تبليغاتX
شهیدعلی اکبر محمد حسینی
به تمام کسانی که مرا چه از لحاظ دوستی یا قوم و خویشی می شناسند این توصیه را داریم که ، در هر زمان و در هر مکان که هستند آزاد باشند و دنبال فکر بیهوده نروند و یا اینکه جزء حزب باد نباشد، هر کجا چیزی به سودشان بود دنبال همان بروند کمی به فکر آخرت خویش باشید،‌و فکر قیامت و عذاب آخرت را بکنید.."ازوصیت نامه شهیدعلی اکبرمحمدحسینی"


شهیدعلی اکبر محمد حسینی










 

 بسم الله الرحمن الرحیم

                               شهید علی آقا ماهانی از بسیج کرمان                    

من علی ماهانی اعزامی از بسیج کرمان ، چند ماهی است که درجبهه هستم .

س- برادر ماهانی شما نظرتان راجع به مسئله جنگ چیست ؟

ج- کلا وضعیت ما که ایران اسلامی هستیم ، یک مختصری درکل جهان بگویم مثل صحنه عاشورا می ماند آنهایی که نامه نوشته بودند به اباعبدا... السلام علیک ، ما حاضریم دررکاب تو قیام بکنیم ، همه جا زدند فقط ۷۲ نفر بودند که در صحرای کربلا می جنگیدند وهمه هم شهید شدند . نهضت ایران اسلامی در بین تمام کشورها دنیا مظلوم است . شاید خیلی از مسائل را نشود که بگویی چون عقده شده برای آدم ولی توی کشورهایی که ادعا دارند که اسلامی هستند و چند تاکشوری که پشت و پناه ایران هستند درجا خودش انشاءا... ثابت می شود که آنها نیستند ویک ایرانی است تنها وتنها . باز در داخل خود ایران با مشکلات زیادی مواجه بودیم و ازاول انقلاب خطوط انحرافی بوجود آوردند که خوشبختانه همه شان منزوی شدند. جنگ ما به این صورت هست که بقول امام تمامی کفر درمقابل تمامی اسلام ایستاده وتمام مسائل سیاسی ما چه در داخل ایران چه درمنطقه و چه درکل جهان درمحور مسئله جنگ می چرخد و مسئله اصلی ما هست . و همینطور که ماتمام سرمایه گذاری مان راکرده ایم از سرمایه گذاری انسانی که شهدایمان باشند و مجروحین و معلولین و از رزمندگان وسرمایه های مادیمان را هم گذاشته ایم روی این کار، تا به این مسئله انشاءالله خاتمه بدهیم و به پیروزی نهایی برسانیم بخاطر همین مسئله  هست ، هر مسئله ای که بخواهد در مقابل مسئله جنگ در این مملکت مطرح بشود هر مسئله ای که می خواهد باشد مشخصاً ( مسلماً) یک توطئه ای خواهد بود درمقابل مسئله جنگ و این مسئله اصلی ماست و یک چیزی که از شواهد وقضایا خیلی مشخص است که این جنگ پیروزاست . دوم از روایات و احادیث حتی آیات قرآن که دراین زمینه است این جنگ انشاءا... پیروز است .

س- برادر ماهانی این واحد آیا تابه حال شهیدی در راه انقلاب و این جنگ داده یا نه ؟

ج- همه واحدها شهید داده اند مختص به واحد مخابرات نیست . کلا درمقابل شهداء وقتی که ما بخواهیم صحبت بکنیم از یک طرف شرمنده می شویم در مقبل آنها و ازیک طرف هم واقعا شکفته می شویم ، خوشحال می شویم وقتی از شهداء می گوییم ، ما توی این جبهه ها ، این برادرها همه شون می دانند هنوز خاطرات شهداء ازیاد ما نرفته و نخواهد رفت، گرچه انگیزه ما خدا است اما وقتی که یاد شهیدان می افتیم آن لحظه هایی که با آنها داشتیم نمی توانیم جبهه ها را ترک بکنیم . علاوه براینکه احساس وطیفه می کنیم و می آییم در راه خدا می جنگیم عاشق جهاد هستیم . شهیدهایی ما اینجا دیدیم که واقعا نمی توانیم توصیفشان بکنیم درعین حالی که خیلی جوان بودند بقول استاد مطهری اگریک معجونی ازیک آدم مجاهدی که یک نفر مجاهد باشد وعارف هم باشد اینها را ترکیب بکنیم یک آدمی بدست می آید ، به نام شهید ، این طوری بودند بچه ها ، من هیچوقت یادم نمی رود آن دعای کمیلی که با هم می خواندیم آن گریه هایی که بچه ها می کردند هنوز زمزمه هایشان از توی سنگرها بگوش می آید . آن دعای توسلی که بچه ها می خواندند آن اخلاصی که داشتند آن خندیدنهایشان ، گریه کردنهایشان ، غذا خوردنهایشان، راه رفتنهایشان ، همه آنها برای ما نمونه بود وهمه واحدها همینطور است و فرقی نمی کند همه واحدها شهید داده اند و ما هر چه خاطره داریم از شهید ها داریم . هر موقع که با دوستان می نشینیم و صحبتی می شود صحبت ازشهدا می شود .

س- درپایان اگر پیام خاصی برای ملت پشت جبهه دارید بفرمایید؟

ج- ما برای آن کارگری که دستهایش پینه بسته ما برای او پیامی نداریم چون او خودش به تنهایی زبان گویای اسلام هست که سالها بلکه قرنها رنج کشیده ، ما برای کشاورز وبرای کسی که پشت جبهه هست بچه هایش را می فرستد جبهه ، شهید می دهد، مجروح می دهد برای او پیامی نداریم بلکه از او درس می گیریم چون خودمان هم از آن طبقه هستیم، مابه ملت تنها پیامی داریم که کلا پیروولایت فقیه باشند یک خطوطی هست که می خواهند بگویند خط ولایت فقیه ، به ملت می گوییم که ایستادگی نداشته باشند بصرف اینکه که توی انقلاب بودیم توی راهپیمایی بوده ایم توی جبهه ها بوده ایم پس دیگر امتحانمان را داده ایم . هنوزطلحه ها وزبیرها باید توی این انقلاب جدا شوند هنوز عده زیادی که سابقه مبارزاتی درخشان دارند اینها باید جدا شوند ازخط انفلاب هنوز خیلی زیاد هستند، ما حرفمان با آن سرمایه دارهایی که پشت جبهه دارند پا روی خون شهیدان می گذارند خدا می داند که یکی ازبچه ها شب بعد ازعملیات والفجر می دیدم که جلوی روی خودمان شهید شد. آورده بودند توی اورژانس درهمان حال که با بچه ها گریه می کردیم بالای سرش ، با خودم زمزمه می کردم و می گفتم درهمین الان که تو  داری در خون خودت می غلطی و با لب تشنه و با این وضع شهید می شوی همین الان آدم هایی هستند که دارند خون مردم رابه شیشه می کنند . و صدام خیلی کوچکتر از آن بود که بتواندبه ایران حمله بکند . همچنین جراتی نداشت . صدام به امید این آدمهای که در داخل بودند به امید اینها به ایران حمله کرد والا نمی توانست در مقابل ما ایستادگی بکند. ما حرفمان با آنهایی است که به این انقلاب اشکال تراشی می کنند انقلاب نباید به آنها جواب بدهد که چه کرده . انقلاب خیلی کارها کرده انقلاب خیلی شهید داده ، خیلی تحولات بوجود آورده . آنها هستند که باید جواب بدهند که برای انقلاب چه کار کرده اند . ما وقتی برای مرخصی می رفتیم توی شهرها ، هجوم می آوردند اینها که فلان و انواع واقسام اشکال تراشی می کردند یک اشتباه که ازیک پاسدار می دیدند آن را بزرگش می کردند یک اشتباهی که از یک نهاد می دیدند بزرگش می کردند ، یک اشتباه کوچکی که از یک روحانی می دیدند همین را می گرفتند ومی گفتند اسلام فاتحش خوانده شد . اینها مسئله ای نیست اسلام از این مسائل خیلی دیده است . اینها یک عینک بدبینی گذاشته اند روی چشمهایشان و نمی توانند واقعیت را ببینند این همه تحولات این همه پیشرفتها که دراسلام شده ، همین حرفشان که خودشان دارند می زنند در زمان طاغوت نمی توانستند بزنند . و ما حرفمان با اینها این است که انقلاب نباید به شما جواب بدهد که برای شما چه کرده ،شما باید در پیشگاه انقلاب جواب بدهید که برای انقلاب چه کار کرده اید شما غیر از اینکه زخم زبان زدید غیر از اینکه این انقلاب را تضعیف کرده اید چه کار کرده اید . من گفتم برای کشاورز و دهقان و مردم حزب اللهی پیامی نداریم آنها خودشان ما را پرورش دادند و فرستادند به جبهه ، ما حرفمان با دیگران این است که دستها را بزنید بالا و این انقلاب مظلوم است شروع کنید برای انقلاب کارکردن .

از خدا می خواهیم که انقلابمان را به انقلاب جهانی حضرت مهدی (عج) متصل بفرماید . خدا انشاءالله امام امت را تا بعدازظهورشان حتی درکنار ایشان حفظ بفرماید . رزمندگان اسلام را به پیروزی نهایی برساند .

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم دی 1386 ساعت 0:34  توسط   | 


بسم الله الرحمن الرحیم شهید علی آقا ماهانی از بسیج کرمان

« من المومنین رجال صدقوا ما عاهدوالله علیه فمنهم من قضی نحبه و منهم من ینتظرو ما بدلوا تبدیلا»

" از مومنین مردانی هستند که به آن عهدی که با خدای خویش بستند وفا کردند . پس شهید ان کسی است که به آنچه وعده داده شده بود مدتش را بسرآورد ، یعنی شهید شد واز ایشان کسی است که انتظار ( شهادت ) می برد و این انتظار را به چیز دیگری بدل نکردند .

عده ای از مفسرین در شان نزول این آیه می گویند که این آیه شریفه در جنگ احد بعد از شهادت حمزه سید الشهداء (ع) و در شان مولای متقیان (ع) نازل شده . بعد از آنکه حضرت حمزه (ع) شهید شد ، امیر المومنین (ع) خیلی ناراحت بودند که چراایشان نیز به شهادت نرسیدند ، این آیه نازل شد . ما می بینیم که واقعا امیرالمومنین (ع) منتظر واقعه شهادت بودند و این انتظار شاید بیش از سی ، چهل سال طول کشید و امیرالمومنین (ع) این انتظاررا به چیز دیگری تبدیل نکردند سرانجام ، نه درمیدان جهاد اصغر که در میدان جهاد اکبر ، آن هم درمحراب ، محل جنگ با بت درونی و در حال نماز ونیایش با پروردگار متعال به شهادت می رسد . هرکسی که پیرو آن حضرت و شیعه واقعی او باشد چنین انتظاری را دارد .

امام سجاد (ع) در یکی از مناجات ملکوتی خویش از خداوند درخواست می کند که ای خدا ،مرگ را جلوی من قرار بده ، نه پشت سرم . یعنی ای خدا لحظه ای یاد مرگ را از خاطر من دور نکن . این خود فلسفه ای عمیق دارد . انسان مسلمان اگر دائما به فکر مرگ باشد همه کارهایش خدایی می شود ، مواظب اعمال و رفتار وگفتار خویش می شود ، دنیا و مافیها درنظرش بسیار تا بسیار پست و ناچیز جلوه می کند دلش در این دنیا خالی می شود . برفرض که من بهترین غذاها را بخورم ، بهترین لباسها را بپوشم بهترین ماشین را سوار شوم ، بهترین خانه ها و تفریحگاهها را داشته باشم ، بهترین پستها و مقامها را به من بدهند ، اما بالاخره همه رفتنی هستیم ، من می مانم با کوله باری سنگین از گناهانی که توسط همین ها انجام داده ام . انسان وقتی فکر می کند می گوید متعلق به این دنیا نیست روح انسان دائما در تلاطم ودست و پا زدن است . گویی او منزلی دگر داشته در آنجا به آرامش وجودی خویش و جهان محیط پیرامون خودش پی می برد. درک می کند که چه مسئولیت سنگینی دارد . انسان اگر واقعا لحظه ای از تمام قیدها و بندها و زنجیرهای وابستگی خودش را خلاص کند و به خودش فرو رود وقدری بیندیشد می بیند لحظه ای نیز دلش نمی خواهد در این دنیا بماند حتی اگر گناهان او خیلی سنگین باشد ، به رحمت خدا امیدوار شده واز خدا تقاضای مرگ می کند . مرگ برای چنین انسانی سعادت و وصال است . در روایات داریم که دنیا زندان مومن است . و کسی که خدا را شناخته باشد با تمام وجودش طلب مرگ می کند اولیای خدا اینچنین بوده اند

خرم آن روز که از این منزل ویران بروم       راحت جان طلبم و زپی جانان بروم

مولوی در اول دیوانش شرح حال چنین انسانی را خیلی عارفانه تشریح کرده ، انسانی که تقاضای بازگشت به وطن اصلی خویش را دارد . انسانی که جایگاهش محل امن و سکوت و تسکین و آرامش در کنار معبود و معشوق خویش بوده ، بیرونش کنند وبیاورندش در جایی که آلوده به تمامی رنجها و دردها است . حال اینچنین انسانی چگونه است ؟ حتی یک لحظه نیز برایش ، ماندن در این جهان شیرین نیست .در درون او آتشفشانی درجوشش است ، که اورا با سختی هرچه تمامتر به بند کشیده و در انتظار لحظه مرگ به سرمی برد . در نهج البلاغه حضرت امیر (ع) وصف حال اینان را به خوبی بیان فرموده اند . قریب به این مضمون می فرمایند که اینها مرغ جانشان آماده پرکشیدن به سوی معشوق خویش است و اگر حکمت وقضای الهی ، آنان را نگه نمی داشت در دم جان را به خدا می سپردندو روحشان از کالبد هایشان پر می کشید ، تا این حد درفراق معشوق خویش می سوزند.پیامبر (ص) فرمودند : درد فراق و آتش فراق و دوری از آتش جهنم سوزنده تر است . خداوند در قرآن آنجا که داستان خلقت حضرت آدم (ع) را ذکر می فرماید ، وقتی که می خواهد آنها را در بهشت جای دهد ، می فرماید : « ای انسان ، تو و همسرت در این بهشت سکونت و آرامش یابید .» اما وقتی که آنها را به سبب نافرمانیشان از بهشت بیرون می کند ، به آنها می فرماید : « در این زمین من وارد شوید که برای شما محل استقرار است .» یعنی اینجا دیگر محل آرامش نیست و اگر کسی در این دنیا لحظه ای احساس کند که می تواند همین جا بماند وآرامش داشته باشد اشتباه کرده،شهیدان این امت چنین بودند . این عزیزانی که در راه دوست از سرو جان ومال و منال وپست و مقام گذشتند وفریب دنیای بازیگر وگول شیطان وسوسه کننده را نخوردند ، براستی که دنیا برایشان زندان بود . دنیا ظرفیت داشتن چنین انسانهایی را نداشت . شاید زبان حال اینان ، زبان حال مولا امیرالمومنین (ع) علی (ع) باشد که فرمود : ای دنیا از من دور شو که من تو را سه طلاقه کرده ام . شاید از دیگران گفتن کمی ساده باشد اما از شهید گفتن قدری مشکل است.چطور ما می توانیم از انسانهای پاک بخته ای سخن بگوییم در حالی که خودمان اسیر زنچیرهای وابستگی هستیم ، عالم شهدا را ما نمی توانیم ادراک کنیم ما فقط براساس اطلاعاتی که از منابع اسلامی احیانا بدست می آید و با در دست داشتن معیارهای اصیل اسلامی ، معیارهای قرآنی و روایات و احادیث می سنجیم و مطالبی را در می یابیم .

قبل از شروع جنگ ، مسئله شهادت نسبت به بعد از جنگ انعکاس متفاوتی داشت . بعد از جنگ بسیاری از برادرانی که باهم همسنگر بودند با هم نماز جماعت می خواندند ، با هم غذا می خوردند با هم حرف می زدند خلاصه گروه گروه بودند ، اما امروز بسیاری از این گروهها به طور کلی شهید شده اند واین مسئله تازه ای است در جامعه ما . برادرانی بودند که به صورت یک گروه می رفتند جبهه و امروز همه شهید شده اند و از آن گروهها کسی نمانده که خاطرا آن عزیزان را زنده کند . آن عزیزانی که مظلومانه و غریبانه در خاک و خون غلطیدند و امروز هزاران هزار جوان رشید، لباس رزم پوشیده وآماده اند ، بلکه در حال پیکارند تا راه آن شهیدان گرانقد ر را ادامه بدهند .

یکی از این گروهها ، گروه برادر شهید عارف زاهد محمود اخلاقی بود . شهید محمود اخلاقی ، ناصر فولادی ، اکبر محمد حسینی ، محمد علی فتحعلیشاهی ، محمد نگارستانی و محمد حسین سیف الدینی یک گروه از برادران زبده کرمانی بودند که باهم به کردستان وسپس به جبهه های مختلف رفتند و امروز از این گروه کسی نمانده ، ای کاش در زمان حیات این عزیزان از خود آنها خوسته شده بود تا درباره یکدیگر صحبت کنند و حرف بزنند . چه خوب بود که شهدا یکدیگر را معرفی می کردند ولی به هرحال چون آنها نیستند به ناچار بر عهده ما انسانهای خاکی است ، خدا می داند تا چه اندازه بتوانیم موفق باشیم به هرحال من الله التوفیق

شهید عظیم الشان محمود طلایه داراین معراج آسمانی و عروج روحانی و پرواز ملکوتی بود . او بود که دیگر شهدا هم قافله خویش را به سلامت به منزل یار رسانید. شهید اکبر محمد حسینی درباره محمود اخلاقی می گفت : که او تجسم عینی 16 دستور خودسازی امام خمینی روحی فداه هست . او راستی این 16 دستور اخلاقی و انسانی را در خویش پیاده کرده ،به اجتماع نیز کشانده بود .اکبر می گفت مسائلی که ما امروز به آنها فکر می کنیم او چند سال پیش ، از روی آنها رد شده بود وتا این حد جلو بود .

او می گفت وضعیت محمود نسبت به ما مانند کسی است که پایین کوهی است . دید او محدود است ، اسیر هوای نفس است ، اما اوبر بالای بلندی قله کوه ایستاده حقایق هستی را مشاهده کرده است و حالابا سرعت سرازیری کوه را گرفته و به پیش می رود . شهید عزیز ناصر فولادی می گفت که محمود در هر لحظه اوج می گیرد .

ناصر می گفت که محمود به مرحله یقین رسیده . یک روز از او سوال کردم که چرا محمود شبها می رفت جدا از برادران روی خاکها دم در می خوابید  ؟ گفت به خاطر اینکه وقتی برای نماز شب بلند می شود کسی متوجه نشود .

شهید محمد نگارستانی می گفت که من بعد از امام ، محمود را قبول دارم . او عاشق محمود بود.

شهید سیف الدینی یک روز با اخلاقی رفته بودند کرمانشاه مرخصی ، او می گفت که محمود سرعت ونظم عجیبی در کارهایش دارد . اصلا محمود از مکروهات نیز پرهیز داشت تا آنجا که من به خاطرم می رسد حتی یک سخن لغو ،یک کار لغو هم ازمحمود ندیدم . محمود از جهات زیادی مثل لقمان حکیم بود .لقمان به حکمت و سکوت و تفکر زیاد معروف بود هیچ وقت ندیدم سوالی بکند ودر احوالات لقمان حکیم می نویسند که دیده نشده جلوی کسی دراز بکشدو کسی او را هنگام غسل کردن و وضو گرفتن هم ندیده یعنی تا این اندازه کارهایش را مخفی می کرد .عین این رفتارها را ما، در محمود سراغ داریم . من هیچ وقت محمود را در حال وضو گرفتن ندیدم . با آنکه همیشه با جماعت نماز می خواندیم .

تنها انسانهایی می توانند به این مراحل برسند که خدا را در هر لحظه حاضر و ناظر ببینند ، وقتی مسئله ای پیش رو می آمد که از حل آن عاجز بودیم به او مراجعه می کردیم . اکثر اوقات جواب نمی داد و سکوت می کرد . او می خواست که ما خودمان فکر کنیم و استعدادهای خودمان بکار بیفتد . در احوالات رسول گرامی می نویسند که یکی از خدمتگذاران رسول الله (ص) گفته بود که هیچ وقت نشنیدم که پیامبر بگوید ای کاش اینطور شده بود یا نشده بود . یا اگر این طورمی شد بهتر بود . اصلا چنین اصطلاحاتی را رسول خدا (ص) بکار نمی برده . محمود نیز همین صفت پیامبرانه در او بود .همیشه راضی به رضای خدا بود روزی چندین ساعت مطالعه می کردو یکی از خویهای پسندیده اواین بود که نه از دیگران جرف می زد ونه از خودش. نه ازخوبی کسی می گفت و نه از بدی . روی مسئله غیبت خیلی حساس بود به محض اینکه غیبت می کردیم ، عصبانی می شد وتذکر می داد ، به طوری که این مسئله را آنقدر گوشزد می کرد و روی آن کارکرد تا اندازه زیادی این مسئله بحمدالله حل شد .

بارها شده بود که ما با او صحبت می کردیم بعد ازچند دقیقه ای متوجه می شدیم که او در این عالم نیست ، نه تنها خودش حرف نمی زد بلکه به لغویات ما نیز گوش نمی داد .

ما زندگی شهیدان در مقابلمان است شهید اکبر محمد حسینی شهید فولادی و همه شهدای اسلام این عزیزان خصلتهای بی شماری داشتند اما چیزی که در زندگی محمود به چشم می خورد این است که او جامع جمیع صفات خدایی بود . یعنی انسانی خداگونه انسانی متقی و عارف بود مسائل اخلاقی را گذرانده بود و مردانه با اراده ای آهنین با فکری آزاد وقلبی روشن سرشار از امید و با توکل برخدا قدم در وادی سیر وسلوک گذاشته بود و مراحل را یکی پس از دیگری گذرانده بود و امروز اگر بگوئیم که درخدا فانی شده بود دروغ نگفته ایم .

محمود یکدانه مفاتیح مرحوم حاج شیخ عباس قمی را خریده بود و اوقات زیادی را با این مفاتیح سپری می کرد .

شهید اکبر محمد حسینی نقل می کرد از محمود که به اکبر سفارش می کرد که اگر می خواهی خودت را بسازی در این مفاتیح بگرد و مستحبات رابه جا بیاور. گاهی وقتها که می دیدیم او را که مفاتیح به دست ، ازدور می آید، نگاه به چهره اش که می کردیم نور خدایی و خوف وخشیت و ترس وامید را به وضوح دراو می دیدیم . من یکدفعه محمود را بعد از شهادتش درخواب دیدم که سرگرم خواندن مفاتیح بود ، جلو رفتم دیدم زیارت حضرت رسول (ص) را می خواند . عاشق خاندان رسالت (ع) بود . یادم می آید . یکی دو روز از ماه محرم سپری شده بود ، یکی از برادران ، شوخی می کرد و برادران را می خنداند . محمود هم حضور داشت . من داشتم شلوار شهید محمود یوسفیان را می دوختم و در ضمن لبخندی هم می زدم ، یک دفعه محمود ، درست مثل پلنگ تیرخورده عصبانی شد ، گفت : شما در ماه محرم می خندید !؟در حالیکه امام رضا (ع) از اول محرم تا روز عاشورا مرتبا گریه می کرد .

چند روز پیش از شهادتش بود که من با ناصرفولادی ، نزدیک غروب بود ، آتش درست کرده بودیم داشتیم چای درست می کردیم . محمود آمد ، اول ناصر را صدا زد ، چند قدمی که رفتند ، دیدم مراهم صدا زدند ، به اتفاق سه نفری رفتیم لب رودخانه نشستیم ،محمود شروع کرد از خدا واز قیامت و از اخلاق و ایمان برایمان گفتن .بعد رو کرد به ناصر ومن ، و گفت : در این مدتی که باهم بودیم هر اشتباهی که از من دیده اید بگوئید که می خواهم خودم را اصلاح کنم . این حرف برای ما تازگی داشت و اصلا عجیب بود . این حرف را ما می بایست می زدیم ، نه او . ما همیشه نزد او می رفتیم و از او خواهش می کردیم که ایرادات و نواقص و کمبودها و اشتباهات ما را بگوید ، اما او بنا به مصالحی نمی گفت .اما حالا او از ما می خواهد که اشتباهاتش را بگوئیم . ما جدا درخودمان احساس شرمندگی کردیم . او مرتبا  اصرار می کرد و می گفت : اگر نگوئید ، خداوند بین من و شما حکم خواهد کرد . بالاخره شهید ناصر فولادی گفت : تنها ایرادی که ما به شما داریم این است که ما را نصیحت نمی کنید و اشتباهات ما را نمی گوئید . بعد رو کرد به من ، و گفت شما بگو . در جوابش گفتم ک من به خاطرم نمی رسد که از شما اشتباهی دیده باشم . به هر حال ناگهان رویشرا به آسمان کردو گفت : ای خدا تو خود شاهد باش که من حجت را بر این برادران تمام کردم ، تو خودت میان ما حکم کن ،بعد شروع کرد از قیامت گفتن ، که حتی از افکار انسان نیز حساب می کشند . او به مرحله ای رسیده بود که فکر گناه نیز نمی کرد .

امروز صدای محمود در گوشم طنین انداز است که می گوید ای خدا من حجت را براینها تمام کردم .

حجت محمود همان الگو بودنش بود. او از هر لحاظ الگو بود و خداوند این سعادت را نصیب ما فرمود که با چنین انسان ملکوتی باشیم . او حجت خویش را بر ما تمام کردو امروز از آن جمع چند نفره همگی مسئولیت خویش را انجام داده اند وسربلند وروسفید ، اما این بنده روسیاه گرفتار در بند هوی وهوسها وتعلقات پوچ مادیت و اسیر خودبینی و خود خواهی مانند خر لنگ درگل مانده ام .

هیچ راهی ندارم الا اینکه به آنها  بپیوندم و گرنه از همین الان موقف حساب را می بینم که محمود جلوی من راگرفته و از من حساب می کشد . از خداوند می خواهم که این توفیق را به همه عنایت فرماید که راه شهیدان را ادامه بدهیم .

« توکلت علی الحی الذی لایموت و الحمدالله الذی لم یتخذ ولدا ولم یکن له شریک فی الملک

ولم یکن له ولی من الذل و کبره تکبیرا »

« و من الله التوفیق »

( روز عاشورا ساعاتی بیش از شهادتش می گفت امروز یا می رویم پیش امام حسین و یا می رویم پیش خودش " خدا " )

دومین کسی که از این برادران شهید شد ، برادر شهید محمد نگارستانی بود .

محمد نگارستانی ، عش وعلاقه زیادی به شهید اخلاقی داشت ، به طوری که هر وقت یادی از او می شد، ساعتها درباره محمود صحبت می کرد که جدا خسته می شدیم . شما بروید شعری را که نگارستانی شب شهادتش گفته بخوانید و با اشعار بزرگانی همچون مولوی قیاس نمائید . جدا خیلی جالب است که جوانی 17 ساله عارفی عظیم الشان باشد. شعر او سرتاپا سوزو گداز و ناله و درد وعشق است .

امام فرمودند این جوانهای ما به آن مرحله از مراحل عرفان وانسانیت رسیدند که آنهایی که چهل سال ریاضت کشیدند نتوانستند برسند . شما ببینید که این شعر چقدر سوزناک است . در این شعر چندبیتی نیز درباره مرشد ومراد خویش سخن گفته :

مادرم بشنو کلام سرخ آن یارخدا       زاهد شب ، عارف روز، مرد جنگ

مادرم محمود اخلاقی بگفت با خالقش      ای خدا رنجم بده آنوقت نما من را شهید

دریایی از عرفان و معنویت در این اشعارنهفته است . او درشعرش از مناجاتهای محمود نقل می کند که با خدای خویش می نالد که ای خدا من نمی خواهم به این آسانی شهادت را بدست بیاورم ، من می خواهم که تو مرا رنجم دهی که هر چه مرا بیشتربرنجانی آتش عشق من نسبت به تو بیشتر می شود .

اصلا عاشقان الله این گونه اند . مشکلات و سختی ها برای آنها عشق می آفریند . مثل بچه ای هستند که وقتی مادرشان آنها را کتک می زند ، شلاق می زند ، از شلاقها و کتکهای مادربه دامان مادر پناه می برند . هرچه مادر آنها را بیشتر بزند آنهابیشتر از پیش به دامنش پناه می برند .خوشا به حال اولیاء خدا که نه تنها از آزمایشات خدا دلگیر نمی شوند . بلکه علاقه شان نسبت به خدا بیشتر می شود .

نگارستانی این چنین بود برایم تعریف می کرد

شبی از خواب بیدار شدم ، دیدم که محمود دارد نماز شب می خواند ، و در حال راز و نیاز و دعا بود . بعد محمود متوجه من شد و مرا قسم داد که به هیچ کس نگویم که محمود نماز شب می خواند . شهید نگارستانی بعد از شهادت محمود این قضیه را برای ما تعریف کرد . آن شب فقط خدا و محمود نگارستانی شاهد این مناجات عارفانه وعاشقانه بوده اند .

یک شب به اتفاق شهید ناصرفولادی رفتیم به دیدار خانواده محمد نگارستانی ، مادر محمد همین شعر نگارستانی رابرایمان آورد ، با ناصر شعرش را خواندیم ، رو کردم به ناصر و گفتم یادت می آید که شهید نگارستانی همیشه از آن شبی که محمود نماز شب می خواند صحبت می کرد که با خدا مناجات می کرده ،این اشعاری که نگارستانی گفته همان مناجات محمود بوده با خدای خویش . همین مناجات بوده که شعله پرحرارت بردل وجان شهید نگارستانی زده تا متحول و دگرگون شود به یک انسان والا مقام که بتواند در مدت یک سال آنچنان الهی بشود که چین اشعارسوزناکی برزبان آورد .

شهید نگارستانی به راستی عارفی بود دردمند ، آن هم نه عارفی که دور ازاجتماع به کنج خزیده باشد بلکه عارفی وزاهدی بود که درمیدانهای نبرد شجاعتشان وصبر وبردباریش کم نظیر بود .

شهید رضا میرزایی نقل می کرد ازشهید اکبر محمد حسینی که درجبهه بستان وقتی که خبر شهادت نگارستانی را به اکبر داده بودند ، اکبر با « همه صبرو استقامت ،گفته بود ، پشتم شکست . تا این حد برای اکبر مهم بود که گفته بود پشتم شکست . شهید نگارستانی با شهید سیف الدینی رابطه نزدیکی داشتند با هم به سپاه و از آنجا به کردستان آمدند . دربین برادران کم سال ترین افراد بودند وبا این حال کسی کوچکترین لغزشی از آنها ندید.

پدرش تعریف می کرد که یک روز برادر شهید نگارستانی با یکی از بچه های محله شان دعوا می کند ، او می آید نزد محمد می گوید کمکم کن . درجوابش می گوید تو یک نفر هستی واو یک نفر، هروقت آنها دو نفرشدند من هم می آیم . عدالت اجتماعی که امیرالمومنین (ع) پیاده کرد اینها که سربازنش هستند نیز این طورند . شخصیت این عزیزان شبیه به امیرالمومنین (ع) است انسانهایی علی گونه که درتمامی جبهه ها بر دیگران سبقت گرفتند .

خداوند انشاءالله توفیق بدهد که رهرو راهشان باشیم .

انشاءالله " ومن الله التوفیق "

سومین شهید ما اکبر محمد حسینی است . مظهر گذشت و فداکاری و ایثار و صبر و استقامت و شجاعت تمام این صفاتی که نوشتم بی اختیار ننوشتم ، بلکه برای هر کدام نمونه هایی ذکر می کنم . گذشت و فداکاری و ایثار او تا حدی بود که بعد از آنکه من زخمی شدم ، نزدیک بیست روز در بیمارستان با من بود و به بهترین وجهی به من حدمت می کرد . واقعا دریای رحمت الهی بود . با آنکه وجودش در جبهه ها خیلی نیاز بود و خودش نیز علاقه وافری به رفتن به جبهه داشت ، اما در آن شرایط من را تنها نگذاشت . به یاد دارم که جبهه ای که ما در آن بودیم ، اوایل جنگ وضع تدارکات و سنگر و راههای ماشین رو کمی مشکل بود که آن هم طبیعی بود .

وقتی که باران می آمد سنگرها را آب با خودش می برد ،احتیاج زیادی به پلاستیک داشتیم تا روی سقف سنگرهابگذاریم و از نفوذ آب به داخل سنگرها جلوگیری کنیم . یک روز باران به شدت می بارید و اکبر حاضر شد فاصله 5 الی 6 کیلومتر را درکوهستان و باآن هوای سرد وباران شدیدی که می آمد ، و تنها برود وپلاستیک بیاورد .

خودش تعریف می کرد که در اواسط راه ، باران شدید شد ، رفتم درغاری اما دیدم فایده ای ندارد. باران مرتبا شدتش بیشترمی شود . بدین لحاظ تصمیم گرفتم که در همین هوای بارانی بروم ، بالاخره رفت و به قولش وفا کرد .

شهید ناصر فولادی هرموقعی که یادی از اکبر می شد همین قضیه را تعریف می کرد و صبر استقامت و توکل و وفای به عهد اکبر رامی ستود . روز عاشورا برادران به مزدوران عراقی حمله کردند ، عراقی ها تعدادی ازبرادران ما راشهید و مجروح کردند . یادم هست که یکی از زخمی ها روی زمین افتاده بود ، به طوری که اگر می خواستیم برویم اورا بیاوریم عراقی ها ما را به رگبار می بستند و همه را شهید می کردند . فقط اکبر بود که داد می زد که من باید بروم و  او را بیاورم ، اما برادران نگذاشتند . واقعا یک فرمانده واقعی بود با تجاربی که کسب کرده بود ،سرداری رشید شده بود .

اینها در تاریخ اسلام کم نظیر است که یک نفر مثل اکبر هم فرمانده عملیات باشد ، هم خودش اولین نفری باشد که حمله بکند و سینه اش را درمقابل گلوله های دشمنان اسلام سپر کند و هم اینکه خودش زخمی ها را بر دوش بگذارد و به پشت خط انتقال دهد . با آن که در حمله بستان آن طور که نقل می کنند خودش زخمی شده بوده به یکی از برادران می گوید به بچه ها بگوئید که اکبر رفته جلو ، شما هم بروید جلو . بارها شده بود که ما با اخلاق فاسدمان اورا عصبانی می کردیم ، اما بلافاصله بر غضب خودش غالب می شد. درست مثل امام کاظم (ع) که خشم و غضب خویش را فرو می خورد . حدود یک سال درجبهه سومار بود ، آنجا فرماندهی عملیات را به او واگذار کرده بودند . برادرش نقل می کرد که بعد از شهادتش از کرمانشاه تلفن زده بودند که به اکبر بگوئید هر چه زودتر به سومار بیاید که عملیاتی درپیش است و به اکبر خیلی نیازداریم ، و وقتی که در جوابشان گفته بودند که اکبر شهید شده ، برایشان ضربه ای سنگین بود .

این عزیزان بالاتر از آن هستند که بتوانیم اینجا راحت بنشینیم زیر سایه و آنها را معرفی کنیم . ما نمی توانیم ، چطور می توانیم در حالی که هنوز اسیر هوای نفس هستیم . امیدواریم که خداوند به دلشان بدهد که ما را عفو کنند .

والسلام

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم دی 1386 ساعت 0:33  توسط   | 


 شهید علی آقا ماهانی از بسیج کرمان

« الیوم اکملت لکم دینکم و اتممت علیکم نعمتی ورضیت لکم الاسلام دینا » آیه۳سوره مائده

" امروز کامل کردم برای شما دین شمارا و تمام کردم برشما نعمت خود را و راضی شدم و پسندیدم برای شما دین اسلام را ."

حضور محترم برادر عزیز آقای کردی

سلام عرض می کنم ، امیدوارم که حالتان خوب باشد ودر راه انجام وظائف شرعی و الهی خویش کوشا و موفق باشید . در عصری که تعهدات ومسئولیتهای انسان به خاطر وقوع انقلاب اسلامی نسبت به اسلام و سرنوشت مسلمین بیشتر شده ، در نامه هایی که ما مسلمین و امت رسول الله (ص) نیز به هم می نویسیم ، به جای احوال پرسی و ذکر مسائل شخصی ، مکلف هستیم که از اسلام و از حقایق سخن بگوئیم .

 

درد امت بزرگ اسلام چیست ؟

شما و ما بخوبی می دانیم که دردجامعه اسلامی و امت بزرگ اسلام چیست ؟سبب سقوط و انحطاط مسلمین ، سلطه کفار و منافقین و طواغیت و ظالمین و ملحدین و دشمنان خدا و دین، برآنها به چه عواملی است . همه به خوبی می دانیم که چرا امت بزرگ و واحده اسلامی فرقه ، فرقه و گروه ، گروه شده وبه قول قرآن کریم ، « کل حزب بما لدیهم فرحون »آیه53سوره مومنون ( هر حزب و دسته و گروهی به آنچه که خودش دارد ، شاد و راضی است ) و هر گروهی به مسائل خودش سرگرم و از درک واقعیتها و مشکلات اسلام و جامعه مسلمین بی خبر است .

آری ، برادر علت همه این بدبختی ها جهل وغفلت و ترس و تفرقه مسلمین است .و اما جهل به خاطر اینکه مسلمین ، امروز آن آگاهی شناخت لازم را از اسلام اصیل و اسلام فقاهتی ندارند وغافل هستند ، چرا که استعمار واستحمار در رگ وریشه و پوست و گوشت و استخوان و تا درون خانه های آنها و از اخلاق وفرهنگ آنها گرفته تا مسائل اجتماعی – سیاسی و حتی حکومت آنها نفوذ کرده و آنها را چنان که فرعون ، بنی اسرائیل را به بندگی خویش کشیده بود ، به بندگی کشیده و عظمت گذشته شان را از یادشان برده وآنها را همچون عروسکهای کوکی درست و در اختیار گرفته ، ازتمامی منابع و مخازن آنها  استفاده های مجانی می کند و فرهنگ پوشالی و ضد خدایی اش را گاهی به صورت قهرمانان ساخته ای ، گاهی به صورت اجناس لوکس و مدرن وزمانی به عنوان صنعت و تمدن و در آخر به عنوان دفاع از حقوق بشر وحمایت بشر به آنها تحمیل می کند و جنگهای خانه مان براندازی که همه شاهد قتل عام هزاران هزار بی گناه هستیم ، که " از ماست که بر ماست " ، و اما چرا می ترسند ؟ چون اراده اشان را از آنها گرفته اند

در طول قرنها حکومتهای ظالمانه و جابرانه ازبنی امیه و بنی عباس تا به امروز ارداده انسانی را به کلی از آنها سلب نموده اند . و مسلمین به قول امام امت ، باورمان آمده که نمی توانیم روی پای خودمان بایستیم و نمی توانیم در مقابل اینها قد علم کنیم ، چرا که آنها قدرت و زروزور دارند و چرا مسلمین متفرق شدند ؟

خودتان بهتر می دانید برادرعزیز ، ریشه اینها همگی برمی گردند به زمان وفات پیامبر (ص) و بلکه قبل ازرحلت ایشان و آن دسته بندی ها وباند بازیها و جریانات انحرافی که نطفه اش قبل از رحلت پیامبر(ص) بسته شده وبارور گردید و در زمان رسول الله (ص) هم چون آتش زیرخاکستر پنهان بود و نمی توانست ابراز وجود علنی کند ، اما به محض اینکه رسول الله (ص) از دنیا رحلت فرمودند وبه دیدار معشوق و معبود خویش شتافتند ، توطئه ها علنی شد ، خاکستر ها را کنار زدند و امت اسلام و دین اسلام و حاصل زحمات 23 ساله رسول خدا (ص) و بلکه حاصل زحمات تمامی انبیاء (ص) و اولیاء خدا را پایمال کردند . آتش به دین و اسلام وامت اسلام زدند .

 

گفتگوی برادرانه

امیدوارم آن حسن ظنی که نسبت به شما داشته ودارم ، شما بتوانید با رفتار وبرخورد منصفانه تان درمن بیشتر کنید و ازروی اصول منطقی و عاقلانه با مسئله برخورد نمایید .تعصبات نمی گذارند که انسان ، حقایق را بفهمد در راه تحقیق و بررسی و کشف حقایق ، بزرگترین مانع همین تعصبات کور و بی هدف هستند .

در مدتی که با شما بردار عزیز بودم از حسن رفتار شما بسیار فایده ها بردم ، درسهای زیادی را گرفتم که به منزله گنجینه ای گرانبها برایم خواهند بود مدتها بود که می خواستم با شما صحبت کنم ، اما موقعیت را مناسب نمی دیدم ، تا اینکه با برادر عزیزم " موذن زاده " صحبت و مشورت کردم که با برادران سنی درباره مسائل امامت و خلافت ومسائل اعتقادی دوستانه و برادرانه صحبت کنیم و حالا که انقلاب این چنین فاصله ها را برداشته و ما را در یک سنگر علیه دشمن متحد کرده و به جهاد فی سبیل الله واداشته ، چه بهتر که از این نعمت خدا قدردانی وتشکر کنیم و همین مقدارفاصله ای که مانده از میان برداریم تا واقعا خدا را از خودمان راضی کرده باشیم .

ایشان در جواب فرمودند که ممکن است افرادی از این مسئله سوءاستفاده کنند و دو مرتبه دست منافقین بازبشود و غائله شیعه و سنی راه بیندازند و برادری و اخوتها و دوستی ها و ایثارها و فدارکاری ها را تبدیل به کینه و دشمنی و یاس و تفرقه کنند و این بزرگترین خیانت به اسلام و انقلاب و آرمان شهیدان و خلاف دستور صریح امام است . در نتیجه ما هم پرهیز کردیم . اما الان موقعیت طوری است که می توانیم از طریق نامه که فقط شما بدانید و بنده ،خدا هم ناظر است ، شروع کنیم از حقایق و از دردها گفتن و کمر همت ببندیم که هر موقع حقیقت روشن شد در مقابل آن تسلیم شویم و در راه دفاع از آن زخم زبانها و نیشها و فشارها را از ناحیه هرکس و هر گروهی هرچند محترم باشد تحمل کنیم و دست از حق وعدالت برنداریم .

بحث به قدری دامنه دار و طولانی است که دریک نامه و چند نامه نمی گنجد و وقت زیادی را می برد . اما امیدوارم که خداوند صبر جمیل و ثبا ت قدم و انصاف بدهد تا این گفتگوی برادرانه را شروع کرده به یاری خدا ادامه دهیم .

 

غدیر خم از مسلمات تاریخ اسلام

آیه ای که در بالای نامه نوشته ام شیعه و سنی بالاتفاق معتقدند که شان نزولش مربوط به واقعه تاریخی و سرنوشت سازغدیرخم و مسائل مربوط به آن است . پیامبر(ص) ازطرف خدا مامور بود که برای خودش جانشینی برگزیند و این چیز تازه ای نبود که مسلمانان از آن بی اطلاع باشند ، بلکه همه می دانستند که انبیاءگذشته نیز جانشینان شایسته از طرف خدا انتخاب کرده اند . واقعه غدیر خم از مسلمات تاریخ اسلام است و به قدری واضح وروشن هست که دست تحریف گران حرفه ای و مورخان درباری و وابسته و سود جویان دنیا طلب از قلب آن کوتاه مانده وبحمدالله همچنان تاریخ آن بدون ابهام وجود دارد ، آنهم درکتابهای رجال و مردانی که تمامی مسلمین و بلکه مورخان به صحت آن معترفند.

واقعه غدیرخم نه حدیث و روایت است که بتوانیم بگوئیم در سندش نقصی است و نه یک پیشامد معمولی که بتوان گفت که اینهم در ردیف مسائل بیشماری است که درتاریخ اسلام روی داده و حالا هم زمان آن گذشته ، بلکه حاکی از بیان یک ضرورت دائمی در حیات اسلام را دارد . پیامبر (ص) درحجة الوداع ، یعنی آخرین حجی که رفتند ، موقع برگشتن در محلی به نام غدیرخم که معمولا اجتماع کاروان حجاج بود وراههایی از آن منشق می شد ، رسیدند و درآن گرمای سوزان دستور دادند که همه اجتماع کنند . خوب رسول الله (ص) در چنین موقعیتی چه مسئله مهمی را می خواهد بگوید، چرا در مکه نگفت ؟ چرا در مدینه نگفت ؟ اینها همه سوالاتی است که اگر به آن جواب صحیح و قانع کننده داده شود ، بسیاری از ابهامات برطرف و اشکالات رفع خواهد شد . اما چون درخور ما نیست که وارد این بحثها شویم ، به اهلش واگذار می کنیم . همین قدرکه ازتاریخ و از زبان علمای متدین و محقق وباانصاف شنیده ایم و مورد اتفاق شما و ماست می گوئیم و اکتفا می کنیم .

خوب چرا پیامبر (ص) در آن گرما ودر آن شرایط پیام خدا را ابلاغ کردند ، درحالیکه اوقات بی شماری برپیامبر (ص) وحی نازل شده بود که احتیاجی ندیدند که همه را جمع کنند بلکه بعد ها به گوش مسلمین می رسید اما این بارقضیه از اهمیت ویژه ای برخوردار است . مسئله بسیار حساس و جدی است .

چرا خداوند می فرماید : اگر این پیام ما را نرسانی به وظائف عمل نکرده ای و رسالتت ناتمام است ؟

برای این که آینده اسلام و مسلمین در آینده اسلام و مسلمین در این پیام الهی خلاصه می شود و اگر ابلاغ نشود و تحکیم نشود ، زحمات 23 ساله شخص رسول الله (ص) نیز به هدر می رود . اینجا قضیه بیعت گرفتن است از مدعاهای دروغینی که بعد نقض بیعت می کنند و ادعای جانشینی رسول الله (ص) را خواهند داشت .

رسول خدا (ص) باید علاوه بر پیام رساندن وابلاغ وحی آسمانی به مردم ، از آنها برثبات قدم درراه تحقق خواسته خداوند تبارک وتعالی پیمان بگیرد وراه هرگونه سوءاستفاده و تحریف وتفسیر به رای از این پیام الهی را ببندد و توطئه هایی که به خوبی می دانست و آگاه بود که بعد از او به وقوع می پیوندد ، خنثی نماید و حداقل حجت را تمام کرده تا پیروان حقیقی او بعد از او پرچم هدایت و ریسمان الهی را بشناسند حجت خدا در زمین را بشناسند و از او پیروی کنند که قرآن می فرمایند : " و لکل قوم هاد " یعنی برای هرقومی وهرملیتی در هر زمانی هدایت کننده ای به سوی خدا هست . و این مسئله بعد از رسول خدا (ص) تا زمان حال نیز و تا آینده بوده و هست و خواهد بود . در غدیرخم چه کسانی بودند ؟ مهاجرین یعنی اونهایی که با سابقه ترین افراد در اسلام اند . انصار = کسانی که رسول الله و یارانش را در مدینه در آغوش خودشان جا داده اند و اسلام را یاری کردند . بزرگان اسلام ، رجال و شخصیت های برجسته مسلمین و فرقه ها و گروه های مختلف مسلمانان ، بنابراین اجتماعی را نمی توان یافت که همچون این اجتماع از چنین ویژگی هایی برخوردار باشد .

رسول الله (ص) بعد از حمد وثنای خدا دست علی ابن ابیطالب (ع) را گرفتند و طوری آن را بالا بردند همه ببینند و کسی نتواند شبهه ای بعد ها ایجاد کند و ولایت اورا بعد از خودشان از جانب خدا تعیین فرمودند .

و این روایت از پیامبر (ص) است که در همان روز فرمود : " من کنت مولاه فعلی مولاه " ( هرکس که من براو ولایت دارم ، علی هم براو مولاست و بر او ولایت دارد .) جمع کثیری از علمای اهل سنت ، مولا را به معنی دوست و برادر و معانی دیگر تفسیر کردند . براستی آیا می توان باور کرد که پیامبر (ص) مردم را درگرمای سوزان آن هم در حجة الوداع جمع کند و اصرار بورزد که همه بفهمند که علی (ع) دوست اوست .اگر این فرض درست باشد احتیاج به این همه اصرار پیامبر (ص) و اجتماع مردم ندارد بلکه مردم همه می دانستند که پیامبر (ص) علی (ع) را از کودکی بزرگ کرده است و دراغلب جنگها بوده ، درتمامی مشکلات با او سهیم بوده دوستی وفداکاری او نسبت به پیامبر (ص) برهمه مردم امری ثابت و مسلم بود .

 

علی (ع) مشعل هدایت

حالا اگر پیامبر بعد از آنکه مردم درطول بیش از ۲۳ سال بودن با علی (ع) ، حالا در چنین اجتماعی بخواهد دوستی علی (ع) را با خودش به مردم اعلام کند .

این غیر منطقی وبه دور از عقل سلیم است . پس قضیه به این سادگی ها نیست که اینها خیال کرده اند که با تحریف قول پیامبر(ص) می توانند پرده ای برچهره ی تابناک حقیقت بیافکنند و هیچ عاقلی این مسئله را نمی پذیرد که عالم نماها بخواهند سنت رسول الله (ص) را تحریف کنند . اینها در ردیف علمای یهودند که قرآن خطاب به آنها می فرماید :

« و امنو بما انزلت مصدقا لما معکم و لا تکونوا اول کافر به ولا تشتروا بایاتی ثمنا قلیلاو ایای فاتقون» 

یعنی « ایمان بیاورید به آنچه نازل کردیم که تصدیق می کند آنچه که باشماست و نباشید جزو اولین کسانی که به آن کافر شدند و آیات مرابه بها وقیمت اندک و ناچیز مفروشید و از من بترسید » تا آنجا که دردنباله آیات می فرماید :

« ولا تلبسوا الحق بالباطل وتکتموا الحق و انتم تعلمون ( بقره .40-39) یعنی :

و مپوشید حق را به باطل و پنهان مکنید حق را و حال آنکه شما حقیقت را می دانید »

 درحالیکه پیامبر (ص) بعد از آنکه ولایت حضرت علی (ع) را اعلام فرمودند ، این دعا را درباره اش فرمودند :

« اللهم وال من والاه و عاد من عاداه وانصرمن نصر و اخذل من خذله »

خدایا دوست بدار کسی را که علی (ع) را دوست دارد و ولایتش را بپذیرد و دشمن بدار کسی را که دشمنی کند با او ، ویاری کن کسی را که علی (ع) را یاری کند و واگذار کسی را که علی (ع) را وا گذارد.

دقت در مضامین این دعا خیلی از مسائل را روشن می کند . این یک دعای ساده ای نیست که پیامبر(ص) کرده باشد ، دارد به مسلمان ها خط و جهت می دهد . که بعد ازمن مشعل هدایت علی (ع) است ، دوستی علی (ع) را در ردیف دوستی خدا و دشمنی با او را دشمنی با خدا می داند و به مردم اعلام می کند وقطعا آنها هم در آن شرایط آمین می گفته اند و نیز یاری کردن علی (ع) را یاری دین خدا و واگذاشتن او را واگذاشتن و بی تفاوت بودن در مقابل دین خدا می داند ، یعنی او اسلام  مجسم است . مورخان شیعه و سنی نوشته اند که بعد از این اعلام از طرف پیامبر (ص) مردم گروه گروه آمدند و با علی (ع) دست بیعت دادند که بر ولایتش وبر یاری او ثابت قدم باشند تا دین خدا در زمین تحقق عملی یابد و تا احکام خدا به جای طاغوت و ضوابط طاغوتی و تا حکومت خدا برمردم حکمفرما باشد . ومی نویسند اول کسی که با علی (ع) بیعت کرد وبه او تبریک هم گفت ، عمربن خطاب بود و مسلمانها همگی درآن روز با امیرالمومنین (ع) بیعت کردند و وقتی که همگی بیعت کردند ، این آیه شریفه بر پیامبر(ص) نازل شد : امروز دین شما را برایتان کامل کردم و نعمتم را بر شما برگزیدم .

و این واقعه به عنوان بزرگترین فصل تاریخ اسلام ثبت شد و در سینه ها ماند و اصلا امامت درمتن اسلام هست و مردم با آن خو کرده بودند و امامت عنصر تازه ای نبود که برای مردم غیر منتظره جلوه کند و نیزچیزی نبود که به شورا واگذار شود .

حکومت دراسلام یعنی حکومت خدا برمردم که از طریق حکومت رسول بر مردم که نماینده خدا درزمین است اعلام می شود ( انی جاعل فی الارض خلیفه ) یعنی من درزمین برای خودم جانشین قرار می دهم و بعد از رسول الله (ص)  به آن حد نیست که بتوانند از عهده این مهم برایند و کسی که مدعی جانشینی رسول را دارد باید تمامی مسلمین برایشان مسلم شده باشد که رسول اورا برگزیده ، نه مثل معاویه که خودش را اولوالامر وزمامدار مسلمین برمردم تحمیل کرده بوده و از هیچ جنایاتی خودداری نمی کرد .

حال که صحبت بدینجا رسید خوب است که منصفانه روی این حادثه تاریخی و حوادثی که بعد از رسول الله (ص) به وقوع پیوست ، عمیقا بیندیشیم و عقلمان را قاضی کنیم و خدا را به یاری بطلبیم تا راه را نشانمان دهد . البته در اثبات ولایت و امامت علی (ع) و فرزندان معصوم آن بزرگوارادله و شواهد عقلی ونقلی و تاریخی از جمله آیات قرآنی وجود دارد که هیچ گونه تردیدی در آنها وجود ندارد که ما به یاری و لطف کرم خدا انشاءالله در نامه های بعدی به ترتیب تا آنجا که لازم و کافی باشد خواهیم نوشت و دلایل را یکی یکی بررسی می کنیم تا حقیقت کاملا برملا و باطل رسوا شود و ما مسلمین بتوانیم با شناختن حقایق و پیروی از آنها ، از این همه بدبختی ها و سیه روزی ها که استعمار برایمان به وجود آورده نجات یابیم و به وحدت فکری و عملی برسیم .

"انشاءالله
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم دی 1386 ساعت 0:31  توسط   | 


 شهید علی آقا ماهانی از بسیج کرمانشهید علی ماهانی از مبارزین قبل از انقلاب بوده و از مبارزین گمنامی که بدون اینکه وصل به گروه و مجموعه ای باشد به جنایات رژیم ستم شاهی پی برده بود و دردوران سربازی رژیم شاه دستگیر شده بود و به زندان و نهایتا به اعدام محکوم شده بود .نکته مهم و برجسته شهید ماهانی معنویتش می باشد که این معنویت پیوسته و با شهید ماهانی همراه بود بنابراین در چشم و ذهن بچه های جنگ خصوصا بچه های لشکرثارالله این شهید به عنوان یک چهره معنوی و آماده شهادت مدنظر بود و در سال ۵۹که جنگ شروع شد اولین تیم ۶ نفره ای که بلافاسله آمد وخدمت سربازی را بعضی انجام داده وبعضی انجام نداده بودند  در پادگان محل سابق اموزشی سپاه الان مربوط به ناحیه هست اسلحه و تجهیزات گرفتند و۶نفره به سمت جبهه های غرب رفتند که  4 نفر ازآنها تا کنون شهید شده اند : شهیدان فتحلیشاهی ، اخلاقی ، ماهانی  و اکبرمحمد حسینی و 1 نفر از آنهاکه اکنون در قید حیات هستند . اینها در سومار عملیات ارزشمندی انجام دادند که در آن عملیات برادر شیخ حسینی ، فتحلیشاهی شهید شده بودند و اکبر و علی ماهانی هم برگشته بودند و روزهای اول جنگ علی ماهانی آمد در محور بچه های کرمان، خصوصادر فتح المبین بعد ازعملیات پراکنده و موضوع مهمی که وجود داشت این بود که این شهید در عملیات بیت المقدس با چند تا از شهدای دیگر از جمله مصطفی هندوزاده همراه بود واز ناحیه دست و پا زخمی شد ، دست راست و پای راست وی به میزان بالایی ترکش خوردند ، دست که کاملا از کارافتاد و کنارش آویزان بود و پایش نیمه فلج بود و ایشان به عنوان علی آقا در جنگ مشهور بود و در مخابرات تیپ ثارالله مسئول مخابرات تیپ شد ودر مخابرات تیپ بچه های مختلفی را دور خودش جمع کرد که بعضی ها مثل علی ابراهیمی ، عباس عربنژاد ، منصور ایرانمنش ،عباس ایرانمنش ، وهمت آبادی که بعدا به شهادت رسیدند و یک روح معنوی عجیبی بین بچه ها حاکم کرده بود بطوری که تمام مخابرات ضمن انکه نماز شب خوان بودند از داوطلبین درجه یک بودند و داوطلب گردانهای خط شکن و خط مقدم بودند . و من به دلیل اینکه شهید علی ماهانی دست و پایش مجروح بودند در عملیات مخصوصا رمضان ، والفجر مقدماتی ، والفجر 1 مانع شدم در صحنه عملیات برود و وقتی می گفتم نه . اصرار نمی کرد و به شدت دنبال تکلیفش بود و با وجودی که عشقش چیز دیگری بود و ابتدا هم اصرار می کرد وتوجیه هم می کرد در عملیات والفجر3 شهید ماهانی از من سئوالی نکرد و عصر روز عملیات بود که برای عملیات شب آماده می شدیم در محلی به نام شیارگاوی ، داخل شیارگاوی نیروها مستقر بودند و درشیار از دید دشمن محفوظ بودند مشغول استراحت بودند و نزدیک عصر بود که داشتم چک می کردم شهید ماهانی را دیدم که کوله پشتی بی سیم پشتش است و در گردان حمید شفیعی هست، ناراحت و متغیر شدم و گفتم : چرا آمده ای اینجا و فرصت نبود که بگویم باید از من اجازه می گرفتی و آن موقع هم علی حاجبی در مخابرات بود و مسئول مستقیم بود و گفتم شاید از او اجازه گرفته باشد و گفتم حالا که درصحنه عملیات آمده و کوله پشتی دارد در برگشتنش اصرار نکردم و علی وارد صحنه عملیات شد و برادرش محمود هم همراهش بود و در محور میدان مین علی و محمود زخمی شدند و تقریبا ۵۰ ، ۶۰ تا بچه های دیگر هم زخمی شدند و تخلیه این بجه ها خیلی آسان بود و بچه های تخلیه گر اول سراع علی آقا رفته بودند اما عقب نیامده بود و گفته بود اول بچه های دیگر را ببرید و اینقدر رفته بودند اما دائم گفته بود بچه ها را ببرید تا دشمن برگشته بود و درمعبر مسلط شده بود و فقط شهید علی ماهانی و اخوی او وچند نفر دیگر مانده بودند و علی ماهانی فقط به خاطر ایثارگری خودش در معبر مانده بود و نیامده بود حتی بچه هاییکه کنارش مجروح بودند برگشتند و می گفتند علی آقا در حالی که تشنه بود ه وهمانجور که می دانید عملیات والفجر 3 در فصل گرم انجام شده اما با توجه به تشنگی مفرط، آب را به بچه های مجروح داده بود وبالاخره خودش با لب تشنه  شهید شده و ایشان و برادر عزیزش آقا محمودتا چند سال پیش جزءمفقود الاثر بودند  که نهایتا جسد مطهر ایشان بعداز ۱۵ سال تشیع و در گلزار شهداءدفن گردید.و علی آقا ماهانی ذاتش طوری بود که نمی خواست یک ذره ریا کند وبه شدت از ریاکاری دور بود وقتی راه می رفت طوری حرکت می کرد که دست و پایش که مجروح و معلول بود طوری باشد که کسی احساس نکند که ترکش خورده و مجروح و معلول جنگ است .

در خود سنگر تفسیر قرآن را داشت و قرائت قرآن ، همه بچه هایی که داخل مخابرات بودند بدون استثناءیک جلسه قرآنی و انس قرآنی عجیبی داشتند و یک کار سازمانی معنوی در درون مخابرات انجام داد. عملیات که تمام شد نکته ای که خیلی مهم و عجیب بود عملیات والفجر 3 که تمام شد و دهلران برگشتیم ، همه ما از شهادت علی نگران وناراحت بودیم . من علی حاجبی را خواستم و با ایشان برخورد کردم که چرا گذاشتی داخل عملیات برود . قسم خورد و گفت من اجازه ندادم و خودش آمده بود.و مرخصی هم که می خواست عجیب مقید به ولایت و اطاعت از فرماندهی بود وزبانزد بود و وقتی می گفتمی حرام است و هر مقدار به نفع مادی خودش بود امکان نداشت انجام دهد وبرایم یقین شد که گفت مطمئن باش اجازه گرفتم به هر حال از کسی اجازه گرفته و او کسی نبود که بدون مجوز وارد عملیات شود آن هم برای شهادت .

« علی ازچهره هایی بود که حجاب ازجلوی او برداشته شده بود و من این را حس می کردم یعنی ارتباط معنوی او با خدا اینقدر نزدیک بود که خیلی از حجابهای مادی که آنطرفتر را نمی تواند ببیند از جلویش برداشته شده بود و چند مورد را دیدم و بچه ها که همراه او بودند تعریف می کردند .

یک مورد کنار کارون بود ، بچه ها مشغول شستن پتو بودند ، علی آقا لب کارون نشسته بود و بچه ها پتوهای مخابرات را می شستند و علی حاجبی هم کنارش نشسته بود . علی آقا همین که بچه ها مشغول بودند و هوا هم گرم بود گفت اگر هندوانه خنکی بود خیلی می چسبید به خدا قسم به اندازه یک نگاه برداشتن از علی ، یک هندوانه بزرگ را آب می آورد و شاید به خنکی و شیرینی آن هندوانه هیچکس نخورده بود .

علی ماهانی تعریف کرد که بعد از نماز بود که به ذهنم آمد که انگشتر عقیقی اگر می بود برای استجاب دعا خیلی خوب بود و فرمود همین که از نماز فارغ شدم یوسف شریف از دوستانم آمد جلو و گفت من این انگشتر عقیق را از مشهد برایت خریدم و من گرفتم و دستم کردم .علی آقا علاقه مند بود با صورت به سجده برود و همه کسانی که او را می دیدند همه سجده هایش به صورت بود و به شدت به نماز شب مقید بود ضمن اینکه کارهای خودش را به صورت معمولی وعادی انجام می داد و تا کسی با او دوست نمی شد نمی توانست به عرفان وعظمت روح او پی ببرد ونیامدن جنازه او و گمنام بودن خواست خودش بود و او وافعا نمی خواست جنازه اش بیاید چون نخواست نیامد و هر دفعه می خواستند مجروحین را تخلیه کنند مانع تخلیه خودش شد و ایثار او زبانزد بود و متنفر بود از ریاکاری وبزرگ نمایی و در خانواده مستضعف قالیباف بزرگ شده بود .»

در زندان ۳۰جزء قرآن را مانند اسرا نوشته بود و به زندانیان اهداء کرده بود .

هنوز در مخابرات ما یک ذره معنویت که احساس می شود ( شهید ابراهیمی ، شهید عباس عربنژاد ، شهید علی حاجبی که خودش دوست واقعی خدا بود ) همه اینها دست پرورده و پرورش یافته علی آقا بودند امروز هم بوی او در لشکر ثارالله استشمام می شود و بچه هایی که گوشه ای از عمرشان را با او سپری کرده واورا دیده و حس کرده بودند و به عنوان مرید ش بودند و تابه امروز اعمال او زبانزد همه بچه های مخابرات است و روح این شهید محو نشده .

علی آقا ماهانی سربازیش همزمان با قیام مردم در سال 56 بود ایشان در رابطه با توزیع اعلامیه های امام و توزیع رساله امام دستگیر شده بود . یک جمله از قول مادرش می گویم : ایشان فرمودند من به دیدن او در زندان رفته بودم خیلی ناراحت شد و گفت که من توقع نداشتم نزد این آدمهای دژخیم بیائید و گردن کج کنید و برای دیدن و ملاقات من ، دیگر هم نزد من نیائید و مادرش می گوید در رابطه با عفو خودش ومطلبی در مورد اینکه مرا عفو کنید اینقدر به او اصرار کرده بودند که درخواست عفو بکن این کار را انجام نداده بود و حتی محکوم به اعدام شده بود و در پیروزی انقلاب آزاد شده بود .

علی آقا ماهانی از ابتدا در رزم بود و در عملیات ثامن الائمه(ع) و دیگر عملیات به صورت فعال شرکت داشت و کسی که در مورد او شناخت زیاد داشت برادر  مصطفی موذن زاده بود که قبل از ورود علی آقا به جنگ او را می شناخت و علی آقا را انتخاب کرده بود و پس از عملیات بیت المقدس و رمضان علی آقا مسئول مخابرا ت لشکر بود و در عملیات والفجر3 شهید حاجبی مسئول مخابرات شد و علی آقا به دلیل وضعیت جسمی که داشت کمکش می کرد و به روی خود نمی آورد و در بین بچه های مخابرا ت هم چه حاجبی و چه بچه های دیگر از علی آقا خط می گرفتند و این سیر مسئولیتش بود و ایشان در لشکر دارای حرمت عجیبی بود . وقداست ایشان مافوق جایگاهش بود و احترامی که به او گذاشته می شد و برخوردها ، همه اینها بیانگر شناخت بچه ها و عظمت روح این شهید بود.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم دی 1386 ساعت 22:43  توسط   | 


زندگینامه                                                  شهید علی آقاماهانی از بسیج کرمان

این برخاسته از کویر، دلش به گستردگی کویر و روحش به التهاب روزهای گرم سرزمین زادگاهش بود .

سال ۱۳۳۶در شهرستان کرمان دیده معصوم به جهان گشود . عصمت کودکی با صداقت و پاکی در او دنیایی خاص وپراز وجد وشوق به وجود آورده بود . در خانواده ای مذهبی و زحمتکش به دنیا آمد . اولین درس را از پدر و خانه و زادگاه خود آموخت . رنج فقر همراه تلاش پیگیر در کار کارگری ، با اعتقاد و ایمان خانواده ، در او تاثیر ژرف گذارد . او به تنهایی و متکی به خویش ، از دل کویرچشمه ای به سوی دریای زلال معارف گشود .

دوران ابتدایی را در شهرستان کرمان گذراند و در همین دوران پی به جنایتهای رژیم ضد اسلامی شاه برد و ظلمی که از ناحیه این رژیم سفاک و حامیان جهانخوار او بر مردم مسلمان ایران می رفت ، او که سایه شوم ابرقدرتهای جهانخوار را بر آسمان کشورش و بر ملت ایران میدید تصمیم گرفت برعلیه ظلم و تزویر به مبارزه برخیزد ، در نتیجه فعالیتهای سیاسی خود را علیه رژیم اغاز کرد . وی با سن کم ، اما روحی بزرگ و سرشار از ایمان و عشق به اسلام با انشاءهایی که می نوشت اشاراتی هر چند مختصر به این جنایات می نمود که بارها مورد توبیخ از طرف اولیای مدرسه قرار گرفته بود . پس از تحصیلات دبستان وارد دبیرستان شد ، در این دوران دامنه فعالیتهای خود را گسترش داده و با بی پروایی بیشتری به کار خود ادامه میداد.

در سال ۱۳۵۵ در رشته برق موفق به اخذ مدرک دیپلم گردید و یکسال بعد به خدمت سربازی رهسپار شد . با توجه به تنفری که از رژیم داشت اقدام او برای خدمت باعث تعجب بود و در رابطه با این فضیه هدف خود را بیان نمود که باید در رژیم نفوذ کرده وطاغوتیان را از درون مورد حمله قرار دهیم . وقتی که انقلاب از گوشه و کنار، فریاد خودش را از حنجره آزادی خواهان مسلمان به بام جامعه شهر طنین افکند به یاوری قد برافراشت. بی پروا در تظاهرات و راهپیمائیها شرکت جست و رنج فراوانی کشید .

در اواسط سال ۱۳۵۷ ، درپادگان شهر کازرون توسط مامورین ضد اطلاعات ارتش دستگیر و سپس به اتفاق 3 نفر از همفکرانش زندانی شدند . وی در بازجویی که توسط بازپرس انجام گرفت که به چه دلیل اعلامیه پخش می کردی چنین اظهار نمود : به دستور امام خمینی و برای براندازی رژیم شاهنشاهی .

درهمین بهبوحه بود که انقلاب شکوهمند اسلامی به پیروزی رسید . از زبان شهید نقل شده است که : در سلول انفرادی مشغول نماز وعبادت بودم که صدای همهمه ای از بیرون به گوشم رسید ، عده ای از مردم داخل آمدند و در سلول باز شد و زمانی که بیرون آمدیم به توصیه افسری که قبلا به ما اعلامیه می داد و افسر ضد اطلاعات بود که در رژیم نفوذ کرده بود مانع از دزدیدن پرونده ها شدیم درمیان پرونده ها ،پرونده خود وسه نفر از دوستانم را مشاهده نمودم که محکوم به اعدام شده بودیم اما به علت مسائل موجود در پادگان این کاررا به تعویق انداخته بودند .

پس از پیروزی انقلاب و اتمام دوران خدمت ،علی آقا با چند تن از دوستانش از جمله : سیداکبر علوی ، حمید ایرانمنش و منصور صومعه اقدام به تشکیل گروه مقاومت کرده و مسجد هاشمی را به عنوان پایگاه عملیاتی خود برگزیدند . و باجوانان پرشور و حزب الهی به تبلیغات و ادامه نهضت تا پیروزی کامل پرداختند تا زمانیکه غائله کردستان پیش آمد بدنبال درگیری در کردستان با عده ای از برادران از جمله :سید اکبر علوی و شهیدمحمود اخلاقی ،شهیدمحمدنگارستانی ،شهیدعلی اکبرمحمدحسینی،شهید محمودیوسفیان،شهیدناصرفولادی،نوروزی،عباسی به کردستان اعزام شدند و در آنجا بودند که صدام بعثی جنگ گسترده ای را آغاز کرد  در روز عاشورا به بالای تپه های سومار به مزدوران عراقی حمله ور شدند که منجر به عقب راندن بعثیون شدند و در همین عملیات بود که محمود اخلاقی به درجه رفیع شهادت نائل آمد و علی نیز از ناحیه فک پائین مورد اصابت گلوله ای از نزدیک قرار گرفت .

ایشان مدتی در بیمارستان شهید مصطفی خمینی بستری بود و پس از بهبودی مجددا به جبهه شتافت و در جبهه های مختلف از جمله سوسنگرد ، بستان و آبادان مشغول نبرد بود تا اینکه برای مرتبه دوم در حمله شکست حصر آبادان از ناحیه دست چپ و پای راست بشدت مجروح گردید که در نهایت این جراحات منجر به قطع عصب دست چپ وی شد و تا آخر عمر نقص عضو گردید که علی رغم این مشکل عازم جبهه شد و در لشکر ثارالله درقسمت مخابرات انجام وظیفه می کرد . دل مشتاقش در انتظار دیدار دوست و رهایی از تن خاکی می طپید . مرغ جانش آرزوی آشیانه ای در ملکوت قرب داشت ، تا سرانجام این پیشگام حمله ها درروز هشتم مرداد ماه سال ۶۲ در عملیات والفجر ۳ همراه با برادر کوچکش آقا محمودجان عاشق را به عاشقان الله سپرد و در انوار الهی آرمید .

یادش گرامی و راهش پررهرو باد .

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم دی 1386 ساعت 22:29  توسط   | 


علی اکبر هفتمین فرزند شهید علی اکبرمحمدحسینی فاتح بستان

                       حسین محمدحسینی و

فاطمه عبدالرمضانی بود


،او ۲۲مهرماه سال ۱۳۳۷
شمسی در خانه ای کوچک ومحقر و خشت گلی واقع  در چهارراه طالقانی  فعلی در کرمان به دنیا آمد .

 

 

 

 

 

 

 

پدرش برای گذران زندگی خانواده بزرگ ده نفری خود شبانه روز کارمی کرد با وجود این نمی توانست هزینه مخارج فرزندانش (۹فرزند ) راتامین کند ، علی اکبر در محرومیت وفقر وتنگدستی وبا دردو این طبقه از مردم کشورش بزرگ و آشنا شد .

وی دوران ابتدایی را در دبستان امیرکبیر کرمان به پایان رساند . سپس به دلیل از کارافتادگی پدرترک تحصیل کردو راهی بازارکارشد تا درتامین مخارج خانواده نقشی داشته باشد .

علی اکبر با شرکت در جلسات مذهبی و نماز جماعت براطلاعات دینی ومذهبی اش افزود وبا مطالعه کتاب و حضور در مجالس سخنرانی دانش سیاسی اش را افزایش داد بطوریکه در۱۷سالگی درک عمیقی ازجریانات سیاسی اجتماعی به دست آورد.

پنج سال بعد از ترک تحصیل با ثبت نام در مدرسه راهنمایی شبانه صفاری کرمان دوره تحصیل راهنمایی را آغاز کرد و در مدرسه راهنمایی شبانه مهر تحصیلات  راهنمایی را به پایان رساند .

سال ۱۳۵۵ تحول عظیمی در افکار علی اکبر به وقوع پیوست وی که با گوش سپردن به نوارهای ضبط شده سخنان حضرت امام خمینی (ره) ومطالعه اعلامیه های معظم له با آن بزرگوار آشنا شد و با تکثیر نوارها واعلامیه ها وپخش وتوزیع آنها تحت تعقیب ساواک قرار گرفت .

با علنی شدن مبارزات مردم ایران علیه رژیم شاهنشاهی علی اکبر از عناصر اصلی سازمان تظاهرات و اعتصابات در کرمان بود وی در حوادث  ۲۴ مهر۱ مسجد جامع کرمان و ۲۴ آذر ۲مسجد امام (ره) حضور فعال داشت .                                                                                                                     

با پیروزی انقلاب اسلامی وارد کمیته شد وکمی بعد به سپاه پاسداران انقلاب اسلامی پیوست وی در آخرین روزهای سال ۱۳۵۸ همراه با عده ای دیگر عازم کامیاران شد و بعد از یک دوره نبرد با ضد انقلاب از همانجا به سومار رفت و در عملیات ظهر روز عاشورای سال ۱۳۵۹ (۲۷/۸/۵۹) شرکت کرد.

علی اکبر محمد حسینی پس از آن به جبهه های جنوب عزیمت کرد ، فرماندهی نیروهای کرمانی را بعهده گرفت ودر عملیات های ثامن الائمه (ع) وطریق القدس فرماندهی گردان حضرت ابواتفضل (ع) را بعهده داشت وسرانجام در تاریخ ۱۲/۹/۶۰ درچهارمین روز عملیات پیروزمند طریق القدس (فتح بستان) از ناحیه ران پاه مجروح شد ولی درحالیکه می توانست جان خودش را نجات دهد برای حفظ روحیه نیروهای تحت امرش در منطقه نبرد ماند وسرانجام زیر پل سابله مظلومانه به شهادت رسید .

۱-حمله چماق داران به مردم و به آتش کشیدن مسجد جامع کرمان .

۲-حمله ماموران مسلح به تظاهر کنندگان وکشته ومجروح کردن مقداری از آنها .

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم دی 1386 ساعت 21:54  توسط   | 


خاطرات شهید(فتح بستان)۲ شهیدعلی اکبرمحمدحسینی فاتح بستان

...... شب عملیات بستان رسید دعای توسل را خواندیم و راه سوسنگرد تا دهلاویه را پیمودیم کوله آرپی جی نداشتم اما با گونی معمولی حمل مهمات می کردم تا به خط رسیدیم عملیات شروع شد و خط دشمن شکسته شد ارتباط بی سیم ما قطع شد و حاج قاسم مجروح شد و فرماندهی بچه ها بدست اکبر محمدحسینی افتاد شب تا کنار پل سایله پیش رفتیم دستور بود که کنار پل پدافند نمائیم آتش عراقیها شروع شد و منطقه را به آتش کشیدند مانیرو نداشتسم شاید حدود ۳۰ نفر بودیم که اکبر دو بیست لیتری آب برای بچه ها آورد به ما فرمان داد که سرتاسر خط پخش شویم و تکبیر بگوییم و تیراندازی نمائیم و نیمه شب که اکبر محمد حسینی به پیش ما آمد من بودم و برادری از سپاه میناب به نام فخّاری و گفت مواظب خط و بچه ها باشید و گفت برای انجام تعویض چند تیربار و درخواست نیرو به سوسنگرد می روم، که من به شوخی گفتم دلم درد می کند که یک سیب به من داد ٬گفتم کجا می روی ٬ گفت اگر وقت باشد باید غسل شهادت کنم که می دانم  وقتیکه برگردم شهید می شوم و من برایش گفتم ٬خواب دیدم که یک کارت دعوتنامه بمن دادند که به شما بدهم که اسامی شهداء‌ بود و نام شما هم نوشته بودند گفت می دانم  ٬بعد از مدتی پاتک عراقیها شدت گرفت  که ما نه مهمات داشتم نه خاکریزی، و عراقیها شروع به پیش روی کردند ناچاراً به زیر پلی که در مجاور پل سایله بود پناهنده شدیم و یکی از بچه ها از پل بیرون آمد که پیشانیش را هدف قرار دادند و برادری از سیرجان فقط یک گلوله آر پی جی داشت که روی جاده نشست و شلیک کرد که به تانک نخورد و آن برادر که سن و سال کمی هم داشت در زیر زنجیرهای تانک بر روی جاده پرس شد.


راوی:رزمنده جانبازمحمددرخشان مهر
+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم دی 1386 ساعت 23:22  توسط   | 


خاطرات شهید(پل سابله)۱شهیدعلی اکبرمحمدحسینی فاتح بستان

-          مهدی ... مهدی ....

با صدای اکبر از خواب پریدم . بالای سرم ایستاده بود. از فرط خستگی نای بلند شدن نداشتم . بعد از چند روز مقاومت و جنگیدن با لشکری از تانک ،‌خوابی، هر چند کوتاه ، می چسبید . قبراق ایستاده بود. با نگاه به او فهماندم که چرا از خواب بیدارم کردی ؟‌ حرفی بین ما رد و بدل نمی شد. خستگی از سر و رویش آشکار نبود . همیشه اینجور بود. خستگی ناپذیر، فرمانده ای کارکشته. از اول جنگ جبهه بود. و حالا در بحبوحه مقاومت فکر پل سابله بود. نباید این پل به دست عراقی ها می افتاد. نفس کشیدن«بستان» به این پل بسته بود. بچه های ما در خط دهلاویه مانع دشمن شده بودند.

آرام از جا بلند شدم و در برابرش قرار گرفتم: و گفت:

-          مرد خدا،‌ الان موقع خوابه ؟

-          خواب خودش اومد به سراغم. می بینی که بچه ها خسته اند. از خستگی بعضی ناخواسته به خواب رفته اند ... اکبر از این وضعیت می ترسم ...

-          مهدی و ترس؟

-     مگر نشنیدی، عراقی ها دارند آماده می شن حمله کنند؟ حتماً‌ دشمن فهمیده که نیروهای ما تعدادشون کمه، شاید هم می دونه که از نظر جسمی وضع نیروهامون خوب نیست...

دستی به سر و رویم کشید. همراه با او به بیرون سنگر رفتم می خواستم به طرف بچه ها حرکت کنم که گفت:

-          مهدی فکری به ذهنم رسیده ...

دستم را در دستش گرفت به بچه ها رو کرد،‌ دستور داد که خمپاره انداز را بالای سیمرغ قرار دهند. در عرض چند دقیقه کار انجام شد. جهت خمپاره انداز را طوری قرار داد که نسبت به جهت ماشین زاویه ۹۰ درجه داشته باشد. تا جاداشت درون ماشین را از گلوله های خمپاره پر کردیم. با دستور او پشت فرمان نشستم. خودش بالای سیمرغ رفت. آرام کلاچ را رها کردم ،‌و با شلیک اولین گلوله خمپاره ۶۰ که تکان شدیدی به ماشین داد ، از جا کنده شدیم. گلوله پشت گلوله شلیک می شد. کنجکاو شدم که منظور اکبر از این کارها چیست. به عقب ماشین نگاهی انداختم. حالت عجیبی به خود گرفته بود. مثل عزداری های حسینی با تمام نیرو سینه می زد. دستهایش بالا می رفت و با شلیک پی در پی گلوله ها پایین می آمد. صورتش خیس اشک بود. صدای یا حسین گفتش همه خاکریز رافرا گرفته بود. چندین بار این کار در طول خط تکرار شد .

                        امشب شهادت نامه عشاق امضا می شود

                                                            فردا زخون عاشقان این دشت دریا می شود

صبح روز بعد اکبر خیلی خوشحال بود. انگار سنگینی مقاومت حالا به نتیجه رسیده بود. با کاری که اوشب گذشته انجام داده بود ،‌دشمن به گمان اینکه  نیروهای کمکی به خط رسیده اند ، از حمله منصرف شد. نزدیکی های ظهر نیروهای کمکی به خط رسیدند .... و فکر حمله را برای همیشه از سر دشمن بیرون کردند. 1


۱- راوی : محمد مهدی شفازند ،‌ همرزم شهید اکبر محمد حسینی – کرمان
+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم دی 1386 ساعت 23:1  توسط   | 


(گریه های شدیدشهید)

سلام بر شهیدان

(گریه های شدیدشهید)

درود بر روان پاک شهیدان، سلام بر این مادر، براین مادری که اینگونه فرزند پرورید.من ازظهر عاشورامی آیم از غسل شهادت محمود اخلاقی می گویم، از زیارت عاشورا در شب عاشورا می گویم از غسلی که با هم کردیم من تبریک به این مادر می گویم محمود از اصحاب حسین است بخدا قسم از اصحاب حسین است (تکبیر جمعیت) (الله اکبر، الله اکبر، الله اکبر، خمینی رهبر، مرگ بر صدام یزید کافر)

ظهر عاشورا، وقتی زیارت عاشورا را خواندیم به طرف جبهه رفتیم قرار بود تپه ها را تصرف کنیم و دشمن را از تپه عقب برانیم ارتش در پائین مستقر شده بود و بعد ما از بغل جبهه حمله کردیم و تپه ها رو .... و عراقیها را عقب نشاندیم بعد یکی از برادرها زخمی شده بود من مامور شدم بیارمش پایین که انتقالش بدهیم کرمانشاه، بعد وقتی برگشتم بالا، هوا نیمه تاریک بود و ساعت ۵/۵ بود که دیگر هیچی نمی دیدیم. جلومان معلوم نمی شد. سنگرها مشخص نبود. بعد، شب قبلش برادرهای بسیجیمان رفته بودندکه عملیات کار کنند. همه کشته شده بودند، گریه کنید بر این شهیدان، بخدا قسم کسی نیست که برایشان گریه کند (گریه شهید و جمعیت حاضر)

امام می گوید از گریه شما می ترسند فریاد بزنید یا حسین (گریه شهید و جمعیت حاضر) یا حسین، یا حسین،  یا حسین

دم غروب وقتی که بچه ها را جمع کردیم دیدیم دو تا از برادرمون از گروه ده نفره مان نیستند دو نفر دیگرشان هم زخمی هستند آن دو نفر را انتقال داده بودیم به خط پشت جبهه  بعد رفتیم برای شناسایی، برادر محمود یوسفیان را بالای یک سری از سنگرهای عراقی ها و برادر شهیدمون محمود اخلاقی را در سنگر یکی از بعثیون دیدیم. اینقدر سریع و اینقدر فرز عمل کردند این برادران با هم، که این بعثیون۱۵۰ نفر از شون کشته شدند و همه عقب نشستند بعد برادر یوسفیان زیر رگبار قرار گرفت و محمود نمی دانم به چه نحو شهید شد. چون هوا تاریک بود و ما ندیدیم و بعد آوردیم پایین و انتقال دادیم به کرمانشاه.

من معذرت می خواهم از این مادر که نتوانستم در جریان بگذارم که بیشتر بتوانیم صحبت کنیم در این زمینه، و یک مسئله اینجا که، من خودم بگویم روز عاشورا را همه روزه بودیم و روز تاسوعا هم همینجور، برادرمون وقتی شهید شد این گروه ده نفره و آن برادرمون محمود یوسفیان که از نوق است همه و همه روزه بودند با دهن روزه شهید شدند گریه کنید بر این شهیدان ثواب داره به خدا ثواب داره

(گریه های شدید شهید) یا حسین، (شهید و جمعیت حاضر) من همینجا به شما بگویم به شما مردم، محمود گفت بچه ها برویم غسل شهادت، می خواهیم برویم پیش آقا حسین، محمود رفت ما تنها ماندیم.

باکی نماز بخوانیم، با کی زیارت عاشورا بخوانیم، با کی غسل شهادت بکنیم، محمود، برخیز، برخیز محمود.

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم دی 1386 ساعت 22:21  توسط   | 


مصاحبه باشهیدعلی اکبر محمد حسینی در جبهه های جنوبشهیدعلی اکبرمحمدحسینی فاتح بستان

متن پیاده شده از نوار

 

بسم الله الرحمن الرحیم

 

خبرنگار: هم اکنون با یکی از برادران به نام علی اکبر محمد حسینی که از اول جنگ در جبهه های جنگ، حق علیه باطل بوده اند سئوالاتی داریم و از برادر نامبرده خواهش می کنیم که خاطراتی از این جنگ و نظر شون راجع به این جنگ تحمیلی چیست برای ما و شنوندگان عزیز توضیح بدهند؟

 

بسم الله الرحمن الرحیم

 بعد از سلام به پیشگاه امام امت، کلاً خاطره را نمی شود بگویم ولی هدفی از شرکت در جنگ داشتم این بوده که از یک سری فیض های الهی بهره برداری کنم و اگر که لیاقت شهادت داشتم به شهادت نائل بشوم و بعد کلاً این جنگ را یک سفره پر نعمت الهی می دانم که هر کسی سر این سفره بنشیند و یک لقمه ای بچیند به یک فیض عظیم رسیده و  هر کس هم لیاقت این را ندارد که در این جنگ  شرکت کند و نمونه هایش هم بسیار دیده شده و اکثر آنهایی که در جبهه ها بوده اند با این مسئله برخورد کرده اند.

 

خبرنگار: برادر شما در طول این جنگ که در جبهه ها بودید از نظر روحی، نظر شما راجع به رزمندگان چیست و همکاری سپاه و ارتش چطوری بوده است؟

از نظر روحی کلاً همان جوری که در کردستان نشان داده شد. بچه های سپاه در سطح عالی فعالیت می کنند اما خوب مسائل سیاسی مملکت نمی گذارد که آنچه حقیقت هست گفته شود. مسئله همکاری سپاه و ارتش را آنهایی که در جبهه هستند می توانند مشاهده کنند نه آنهایی که در پشت جبهه هستند یا از طریق تلویزیون تماشا می کنند. حقیقت همان است که در جبهه می گذرد به عقیده من هر کس می خواهد از این همکاری اطلاع پیدا بکند باید در جبهه های جنگ شرکت بکند تا از نحوه همکاری این دو ارگان با اطلاع بشود.

 

مترجم خبرنگار خارجی: برادرمان می گوید نظر امام درباره جنگ چه بوده از اوائل جنگ؟

بسم الله الرحمن الرحیم باز می گردیم به اولین قضیه جنگ ،که امام این جنگ را یک نعمت الهی دانسته اند و گفته اند ما در این جنگ پیروز هستیم بدلیل اینکه صدام یک متجاوزگر بوده و حمله به یک مملکت اسلامی کرده و ما اگر این جنگ بیست سال طول هم بکشد، در مقابل صدام کافر می ایستیم و نمی گذاریم که او به تجاوزاتش ادامه بدهد و نمونه هایش هم پیروزی های اخیر رزمندگان اسلام در جبهه ها مشاهده کرده اید و امیدواریم که بزودی رزمندگان اسلام به پیروزی نهایی برسند و هر چه سریعتر این صدامی که وابسته به آمریکا هست و  کلیه کشورهای مرتجع منطقه از او حمایت می کنند بزودی دست آنها قطع بشود و کشور ایران به پیروزی نهایی برسد.

                                                                                                                      انشاء الله

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم دی 1386 ساعت 21:49  توسط   | 


اصغر محمد حسینی در مورد اولین حضورش در کردستان بابرادر  شهیدش  علیرضامحمد حسینی می گوید :

« ۴۵ روز در محل فعلی دانشکده فنی دانشگاه شهید باهنر در بلورا جمهوری اسلامی آموزش  دیدیم ، علی مهاجری و علی مهرابی از مسئولین آموزش آنزمان بودند ، بعد از اتمام آموزش ،جنگ ایران و عراق شروع شد ، حدود ۱۶ تا ۱۷ نفر از کرمان با تفنگ ام – یک مسلح شدیم و با اتوبوس رفتیم تهران پادگان سوار کاری ، ۴یا ۵ روز همانجا بودیم بعد با اتوبوس رفتیم ارومیه و تحت امر سپاه ارومیه شدیم ، بعد رفتیم نقده ، چند روز هم سپاه نقده بودیم تا رفتیم پیرانشهر ، اکثر جاها خالی بودند ، مردم محلی آنجا را ترک کرده بودند فقط عده ای پیرمرد و پیرزن در شهر بودند ، شب را در یک سوله ی نیمه ساز متعلق به فرمانداری ماندیم و صبح تقسیم شدیم در شهر ، من و مهدی زاده و محمد علی کازرونی و چند نفر از اهالی آذربایجان مأمور نگهبانی شدیم در محل تأمین اجتماعی . »

« مهاباد در مهر یا آبان ، بعد از جنگ تحویل شد و بچه ها اعزام شدند به مهاباد ، مهدی کازرونی ، مصطفی مؤدن زاده ، حمید عرب نژاد شهر دست آنها بود . کلانتری با تهران توافق کرد و مهاباد بطور کامل به سپاه کرمان واگذار شد . »

اصغر محمد حسینی خاطرات اولین حضورش در پیرانشهر ومهابادرا اینگونه شرح می دهد .در همان موقع مأموریت شهر مهاباد به سپاه کرمان واگذار شده بود او می گوید :

« من پیرانشهر بودم که یک گروه از کرمان آمدند مهاباد را تحویل گرفتند ، ما هم با ستون ارتش رفتیم مهاباد ، حدود  ۴۰ تا۵۰نفر کرمانی در شهر مهاباد را در دست داشتند ، فرمانده سپاه شهید حمید عرب نژاد و فرمانده عملیات شهید مهدی کازرونی و رضا ابوسعیدی و حسین رسا ایزدی تدارکات بودند ، بچه هایی که آنجا بودند شهید رضا مرادی ، برادر شهیدم علی رضا محمد حسینی و محمد علی کازورنی و رضا سخی و شهید قریه میرزائی و جواد رمضان پور و شهید هندو زاده بودند . »

زمستان سال ۱۳۵۹ رزمندگان جان بر کف استان کرمان در آن هوای سرد و در تپه های پوشیده از برف ، تأمین شهر مهاباد را به عهده داشتند ، در حالیکه آب و هوای کویری استان کرمان که کرمانی ها به آن خو کرده بودند ، قابل مقایسه با آن آب و هوای کوهستانی و سرد سیری کردستان نبود با این همه بچه ها با رشادت و از خود گذشتگی و مقاومت کم نظیر ، مأموریت محوله را به نحو احسن انجام می دادند ، اصغر محمد حسینی از سرمای کشنده تپه رادیو و تلویزیون و مهاباد می گوید :

« مأموریت ما حفاظت از تپه مشرف بر رادیو و تلویزیون بود ، حدود ۳ ماه روی تپه نگهبانی دادیم که مصادف شد با زمستان سال ۵۹ که خیلی سرد بود . روی تپه برف و باران و کولاک بود ، شب ها ۲ ساعت نگهبانی می دادیم و ۴ساعت استراحت می کردیم من در آن گروه ۱۲ نفری از همه بزرگتر بودم ، هیچ امکانات گرم کننده ای نداشتیم ، هوا هم خیلی سرد بود ، بعد از نگهبانی باید پاهای بچه ها را با پتو و یا با دست گرم می کردیم ، فقط یک کیسه انفرادی با دو تخته پتوی ارتشی داشتیم ، بعضی از بچه ها که سن و سالی نداشتند شب ها از درد پا گریه می کردند ، خیلی سرد بود ، پوتین ها خیس می شد و شب ها یخ می زد ، و پای بچه ها داخل پوتین یخ می بست . »

« در چنین شرایطی اتفاقاً مصادف شد با سالروز قیام کردها ، دموکرات و کومله اعلام کردند که به مدت ۱۰ روز اجازه نمی دهیم پاسدارها از مقرشان خارج شوند شهر را کاملاً محاصره کردند و خیابانها را بستند ، هیچ نیرویی نمی توانست وارد شهر شود . بعضی تپه ها بزرگ بودندو پرسنل سپاه وارتش با هم ادغام بودند و امکانات داشتند ولی تپه ما کوچک بود و فقط از سپاه بودیم ، از آن روز تدارکات ما که با ماشین انجام می شد قطع شد ، ۴ یا ۵روز اول را گذراندیم ، بعد نان خشک ها را هم خوردیم تا دیگر هیچ چیز برای خوردن نداشتیم ، با بی سیم به شهر هم خبر  می دادیم ولی هیچ کس نمی توانست آذوقه بیاورد ، تا اینکه حاج مهدی کازرونی  با بی سیم خبر داد امروز به هر طریقی که باشد برای شما آذوقه می آورم ، آدم شجاعی بود ، گفت وقتی نزدیک شدم شما آتش تهیه بریزند ، با جیپ شهباز که از یکی از ادارات گرفته بودیم و مخصوص انجام امور تداراکاتی بود حرکت کرد ، ما از روی تپه می دیدیم ، دو خیابان را طی کرد رسید نزدیک تقاطع که تله انفجاری کار گذشته بودند ، ماشین منفجر شد ، حاج مهدی به بیرون پرتاب شد و زیاد صدمه ندید ، ما از آن بالا همه چیز را می دیدیم ، با بی سیم اعلام کردیم که ماشین را زدند به کمک مهدی بروید ، فکر کنم شهید فتحی هم آن روز با کازرونی بود ، بالاخره نتوانستند امکانات برسانند . »

گرچه فردای آن روز اصغر محمد حسینی به اتفاق برادرش شهیدعلی رضا محمدحسینی و محمد علی کازرونی و یکی از برادران از تپه سرازیر شده و توانستند در زیر آتش شدید افراد کومله و دموکرات مقادیری آذوقه به محل مأموریت خود برسانند ، ولی نباید فراموش کنیم که جنگیدن در آن شرایط و در حالیکه امکان پشتیبانی لجستیکی محدود یا بطور کلی ناممکن بود ، همت بلندی را می طلبید که رزمندگان کرمانی از آن بهره مند بودند ، با هم به اظهارات اصغرمحمد حسینی در مورد چگونگی رساندن آذوقه به تپه رادیو تلویزیون گوش می دهیم :

« روز بعد چهار نفر  آمدیم پائین ، تپه و همه جا پر از برف بود ، شهر پوشیده از برف بود ، از هر سو بطرف ما تیراندازی می کردند با این وجود خودمان را رساندیم به مقر رادیو و تلویزیون ، کوله پشتی نداشتیم ، چند گونی گرفتیم و مقادیری آذوقه شامل کنسرو که از زمان شاه به جای مانده بود و بیسکویت و قرص جوشان که آتش می گرفت و با آن غذا گرم می کردیم ریختیم داخل گونی ها و مثل کوله پشتی بستیم  به خودمان و حرکت کردیم ، دوباره تیراندازی شروع شد ، ارتفاع تپه زیاد نبود ، ده متر مانده به بالای تپه ، تیراندازی شدید شد ، خمپاره و آرپی جی و دوشکا می زدند ، ناگهان یکی از بچه ها لیز خورد و بقیه را با خودش به پائین تپه کشاند . »

اصغر محمدی حسینی در ادامه شرح می دهد که چگونه در زیر آتش شدید ضد انقلاب با جمع آوری آذوقه ریخته شده روی برف ها و در میان آتش وخمپاره دشمن وتشویق و تیراندازی افراد حاضر بر روی تپه موفق می شوند خودشان را به بالا رسانده و بچه ها را از گرسنگی نجات دهند .

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم دی 1386 ساعت 12:31  توسط   | 


خاطرات اعزام به کردستان از سیداکبرعلوی

"اواخر سال ۵۸ یا اوایل سال۵۹ ، مسئله کردستان بطور جدی پیش آمد ، در آن موقع علی اکبر محمد حسینی و عده ای دیگر حدود ۳۰الی ۴۰نفر، رسماً در سپاه نبودند ولی همه در رفتن به کردستان مصمم بودند ، در خرداد سال ۵۹ وقبل از شروع جنگ تحمیلی در پادگان قدس که آن  موقع در چهار راه امام جمعه بود  طی یک دوره  کوتاه آموزشی یک ماهه به  کرمانشاه و از آنجا به مهاباد رسیدیم ، آنجا گفتند حضور شما در کامیاران بیشتر ضرورت دارد ، همگی عازم کامیاران شدیم . "

در کامیاران اوضاع شهر بی نهایت خراب و وحشتناک بود و دموکراتها هر روز در خیابان ها سه یا چهار نفر از افراد بسیجی را می کشتند ، به محض دیدن پاسداران ،آنها را می کشتند ، در سنندج زنها با وضع زننده ای و بدون لباس در مقابل پاسدارها ظاهر می شدند و دریک لحظه ضربه می زدند ، وضع بی نهایت نا امن بود ، در کامیاران مسئول گروه شیخ حسن جعفری بود ، طلبه ای درلباس بسیجی و محمود اخلاقی که در آن حال و احوال نماز شب می خواند . »

این گروه ۴۰ نفره(شهید محمود اخلاقی ، شهید اکبر محمد حسینی ، شهید علی آقا ماهانی ، شهیدمحمد نگارستانی ، شهید سیف الدینی ، شهید محمد علی فتحعلی شاهی ، شهیدناصر فولادی، شهیدمحمود یوسفیان،شهید سیدرسول هاشمی) از سپاه  کرمان و رفسنجان وقتی وارد کامیاران می شوند ، تحت امر سپاه کامیاران قرار می گیرند و به پیشنهاد فرمانده وقت سپاه کامیاران بعداز ۲۵ روز ،گروه ۴۰ نفری از کامیاران به تپه گازرخانی  منتقل می شوند ، اهمیت تپه گازرخانی که درمسیر جاده سنندج و کامیاران قرار دارد چنان است که اگر افراد کومله و دموکرات بر آن تسلط پیدا می کردند ، امنیت شاهرگ ارتباطی سنندج و کامیاران به خطر می افتاد .  

تپه گازرخانی از نظر سوق الجیشی مشرف است بر یک دشت وسیع و بر تپه های مجاور ، چند شب قبل کومله ها با بالا آمدن از تپه ، عده ای از بچه ها را شهید وسربریده بودند ، بنابراین می توانیم از حساسیت محل مأموریت این گروه آگاه شویم ، در هر حال با پایان یافتن مأموریت ، گروه چهل نفری به کامیاران و سپس به کرمانشاه مراجعت می کنند .

در همین حال یکی از فرماندهان سپاه کرمانشاه در مورد نیاز جبهه ها به نیرو سخنانی ایراد کرد واز بچه ها خواست که در صورت امکان مدتی به جبهه عزیمت کنند ، که نهایتاً 9 نفر داوطلبانه عازم سومار می شوند و عده ای از آنها به کرمان می آیند.

 و درچادری بر فراز تپه ای دور از سومار و در کنار رودخانه مشرف به جاده اصلی سومار استقرارمی یابند .

علی اسماعیل زاده گوشه هایی از آنچه را که برآن گروه گذشته بیان می کند :

« دوم یا سوم محرم بود که به خط مقدم رسیدیم ، علی آقاماهانی بصورت شورا بعنوان فرمانده انتخاب شد ، در آن زمان بقدری بی تجربه بودیم که وقتی گلوله خمپاره  بالای سرمان منفجر می شد به جای اینکه بنشینیم و کلاه آهنی را بر سر داشته باشیم ، روی زمین دراز می کشیدیم که احتمال ترکش خوردن را بیشتر می کرد . »

وقتی پرسنل ارتش که نزدیک آنها بودند از تحویل مقداری گلوله خودداری کردند ،چگونه شبانه تعداد ۲۰۰۰ تیر گلوله و آر پی جی از آنها برداشتند و بعد از شناسایی ای که با همراهی شهید محمد حسینی انجام داده سخن می گوید :

« دلم می خواست قیافه عراقی ها را ببینم ، محمد حسینی رفت بالا و داشت عراقی ها را نگاه می کرد ، من هم رفتم بالا و نگاه کردم . »

به این ترتیب گروه کرمانی  آماده انجام عملیات می شود ، مصیبی در مورد هدف عملیات می گوید :

« به ما دستور دادند در صبح عاشورا به خاطر متوجه کردن دشمن از جبهه جنوب به جبهه غرب تظاهر به تک کنیم . »

شرح عملیات روز عاشورا را از زبان شهیدناصر فولادی و شهیدمحمد نگارستانی می شنویم :

« تعدادی از تانک ها و نفربرهای ارتش را در پائین تپه زده بودند و ارتشی ها در لابلای سنگ ها و پشت تانک ها پنهان شده بودند و قدرت حرکت نداشتند ، حتی گروهی از آنها می خواستند تسلیم شوند ، قرار بود از کنار رودخانه ای که بین خط خودمان و خط عراق بود حرکت کنیم ، خط صاف بود و عراقی ها دید کامل داشتند ، حدود نیم ساعت طول کشید تا این ۱۰۰ متر طی شد ، عراقی ها مرتب تیراندازی می کردند ، بعد میگ عراقی آمد و منطقه را بمباران کرد ، هلی کوپترهای عراقی راکت می انداختند ، زیرآتش شدید توپخانه دشمن بودیم ، تانک های عراقی گلوله مستقیم می زدند . »

بعد ازاینکه محمدنگارستانی درمورد برگزاری نمازجماعت درمیان آتش و گلوله شرح می دهد ،ناصرفولادی ادامه عملیات دربعدازظهرعاشورا را پی می گیرد :

« بعد از نماز از توی آب رد شدیم ، از پشت و روبرو امکان عبور و بالا رفتن نبود ، از بغل عراقی ها رد شدیم و جائی را که مشرف به سنگر عراقی ها بود انتخاب کردیم ، شهیدسید رسول هاشمی تیر بارش را گذاشت و شروع به تیراندازی کرد ، که تیر بار گیر کرد ، چند نارنجک برداشت و حمله کرد ، عراقی ها هم تیراندازی کردند ، شهیدعلی  ماهانی اولین فردی بود که جلو رفت و ضامن یک  نارنجک را کشید و در سنگر عراقی ها انداخت و از همان سنگر تیری به فک او خورد ، تیری هم به گلوی اسماعیل زاده خورد و یک تیر هم بدستش اصابت کرد ، محمود اخلاقی یک سنگر را منفجر کرد ، عراقی ها شروع به فرار کردند ، محمود به زانو نشست و عراقی ها را به رگبار بست ، محمود یوسفیان که بسیار پیشروی کرده بود از ناحیه صورت مورد اصابت چند گلوله کالیبر ۵ تانک قرار گرفت و شهید شد و محمود اخلاقی هم وقتی تصمیم داشت با نارنجک ، تفنگی تانک را منفجر کند هدف قرار گرفت و به شهادت رسید . »

از گروه 9 نفره که عازم سومار شدند ، فقط دو نفر زنده مانده اند ، با هم به تاریخ و محل شهادت هفت نفر نظری خواهیم داشت :

شهید محمود اخلاقی در تاریخ ۲۷/۸/۵۹ در سومار شهید شد .

شهید محمود یوسفیان در همان تاریخ و همان محل به شهادت رسید .

شهید محمد نگارستانی در تاریخ ۸/۹/۶۰در عملیات طریق القدس  شهید شد .

شهید اکبر محمد حسینی در تاریخ ۱۲/۹/۶۰ در عملیات طریق القدس در پل سابله به شهادت رسید .

شهید ناصر فولادی در تاریخ۳/۳/۶۱ در عملیات بیت المقدس آزاد سازی خرمشهر شهید شد .

شهید علی ماهانی در تاریخ ۸/۸/۶۲ در شهر مهران در عملیات والفجر ۳ به شهادت رسید .

شهید سید رسول هاشمی هم مدتی بعد از شهادت محمود اخلاقی به شهادت رسید
+ نوشته شده در  دوشنبه دهم دی 1386 ساعت 11:53  توسط   |