بخشدار روبرو شدم و اخلاقش رو دیدم، مشکلاتم حل شد.


۲۲ 

    خادم مسجد گفت: هر وقت آقای فولادی رو می بینم، دلم می خواد صورتش رو ببوسم.

: چرا؟

ـ برای این که همیشه می آد توی مسجد، اول مسجد رو جارو می کنه و روی حیاط آب می پاشه، بعد هم نمازش رو اوّل وقت می خونه.


۲۳ 

    خیلی با هم صمیمی بودیم.

یک روز که با هم بودیم، ناصر شروع کرد به گفتن ثواب نماز شب و این که چه قدر فایده دارد. همین طور که داشت صحبت می کرد، گفت: یه چیزی بهت می گم، ولی ازت می خوام که به کس

دیگه ای درباره ی این موضوع صحبت نکنی. من وقتی نماز شب می خونم، مسائلی بهم الهام می شه که روز بعد با اونا مواجه می شم.


۲۴ 

      رفتم به بخشداری تا ناصر را ببینم، ولی آنجا نبود.

: آقای فولادی کجا رفته؟

ـ با قاطر به یکی از روستاهای اطراف رفته، دیگه باید برگرده.

دو ساعت بعد، ناصر با لباس کار و پوتین آمد توی بخشداری.

هوا خیلی خراب بود و رفت و آمد در منطقه هم آنقدر مشکل بود که کسی حاضر نشده بود به آن روستا برود. ناصر رفته بود به روستا تا چند کیلومتر قند را به دست روستائیان برساند.


۲۵ 

     آمد خواستگاری ا م . وقتی دو نفری نشستیم که درباره ی آینده با هم صحبت کنیم،

گفت: ممکنه بعد از ازدواج برم جبهه ؛ تنها تقاضام از شما اینه که مانع جبهه رفتن من نشید.

* نه از دانشگاه رفتنش گفت و نه از بخشدار بودنش. گفت: من می خوام برم توی سپاه خدمت کنم، باید با حقوق کم سپاه زندگی کنیم.


۲۶ 

     برای اشتباهاتی که ممکن بود انجام بدهد، مجازات در نظر گرفته بود و در یک دفتر آن ها را یادداشت کرده بود.

غیبت: معذرت خواهی از شخص غیبت شده. واریز مبلغی پول به حساب ۱۰۰ حضرت امام. چند صبح اقامه ی نمازجماعت صبح در مسجد جامع.


۲۷ 

      راننده تاکسی مقداری از مسیر را که طی کرد، یک گوشه نگه داشت و گفت: من نمی تونم شما رو به مقصد برسونم؛ شما باید همین جا پیاده شین.

من از برخورد راننده تاکسی خیلی ناراحت شدم، ولی ناصر از راننده تشکر کرد و پیاده شد.

گفتم: ناصر ، چرا به راننده اعتراض نکردی؟

خندید و گفت: لباس سپاه تنم بود. اگه با راننده برخورد می کردم، باعث می شد مردم از نیروهای سپاه برداشت بدی بکنند؛ ما در برابر این لباس مسئولیم.


۲۸ 

     تصمیم گرفتیم حلقه های ازدواجمان را به جبهه هدیه کنیم. وقتی رفتیم جلوی مسجد جامع، صندوق جمع آوری کمک های مردم به جبهه آن جا بود، ولی کسی کنار ش نبود. ناصر رفت طرف صندوق، حلقه ها را گذاشت کنار آن و بلافاصله از صندوق دور شد.

پرسیدم: چرا حلقه ها رو گذاشتی و اومدی؟ چرا تحویل مسئول صندوق ندادی؟ با جدیت گفت: ریا می شد.


۲۹ 

     نماز می خواند و گریه می کرد.

نمازش که تمام شد ، رفتم کنارش و گفتم:چه قدر گریه می کنی...بسّه دیگه.

دوباره اشک از چشم هایش جاری شد.گفت:کاش خبر داشتی و می دونستی توی جبهه ها چه خبره و بچه ها چه طوری فعالیت می کنند.اون وقت ما راحت این جا نشستیم و...

اشک مجالش نداد که ادامه ی حرفش را بزند.


۳۰ 

    علی آقا ماهانی را صدا کرد و خواست از چادر بیاید بیرون.

علی آقا را بُرد یک گوشه و گفت: من می خوام وصیت کنم.

ـ جداً داری می ری؟

: بله رفتنی ام. می خوام وصیت کنم.

دو سه ساعت درباره ی تک تک شهدا صحبت کرد و مرتب می گفت: من گناه کارم، لیاقت شهادت ندارم.

* گفت: همسرم خواب دیده من توی یک جشن بزرگ شربت و شیرینی پخش می کردم. حالا شک ندارم که این دفعه خدا بهم پاداش می ده.

* هرکدام از بچه ها را که می دید می گفت: دعا کنید سفر آخرم باشه.


۳۱ 

     اطراف مسجد جامع آن قدر شلوغ بود که نمی شد با ماشین به آن جا نزدیک شد.

تعداد زیادی از اسرای عراقی را نزدیک مسجد جامع نشانده بودند.

 ناصر از توی یک وانت که گوشه ی خیابان بود. هندوانه برمی داشت، می برید و به تک تک عراقی ها هندوانه می دادتا توی گرمای اذیت نشوند.


 

۳۲ 

     پرسید: مادر، دوست داری من چه طوری شهید بشم؟

: من چه می دونم که تو دوست داری چه طوری شهید بشی؟

ـ دوست دارم فوری شهید نشم. چند ساعت توی خون خودم بغلتم و درد بکشم تا سختی و رنج جانبازان رو هم درک کنم.

* خمپاره که آمد، یازده ترکش به بدنش نشست. وقتی رساندنش به بیمارستان داشت ذکر می گفت ... یا حجه بن الحسن ...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم اردیبهشت 1386 ساعت 21:25  توسط   | 


  روز شمار انقلاب اسلامی

در استان کرمان 56-57

تاریخ

شرح واقعه

10/1/57

بازار کرمان برای نخستین بار بمناسبت چهلمین روز شهدای تبریز و خوزستان تعطیل شد .

13/1/57

مردم مبارز کرمان بویژه اصناف و بازاریان دست از کار کشیدند و در مسجد حاج صادق کرمان بمناسبت شهادت حجت الاسلام سید مصطفی خمینی گرد هم آمدند و در میان تدابیر شدید امنیتی شهربانی  کرمان حجت الاسلام جعفری سخنرانی کردند .

14/1/57

گروهی از جوانان انقلابی در نیمه شب شیشه های بانک صادرات شعبه زرند را شکستند و درهای سینمای این شهر را آتش زدند

15/1/57

حزب منحله رستاخیز کرمان اعضای کانونهای حزبی خود را برای تشکیل اجتماع سیاسی در تالار حزب دعوت کرد و آنان را برای مقابله با تظاهرات مردم آماده ساخت .

17/1/57

حزب منحله رستاخیز سیرجان در گردهمائی اعضای باصطلاح کانونهای حزبی خود آنان را برای مقابله با تظاهر کنندگان این شهر آماده ساخت .

18/1/57

در راور شیشه های سازمان زنان را شکستند و در سیرجان اداره ترتبیت بدنی این شهر به آتش کشیده شد .

19/1/57

حزب منحله رستاخیز اقدام به تشکیل اجتماعات درحوزه تعاونی استان کرمان کرد و گروهی را بنام دروغین، کشاورز جهت مقابله با انقلابیون آماده ساخت مردم مبارز کرمان در مسجد جامع و چند مسجد دیگر شهر اجتماع کردند و دست به تظاهرات زدند  نیروی باصطلاح پایداری کرمان طی اطلاعیه ای که انتشار داد آمادگی اعضای نیروی پایداری را در استان کرمان برای مقابله با انقلابیون اعلام کرد .

20/1/57

سازمان منحله کارگران کرمان نمایندگان کارگران استان را به یک گردهمایی جهت مقابله با کارگران انقلابی دعوت کرد اما کسی به این دعوت توجهی ننمود .

25/1/57

مردم شهربابک به حزب منحله رستاخیز این شهر حمله کردند و ساختمان حزب را به آتش کشیدند .

9/2/57

دانشجویان دانشگاه کرمان تظاهرات کردند و دانشگاه بحالت تعطیل درآمد.

11/2/57

چند بانک در کرمان به آتش کشیده شد .

16/2/57

گروهی از دانشجویان مبارز و دانشسرای عالی فنی آرشام سابق کرمان تظاهرات کردند و از محل دانشسرا در مسیر بلوار جمهوری اسلامی تا میدان آزادی راهپیمائی کردند ، پلیس به تظاهر کنندگان حمله کرد و تظاهرات آنان را بهم ریخت در این جریان یک مینی بوس متعلق به دانشسرا به آتش کشیده شد .

18/2/57

گروهی از دانشجویان دانشگاه کرمان دست به تظاهرات زدند و مسیر بازار ، میدان مشتاق و خیابانهای میرزا           رضای کرمانی و امام خمینی را پیمودند و درگیری که از سوی پلیس صورت گرفت یک دانشجو زخمی شد .

19/2/57

روحانیون و گروههای مختلف مردم کرمان در مسجد جامع اجتماع کردند در این اجتماع حجت الاسلام موحدی سخنرانی کردند مردم پس از سخنرانی در خیابانهای اطراف مسجد دست به تظاهرات زدند . مغازه ها و بازار شهر کرمان بعنوان اعلام همبستگی با مردم انقلابی تعطیل شد .

 

 
 
 
 
 

تاریخ

شرح واقعه

15/3/57

کلیه مغازه های بازار و خیابانهای شهر کرمان بعنوان اعتراض بدولت جبار تعطیل شد متعاقب آن در شهرستانهای تابع استان نیز بازار و مغازه ها تعطیل گردید .

30/4/57

در رفسنجان اولین راهپیمائی اعتراض امیز برگزار شد که منجر به درگیری مردم با مأموران انتظامی شد و در نتیجه حسین انصاری فرزند حجت الاسلام انصاری بشهادت رسید .مردم استان کرمان همانند سایر استانها بعنوان اعتراض به رژیم منفور پهلوی میلاد حضرت ولی عصر(عج) را جشن گرفتند .

29/5/57

مردم مبارز کرمان فاجعه سینما رکس آبادان را توسط عمال رژیم گذشته محکوم کردند و بعنوان اعتراض مغازه های شهر کرمان تعطیل شد .

30/5/57

در مسجد قائم کرمان بعد از سخنرانی حجت الاسلام کامیاب گروههای شرکت کننده در مسجد دست به تظاهرات زدند و با پلیس درگیر شدند که منجر به بازداشت چند تن از جوانان بمدت 24 ساعت شد .

31/5/57

کارگران  کرمان طی اطلاعیه ای فاجعه سینما رکس ابادان را محکوم کردند مردم کرمان با برپایی اجتماعات بزرگ و تظاهرات در سوگ هموطنان آبادانی نشستند و حضرت آیت اله صالحی کرمانی بیاناتی تأسف خود را از واقعه اسفناک آبادان اعلام داشت .

9/6/57

چندین تن از مردم کرمان در مسجد جامع کرمان اجتماع کردند و پس از آن در حالیکه حضرت ایت اله صالحی و روحانیون شرکت داشتند در خیابان های کرمان راهپیمائی و مغازه های شهر تعطیل شد .

13/6/57

نماز عید فطر با شرکت بیش از 50 هزار تن از گروههای مختلف مردم کرمان برگزار شد و پس از آن در یک راهپیمایی گسترده شرکت کردند و در حالیکه برای نخستین برا عکسهای بزرگی از آیت اله العظمی خمینی و آیات عظام و مراجع تقلید در دست داشتند شعار میدادند : استقلال آزادی جمهوری اسلامی – مرگ بر شاه

13/6/57

در رفسنجان نماز عیدفطر با شرکت گروههای مختلف مردم کرمان و روحانیون برگزار شد و مردم دست به راهپیمائی زدند .

18/6/57

نمازجمعه در مسجد جامع کرمان با شرکت گروههای مختلف مردم برگزار شد و پس از آن مردم در خیابانهای اطراف مسجد جامع به تظاهرات پرداخته و در درگیری با پلیس پیش آمد چند تن از مبارزان زخمی شدند .

در کلیه مساجد شهر کرمان اقدام به پخش آیاتی از کلام اله مجید شد و در مسجد جامع کرمان بمدت سه روز از ساعت 8 تا 11 صبح مجلس سوگواری اعلام شد و مغازه های شهر تعطیل شد در تظاهرات پراکنده جوانان انقلابی در سطح شهر کرمان منجر به درگیری با پلیس شد چند اتومبیل سواری و ماشین های پلیس و آتش نشانی به آتش کشیده شد و چند نفر زخمی شدند .

19/6/57

در مسجد جامع کرمان اجتماعی با شرکت طبقات مختلف مردم برپاشد . بازار و مغازه های کرمان و رفسنجان بحال تعطیل درآمد . شیشه های چند بانک و مغازه شکشته شد و به چند اتومبیل آسیب رسید.

26/6/57

کمک های مالی و جنسی مردم کرمان به اسیب دیدگان زلزله طبس ارسال شد ویک گروه از بازاریان کرمان بهمراه حجت الاسلام حقیقی به طبس رفتند .

 

 

 

تاریخ

شرح واقعه

27/6/57

800 تن از کارگران و کارکنان شرکت سهامی آب و برق کرمان بمدت یکهفته سالن غذاخوری خود را تعطیل کردند و جیره غذایی خود را به طبس فرستادند.

3/7/57

700 تن از کارگران برق منطقه ای کرمان اعلام کردند در صورتیکه بمدت 10 روز بخواسته های آنان پاسخ داده نشود دست به اعتصاب خواهند زد .

9/7/57

اجتماع بزرگی در مسجد جامع کرمان برپا شد و یکی از روحانیون پیرامون محاصره منزل حضرت آیت اله العظمی خمینی و مفقودشدن امام موسی صدر صحبت کرد و مغازه های شهر کرمان تعطیل شد . کارکنان شرکت مخابرات استان کرمان بعنوان همبستگی با اقشار مردم و اعتراض بدولت منفور دست به اعتصاب زدند. گروهی از دانشجویان و جوانان در بازار و میدان مشتاقیه کرمان تظاهرات کردند بدنبال آن در مسجد حافظ کرمان اجتماع بزرگی از مردم تشکیل شد . حزب منحله رستاخیز کرمان با انتشار اطلاعیه ای حمایت خود را از رژیم منفور پهلوی اعلام کرد و این کار با اعتراض شدید مردم مواجه شد .

10/7/57

در مسجد جامع کرمان اجتماع بزرگی برپا شد و پس از آن جوانان و دانشجویان در میدان مشتاقیه دست به تظاهرات زدند و در حالیکه یکصدا می گفتند : مرگ برشاه و با پلیس درگیر شدند و در نتیجه شیشه های چند بانک و سینما شکسته شد و یک مغازه مشروب فروشی  در خیابان کاظمی کرمان به آتش کشیده شد .

15/7/57

250 تن از کارکنان بعنوان اعتراض به رژیم منفور دست از کار کشیدند .

16/7/57

بیش از 3000 تن از کارکنان ، کارگران و مهندسان کارخانه ذغالشوئی ذوب آهن زرند بعنوان اعتراض رژیم منفور دست از کار کشیدند .

کادر آموزشی و دانش آموزان مرکز آموزشی کشاورزی کرمان دست به اعتصاب زدند 170 نفر از کارکنان سازمان تعاونی استان اعتصاب کردند . کارگران ، مهندسان و کارکنان مجتمع مس سرچشمه کرمان دست به اعتصاب زدند.

17/7/57

بیش از 3800 تن از دانشجویان دختر و پسر دانشسرای راهنمائی کرمان دست به تظاهرات خیابانی زدند . آموزگاران ، دبیران و دانش آموزان مدارس شهرستان بافت راهپیمائی کردند و از رفتن به کلاسهای درس خودداری نمودند .

کارگران کوی کارشناسان ذوب آهن دست از کار کشیدند .

18/7/57

700 نفر از کارگران و کارمندان آب و برق منطقه ای کرمان دست از کار کشیدند .

دانشجویان انستیتوی تکنولوژی اقبال لاهوری و انستیتو دادبین کرمان دست به اعتصاب زدند و در خیابانهای شهر تظاهرات کردند . مهندسان شرکت سهامی آب و برق منطقه ای کرمان دست به اعتصاب زدند .

19/7/57

دانشگاه و مدارس شهر کرمان تعطیل شد .

20/7/57

2000 نفر از دانشجویان مدارس عالی و دانشگاه کرمان بمدت 24 ساعت به اعتصاب غذا دست زدند .

23/7/57

اعتصاب کارکنان پست کرمان وارد دومین هفته خود شد .

 

 

تاریخ

شرح واقعه

24/7/57

شیشه های چند مغازه و بانک در شهر کرمان شکسته شد و مغازه های شهر کرمان برای  چندمین بار بحال تعطیل درآمد .فاجعه بزرگ مسجد جامع کرمان بوقوع پیوست و عمال رژیم منفور پهلوی در لباس کولی ها به بیش از 20 هزار تن از مردم کرمان که بمناسبت چهلمین روز شهدای میدان ژاله تهران جمع شده بودند بطور وحشیانه ای حمله کردند و بیش از 1000 نفر را زخمی و مصدوم نمودند قرآنها را به آتش کشیدند و به روحانیون و زنان مبارز هتک حیثیت کردند و بی شرمانه با سنگ و چوب و چماق بجان مردم بی دفاع افتادند و بمدت 4 ساعت تیراندازی کردند و مسجد را به آتش کشیدند در حادثه مسجد چند نفر به شهادت رسیدند که مجهول الهویه هستند و فقط دونفر به نامهای باقدرت جوپاری و غلامرضا یزدان شناس مشخص شد. دژخیمان رژیم به این هم اکتفا نکردند و علاوه بر غارت مغازه های شهر،  چند مغازه بزرگ اتومبیل و لوازم موتور سیکلت را به آتش کشیدند .

25/7/57

شهرکرمان در ماتم فرو رفت و مردم به عزاداری پرداختند نیروهای ارتش در نقاظ مختلف شهر مستقر شدند مردم راور دست به تظاهرات زدند و فاجعه مسجد جامع کرمان را محکوم کردند مأموران رژیم به مسجد راور حمله کردند و قسمتی از آن را به آتش کشیدند .

29/7/57

بیش از پنج هزار نفر از معلمان ، دبیران ، استادان و دانش آموزان برای اعتراض به فاجعه مسجد جامع کرمان در محوطه آموزش و پرورش کرمان اجتماع کردند و خواسته های خود را در 16 مورد عنوان نمودند از این تاریخ به بعد همه روزه اجتماعاتی در محوطه آموزش و پرورش کرمان تشکیل شد.

30/7/57

بمناسبت هفتم شهدای مسجد جامع کرمان اجتماع عظیمی برپا شد و فرهنگیان دست به راهپیمائی زدند .

1/8/57

کارکنان اطلاعات و جهانگردی (ارشاد ملی) و واحد خبرگزاری پارس در کرمان دست به اعتصاب زدند و همبستگی خود را با مردم مبارز کرمان اعلام داشتند کارکنان رادیو و تلویزیون مرکز کرمان دست به اعتصاب زدند 

نمایندگان مراجع تقلید و‌ آیات عظام بمنظور بررسی فاجعه مسجد جامع وارد کرمان شدند و از مصدومین در بیمارستان عیادت کردند از مسجد جامع نیز دیدن نمودند حجت الاسلام مبلغی از سوی هیئت اظهار داشت که بعد از آتش سوزی مسجد الاقصی آتش سوزی مسجد جامع کرمان بزرگترین فاجعه در جهان است .

2/8/57

کارکنان اداری و درمانی جمعیت شیر و خورشید سرخ و رانندگان تاکسی کرمان دست از کارکشیدند .

هیئتی از جمعیت ایرانی طرفداران حقوق بشر حقوق دانان ایران به سرپرستی بنی احمد برای رسیدگی به فاجعه مسجد جامع کرمان به کرمان آمدند .

5/8/57

چندین هزار تن از گروههای مختلف مردم در مسجد جامع کرمان اجتماع کردند و سپس در خیابان های شهر راهپیمائی کردند .

7/8/57

در شهر بم بین دانش آموزان و عمال رژیم پهلوی درگیری روی داد و دوتن از دانش آموزان زخمی شدند .فرهنگیان بم دست به تظاهرات زدند و با عمال رژیم درگیر شدند در این درگیری 6 نفر زخمی شدند و حزب رستاخیز ، بهداری آموزشگاهها و تعدادی اتومبیل به آتش کشیده شد . فرهنگیان زرند به کرمان آمدند و به جمع اعتصابیون آموزش و پرورش کرمان پیوستند و حادثه مسجد جامع کرمان را محکوم کردند .  

 

 

 

تاریخ

شرح واقعه

8/8/57

گروهی از دانشجویان و طبقات مختلف مردم در خیابانهای کرمان دست به تظاهرات زدند و حادثه مسجدجامع کرمان را محکوم کردند

در همین روز در شهر بم فرهنگیان به تظاهرات پرداختند راهپیمایان با عمال رژیم درگیر شدند شیشه های چند مغازه شکسته شد .در این روز دانش آموزان دبیرستانهای بافت نیز واقعه مسجد جامع کرمان را محکوم کردند.

10/8/57

گروهی از مردم کرمان راهپیمائی کردند گروهی ناشناس شیشه های چند بانک را شکستند و یک منزل مسکونی و یک مغازه قصابی رابه آتش کشیدند .

11/8/57

سه سینما در شهر کرمان به آتش کشیده شد .

12/8/57

یک راهپیمائی بزرگ با شرکت بیش از 60 هزار نفر از گروههای مختلف کرمان انجام شد راهپیمایان خواهان لغو حکومت نظامی و آزادی زندانیان سیاسی شدند .

13/8/57

گروهی از مردم در خیابانهای کرمان دست به تظاهرات زدند.تظاهر کنندگان با پلیس درگیر شدند طی این درگیری 3 نفر مجروح شدند و یک اتومبیل به آتش کشیده شد .

هزاران تن از روحانیون ، فرهنگیان ، دانش  آموزان و طبقات مختلف مردم تا دانشگاه کرمان راهپیمائی کردند و خواستار مجازات مسببین حوادث کرمان و سایر شهرهای ایران شدند

20/8/57

دهها هزار تن از مردم کرمان در یک راهپیمائی شرکت کردند و با سردادن شعار الله اکبر نماز عید قربان را برگزار کردند .

21/8/57

مدارس کرمان بار دیگر تعطیل شد – بازار شهر کرمان بحال تعطیل درآمد.

22/8/57

معاون شهربانی کرمان و راننده اش مورد اصابت گلوله شخص ناشناسی قرار گرفتند .

کارکنان اداره کل کار و امور اجتماعی دست از کار کشیدند.

26/8/57

دویست تن از فرهنگیان رفسنجان بعنوان اعتراض در آموزش و پرورش کرمان تحصن اختیار کردند ، آنان خواستار آزادی تعدادی از فرهنگیان مبارز بازداشت شده گردیدند .

28/8/57

چندین هزار تن از گروههای مختلف مردم کرمان دست به تظاهرات عظیمی زدند و در مسجد امام نماز جماعت برگزار کردند .

4/9/57

مردم کرمان در یک راهپیمائی عظیم چهلمین روز درگذشت فاجعه مسجد جامع کرمان را برگزار کردند و خواستار مجازات مسببین این فاجعه شدند .

5/9/57

بعنوان اعتراض به وقایع مشهد مقدس ، هزاران تن از مردم راهپیمائی کردند و حوادث مشهد مقدس را محکوم کردند

7/9/57

بیش از ده هزار تن از مردم گلباف کرمان دست به راهپیمائی زدند و بین آنان و مأموران رژیم درگیری روی داد و شش نفر زخمی شدند .

8/9/57

در شهر رفسنجان معاون شهربانی رفسنجان بضرب گلوله ناشناس از پای درآمد.

11/9/57

کارگران و کارکنان معادن ذغالسنگ پابدانا و باب نیزو ومرکز تحقیقات زرند و ناحیه ذوب آهن کرمان بار دیگر دست از کار کشیدند . بمناسبت ایام محرم اجتماعات بزرگی در مساجد شهر کرمان برپا شد .

 

 

تاریخ

شرح واقعه

12/9/57

اجتماع چندین هزار نفری در مسجد امام کرمان بر پا شد و مردم اعمال و رفتار رژیم را محکوم کردند .

13/9/57

بیش از پنجاه هزار تن از روحانیون ، کارگران و کارمندان دولت و طبقات مختلف مردم راهپیمائی کردند و در مسجد امام اجتماع بزرگی برپا داشتند .

14/9/57

یک راهپیمائی گسترده با شرکت گروههای مختلف مردم بر پا شد و بیش از 5 هزار تن از کارگران ، مهندسان و کارکنان ذوب آهن وارد کرمان شدند و به تظاهرکنندگان پیوستند .

در جوپار کرمان یکی از فرهنگیان به نام حسن فدائی به درجه شهادت رسید.

کارمندان مخابرات ، آب و برق منطقه ای ، شرکت نفت ، راه و ترابری دست از کار کشیدند و تعطیل بازار کرمان وارد چهارمین روز خود شد .

15/9/57

بیش از 60 هزار تن از گروههای مختلف مردم در حالیکه گروهی از آنان کفن پوش بودند دست به راهپیمائی زدند

18/9/57

در کرمان ، زرند ، هوتک ، سرآسیاب ، چترود ، ریگ آباد ، راور ، ماهان ، جوپار ،‌ لنگر ، قناتغستان و محی‌ آباد مردم دست به تظاهرات زدند .

20/9/57

در تظاهرات بخش راور حسن توکلی فرزند حجت الاسلام توکلی به درجه شهادت رسید .

22/9/57

گروهی از عوامل رژیم سابق از روستاهای اطراف کرمان بطرفداری رژیم گذشته توسط مأموران رژیم با کامیون و موتور سیکلت به کرمان آورده شدند که توسط جوانان مبارز و  انقلابی کرمان متواری و چند کامیون و موتور سیکلت آنها به آتش کشیده شد .

24/9/57

در مسجد امام کرمان اجتماع عظیمی برپا شد و پس از آن مردم مبارز کرمان دست به راهپیمائی زدند که منجر به درگیری با پلیس رژیم شد و در نتیجه مهندس فرامرز دادبین ، غلامحسین مهدوی و سیدحسین حسینی به درجه شهادت رسیدند و تعدادی نیز زخمی شدند این درگیری از ساعت 15 تا 21 ادامه داشت و شیشه های بیش از 500 اتومبیل مردم مبارز شکسته شد .

25/9/57

واحد خبرگزاری پارس کرمان انتشار بولتن خبری روزانه را بعنوان اعتراض به رژیم گذشته متوقف کردند . فرهنگیان کرمان بعلت بازداشت و تبعید چهارتن از فرهنگیان مبارز بنامهای مهندس علی مشار زاده ، محمدرضا مشارزاده ، علی ایرانمنش و عبدالحسین ساوه در ‌آموزش و پرورش کرمان تحصن اختیار کردند و خواستار آزادی آنها شدند بدنبال تحصن فرهنگیان مدارس کرمان بار دیگر تعطیل شد.

30/9/57

جامعه روحانیت کرمان پشتیبانی خود را از فرهنگیان اعلام داشتند

جامعه پزشکان کرمان طی صدور اعلامیه ای انزجار خود را از واقعه بیمارستان شاه رضای مشهد اعلام داشتند.

حمید نامجو یکی از فرهنگیان مبارز کرمان در حادثه مسجد امام کرمان بشدت مجروح شده بود بدرجه شهادت رسید.

2/10/57

جامعه پزشکان کرمان راهپیمائی کردند ومراتب تأسف خود را از حادثه بیمارستان شاهرضای مشهد اعلام داشتند و حمایت خود را از فرهنگیان کرمان اعلام کردند دانشگاهیان ، جامعه پزشکان  ، کارکنان معادن ذغالسنگ ، توانیر،‌آب و برق ، کار و امور اجتماعی ، غله ، بهداری و بهزیستی ، اطلاعات و جهانگردی خبرگزاری پارس ، اصناف ، اولیاء دانش آموزان همبستگی خود را با فرهنگیان اعلام کردند و خواستار آزادی فرهنگیان بازداشت شده شدند .

 

 

 

تاریخ

شرح واقعه

4/10/57

کارکنان رادیو و تلویزیون ، ذوب آهن ناحیه کرمان ، قضات بازاریان همبستگی خود را بافرهنگیان اعلام داشتند .

5/10/57

فرهنگیان کرمان که از 25/9/57  در آموزش و پرورش کرمان متحصن شده بودند در محاصره نیروهای انتظامی قرار گرفتند که از سوی روحانیون ، پزشکان دانشگاهیان ، قضات ، اولیاء دانش آموزان ، بازاریان و کارمندان دولت مورد اعتراض قرار گرفت و در مساجد کرمان بانگ  الله اکبر سردادند و شهر یکپارچه تعطیل شد و مردم دست به راهپیمائی و در نتیجه حلقه محاصره شکسته شد .

7/10/57

 استادان و دانشجویان دانشگاه اسلامی کرمان طی اطلاعیه ای حادثه دانشگاه تهران را محکوم کردند و گروهی از دانش آموزان دبیرستان های کرمان بعنوان اعتراض به بازداشت 4 تن از فرهنگیان در مسجد جامع کرمان تحصن کردند در این روز مردم کرمان در یک راهپیمائی گسترده در مزار شهدای کرمان حادثه دانشگاه تهران را محکوم کردند و از استاد شهید نجات الهی تجلیل نمودند . بیش از 1000 تن از کارکنان و کارمندان ذوب آهن کرمان بعنوان اعتراض به بازداشت چهارتن از فرهنگیان در کوی ذوب آهن تحصن اختیار کردند.

8/10/57

مردم کرمان پس از اجتماع در مسجد جامع در یک راهپیمائی گسترده شرکت کردند در بافت در پی حمله چماق بدستان رژیم به خانه های فرهنگیان این شهر، منزل 11 آموزگار را به آتش کشیدند .

9/10/57

استادان دانشگاه کرمان بعنوان اعتراض به کشته شدن استاد نجات الهی دست به اعتصاب غذایی 48 ساعته در مسجد جامع کرمان زدند .

11/10/57

کارگران و کارمندان کارخانجات سیمان کرمان دست از کار کشیدند و به فرهنگیان درآموزش و پرورش پیوستند .

در همین روز استادان دانشگاه کرمان که دراعتصاب غذا بسر می بردند خواستار برکناری رئیس دانشگاه کرمان و آزادی فرهنگیان بازداشت شده شدند .

12/10/57

بیش از 800 تن از کارکنان و کارمندان برق منطقه ای کرمان دست از کار کشیدند و در محل برق منطقه ای تحصن اختیار کردند

حدود 17 هزا تن از کارگران معادن ذغالسنگ کرمان نیز دست از کارکشیدند در رفسنجان علی مسیحا شهردار سابق این شهر توسط شخص ناشناس بضرب گلوله از پای درآمد و پاسبان یدالهی بضرب گلوله بقتل رسید

15/10/57

روحانیون و مردم مبارز کرمان 10 کیلومتر در شهر راهپیمائی کردند وبه جمع متحصنین ذوب آهن پیوستند.

در بخش راور بین تظاهر کنندگان و  مأموران رژیم درگیری روی داد ویک نفر به درجه شهادت رسید و چند تن زخمی شدند .

کارگران و کارمندان معادن مس سرچشمه دست از کار کشیدند و همبستگی خود را با فرهنگیان اعلام داشتند .

17/10/57

در سیرجان مردم خشمگین مجسمه شاه خائن را پائین آوردند .

18/10/57

بمناسبت اعلام عزای عمومی یک راهپیمائی گسترده در شهر کرمان انجام شد راهپمایان به جمع متحصنین در برق منطقه ای پیوستند  .

در جیرفت مردم مجسمه شاه خائن را پائین آوردند .

 

 

 

تاریخ

شرح واقعه

19/10/57

در رفسنجان مردم مبارز مجسمه شاه خائن را پایین کشیدند .

در کرمان راهپیمایان نوشته های ستون یادبودکرمان را خراب کردند .

21/10/57

مردم کرمان از فرهنگیان آزادشده از تبعید استقبال گرمی بعمل آوردند در این روز اجتماع کارکنان ذوب آهن و فرهنگیان و سایر اقشار سخنرانیهایی ایراد شد .

22/10/57

یکصد تن از کارشناسان امریکائی معدن مس سرچشمه را ترک کرده و از ایران فرار کردند .

24/10/57

فرهنگیان کرمان به تحصن یک ماهه خود پایان دادند و اسناد و مدارک محرمانه رژیم شاه را به آتش کشیدند یک افسر نیروی هوائی در کرمان کشته شد . در بم تظاهر کنندگان دو مشروب فروشی این شهر را منهدم کردند .

25/10/57

کارکنان استانداری و فرمانداری کرمان طی قطعنامه ای همبستگی خود را با جامعه روحانیت و مردم مبارز کرمان اعلام داشتند در این روز تاریخی سه مجسمه شاه خائن ورضا خان توسط مردم مبارز و خشمگین کرمان پایین کشیده شد و در بالای ستونها پرچم الله اکبر نصب گردید سرهنگ مارتین بوکویتس مدیرکل شرکت پارسون جوردن  در مس سرچشمه که افسر نیروی هوائی آمریکا در ویتنام و مأمور سازمان سیا بود در منزل مسکونیش در کرمان بقتل رسید.

26/10/57

مردم کرمان فرار شاه خائن از کشور با شور و شوق فراوان جشن گرفتند و‌آنرا طلیعه ای برای استقرار جمهوری اسلامی دانستند .

28/10/57

اعضای جامعه کلیمیان کرمان در حالیکه عکس های امام خمینی را در دست داشتند در اجتماع مردم کرمان در مسجد اما و ارد شدند و همبستگی خود را با هموطنان اعلام داشتند مردم شهر بم راهپیمائی کردند و در پایان مجسمه شاه خائن را پایین کشیدند.

29/10/57

در اجتماع بزرگ مردم کرمان در ورزشگاه این شهر اقلیت زرتشتیان کرمان همبستگی خود را با مسلمانان اعلام داشتند و کارکنان بانکهای کرمان یکروز حقوق خود را برای صندوق تعاون اسلامی اختصاص دادند.ورزشگاه کرمان بنام تختی نامگذاری شد.

2/11/57

هزاران تن از مردم کرمان در یک راهپیمائی خواستار  حکومت اسلامی شدند  در این روز در شورای موقت دانشگاه کرمان دکتر سید احمد مدنی بسمت رئیس دانشگاه کرمان انتخاب شد .

5/11/57

چندین هزار نفر از مردم کرمان در گلزار شهدا اجتماع کردند در این روز خبر بسته شدن فرودگاه تهران و سایر شهرهای ایران موجی از اضطراب و نگرانی در مردم کرمان ایجاد کرد.در این روز دو تن از زندانیان سیاسی بنام های حسن مهرابی و حسین مشارزاده که از زندان آزاد شده بودند مورد استقبال بی نظیر مردم کرمان قرار گرفتند و در مسجد امام کرمان برای مردم سخنرانی کردند .

7/11/57

بمناسبت رحلت حضرت رسول اکرم (ص) چندین هزار تن از مردم کرمان راهپیمائی کردند و یکی از روحانیون پیرامون تشکیل حکومت عدل اسلامی سخن گفت دراین روز زرتشتیان کرمان طی اطلاعیه ای که منتشر کردند اعلام داشتند بمناسبت مبارزات حق طلبانه مردم کرمان جشن سده برگزار نخواهد شد و وجوه برگزاری این جشن به زرتشتیان محتاج کمک خواهد شد .

                                      

 

 

تاریخ

شرح واقعه

9/11/57

مردم چهلمین روز درگذشت شهید حمید نامجو را برگزار کردند .

11/1/57

سرهنگ معتمدی رئیس شهربانی کرمان ، محافظ و راننده وی بضرب گلوله چند ناشناس کشته شدند در پی این حادثه خردپژوه مسئول خبرگزاری پارس و محمدی سرپرست روزنامه کیهان از سوی مأموران شهربانی بشدت مصدوم ومجروح شدند و در بیمارستان تحت درمان و معالجه قرار گرفتند .

12/11/57

مردم کرمان بازگشت امام امت خمینی بت شکن را جشن گرفتند.

14/11/57

بدنبال مضروب شدن مسئول خبرگزاری پارس کرمان و سرپرست رونامه کیهان بوسیله مأموران رژیم ، خبرنگاران مطبوعات ، کارکنان اطلاعات و جهانگردی ، رادیو و تلویزیون و خبرگزاری پارس کرمان این رفتار و اعمال را محکوم کردند و منجر به اعتراض شدید کلیه کارکنان اطلاعات و جهانگردی و خبرگزاری پارس و نمایندگی مطبوعات استان کرمان و اعتصاب سه روزه آنان شد .

17/11/57

دهها هزار تن از روحانیون و مردم مبارز کرمان راهپیمائی کردند و پشتیبانی خود را از  انتخاب آقای مهندس بازرگان بسمت وزیر موقت انقلاب اسلامی ایران اعلام داشتند.

19/11/57

هزاران تن از مردم کرمان پس از راهپیمائی در مسجد امام کرمان اجتماع کردند و پشتیبانی خود را از آقای مهندس بازرگان اعلام نمودند در شهرستانهای استان کرمان مردم دست به راهپیمائی های گسترده ای زدند .

21/11/57

در یک حمله مسلحانه به بانک بازرگانی رفسنجان حدود یک میلیون ریال به سرقت رفت ، سارقین مسلح توسط مردم دستگیر و به محل انتظامات اسلامی رفسنجان تحویل شدند .

محمدحسین نخعی در رفسنجان بشهادت رسید.

23/11/57

مردم کرمان در التهاب بسر می بردند و در یک راهپیمائی پشتیبانی و وفاداری خود را با امام خمینی بت شکن و مهندس بازرگان اعلام داشتند در رفسنجان جنازه شهید محمدحسین نخعی توسط مردم رفسنجان تشییع شد .

بیش از 150 تن از روحانیون به همراه مردم مبارز کرمان در یک راهپیمائی عظیم شرکت کردند و پیروزی انقلاب  اسلامی ایران را جشن گرفتند. رؤسای کلانتریها ، شهربانی و ژاندارمری کرمان و افسران در مسجد امام خمینی کرمان در اجتماع بزرگ مردم شرکت کردند و همبستگی خود را با مردم کرمان اعلام داشتند .در این روز همچنین در شهرستانهای سراسر استان کرمان مردم و عشایر با راهپیمائی ها پیروزی انقلاب اسلامی را جشن گرفتند و آمادگی خود را برای جانبازی در راه انقلاب اعلام داشتند .

کمیته های هماهنگی به منظور جمع آوری کمکهای مردم در مساجد امام و جامع کرمان تشکیل شد .                   آیت اله صالحی کرمانی در پیامی خطاب به مردم کرمان ضمن تبریک پیروزی انقلاب اسلامی ایران مردم را از هر گونه آشوب و تخریب اماکن عمومی و سازمانهای دولتی برحذر داشت مردم مبارز کرمان به سرباز خانه سراسیاب رفتند و ضمن گفتن تبریک پیروزی انقلاب اسلامی به سربازان بین آنها گل و نقل و شیرینی تقسیم کردند و متقابلاً فرمانده پادگان و افسران درجه دار و افراد مرکز آموزش 05 از مردم مبارز کرمان استقبال کردند .

انتظامات شهر از تاریخ 22/11/57 بدست جوانان کمیته انتظامی اسلامی کرمان اداره شد .

 

+ نوشته شده در  شنبه هشتم اردیبهشت 1386 ساعت 12:44  توسط   |