تبليغاتX
شهیدعلی اکبر محمد حسینی
به تمام کسانی که مرا چه از لحاظ دوستی یا قوم و خویشی می شناسند این توصیه را داریم که ، در هر زمان و در هر مکان که هستند آزاد باشند و دنبال فکر بیهوده نروند و یا اینکه جزء حزب باد نباشد، هر کجا چیزی به سودشان بود دنبال همان بروند کمی به فکر آخرت خویش باشید،‌و فکر قیامت و عذاب آخرت را بکنید.."ازوصیت نامه شهیدعلی اکبرمحمدحسینی"


شهیدعلی اکبر محمد حسینی










آزاد سازی بستان و هویزه وضعیت جبهه قبل از عملیات طریق القدس

با عزل بنی صدر از فرماندهی کل قوا ، زمینه لازم برای همکاری ارتش و سپاه و نیز طراحی عملیات های گسترده با تدابیر عمیق تر و شیوه جدید فراهم شد . فرماندهان این دو سازمان نظامی طی جلسات متعددی ، وضعیت جدید را مورد بررسی  قرار داده و مبتنی بر آن استراتژی نوینی را تعریف کردند که سه هدف اساسی را دنبال می کرد :

1- انهدام ماشین جنگی عراق

2- دست یافتن به مواضعی مناسب برای کاستن از طول خطوط پدافندی و آزاد سازی نیروهای خودی از پدافند به منظور افزایش توان رزمی .

 

3- آماده شدن برای اجرای عملیات نهایی و آزاد سازی گام به گام مناطق اشغالی .           

مبتنی بر این  استراتژی ، دوازده طرح موسوم به " کربلا " تهیه شد که میزان تناسب توان خودی با ظرفیت مورد نیاز منطقه عملیاتی ، وضعیت زمین از جقوای ایران برحسب گردان های پیاده زرهی مکانیزهنبه نظامی و نیز اهمیت منطقه عملیاتی ، از عوامل اصلی در تعیین تقدم هر یک از این طرح ها بود . بر همین اساس ، پس از مباحث مختلف میان فرماندهان سپاه و ارتش ، عملیات " طریق القدس " به عنوان اولین گام از سلسله عملیات کربلا در منطقه دشت آزادگان با هدف آزاد سازی شهر بستان و بیش از 50 روستای منطقه طراحی شد . انتخاب منطقه دشت آزادگان برای اجرای عملیات ، از آن جهت که سازمان رزم خودی-عملیات طریق القدسپیوستگی خطوط دشمن از مهران تا خرمشهر را از هم می گسست ، بسیار مهم تلقی می شد و کوتاه شدن دست دشمن از این منطقه موجب می شد که دشمن برای ایجاد ارتباط بین دو جبهه خود در شمال و جنوب خوزستان به ناچار محیط هور الهویزه را

بپیماید و در نتیجه مسافتی طولانی را طی کند . به عبارت دیگر ، این عملیات سبب تجزیه جبهه دشمن در خوزستان می شد و میزان موفقیت در عملیات غرب کرخه و غرب کارون را افزایش می داد . افزون بر این ، محور بستان – سوسنگرد بهترین معبر برای تهدید مرکز خوزستان ( اهواز ) از سمت مرزهای غربی کشور تلقی می شود . این منطقه همچنین دارای اهمیت تاکتیکی بسیاری است ،استعداد دشمن- عملیات طریق القدس چون هر نیروی نظامی با در اختیار داشتن تنگه چزابه می تواند با کمترین تعداد نیرو ، بهترین شکل پدافندی را ایجاد کرده و کنترل منطقه را در اختیار داشته باشد .

 

عملیات طریق القدس ( آزاد سازی بستان )

در طرح عملیات دو تلاش اصلی و فرعی مد نظر بود :

الف – تلاش اصلی : با توجه به تحلیل وارزیابی فرماندهان از آرایش نیروهای پدافندی دشمن و نیز تفکر حاکم بر فرماندهان ارتش عراق و نوع نگرش آنان درباره توانایی نیروهای انقلابی و باور نداشتن دشمن به امکان عبور قوای خودی از منطقه رملی شمال منطقه عملیات ، این منطقه به پیشنهاد سپاه پاسدارن به عنوان محور اصلی عملیات انتخاب شد تا موجب غافلگیری دشمن شود . بر همین اساس مقرر شد شمال کرخه با استفاده از یک مانور احاطه ای و با به کار بردن یک تیپ زرهی ارتش و دو تیپ پیاده و یک گردان مکانیزه سپاه پاکسازی شده و تنگه چزابه تأمین شود .

ب- تلاش پشتیبانی : به منظور حمایت از تلاش اصلی و تأمین منطقه جنوبی عملیات ، یک مانور جبهه ای با استفاده از دو تیپ زرهی ارتش و دو تیپ پیاده سپاه تصویب شد که ضمن پشتیبانی از عملیات طریق القدستلاش اصلی ، اهداف دیگری را دنبال میکرد که عبارت بودند از : آزاد سازی بستان و منطقه غرب سوسنگرد و نیز دست یابی به کرانه شمالی رودخانه نیسان و سواحل شرقی هور الهویزه .

عملیات در ساعت  0:30 بامداد 8/9/1360 با رمز " یا حسین ( ع ) ، فرماندهی " و با عبور نیروهای پیاده یگان های سپاه از میادین مین و مواضع دشمن در چندین محور به طور همزمان آغاز شد . نیروهای عمل کننده در محور شمالی عملیات در همان ساعات اولیه درگیری موفق شدند مواضع نیروهای عراقی در خطوط اول را تصرف کرده و نیروهای احتیاط دشمن در پشت خطوط پدافندی را منهدم کنند .

میزان موفقیت اولیه یگان های سپاه در محور شمالی به حدی بود که فرمانده تیپ زرهی ارتش نیز به گردان های زرهی و مکانیزه خود فرمان داد تا از معابر باز شده عبور کرده و ضمن انهدام دشمن و حمایت از نیروهای پیاده خودی ، به سوی هدف های خود در عمق منطقه پیشروی کنند . به این ترتیب در ساعت 6 بامداد روز اول عملیات ، تیپ امام حسین ( ع ) به همراه یک گردان مکانیزه سپاه و یک گردان از تیپ 3 زرهی لشکر 92 با عبور از منطقه رملی که بر اثر بارندگی خاک آن محکم شده بود ٬ موفق شدند تا ساعت 6 صبح تنگه چزابه را تصرف و تأمین کنند .

در محور جنوبی عملیات اوضاع به گونه ای دیگر بود . دشمن که فلش اصلی عملیات نیروهای ایرانی را از این محور می دانست ، با بهره گیری از موانع متعدد و هوشیاری نیروهایش به سختی مقاومت کرد و مانع پیشروی قاطع نیروهای ایرانی شد . رزمندگان خودی با وجود شکستن برخی از خطوط اولیه دشمن و تصرف پل سابله ، با روشن شدن هوا مجبور به عقب نشینی شدند .

با بروز اوضاع سخت در محور جنوبی عملیات ، تصمیم گرفته شد که نیروهای خودی در شمال با ورود به منطقه ابوچلاچ ( منطقه کوچک  محصور بین شاخه های رودخانه کرخه در غرب بستان ) به سوی شرق و جنوب شرقی پیشروی کرده ، بستان و منطقه سابله را تصرف و تأمین کنند . این طرح در روز دوم  با ورود یگان های سپاه به منطقه ابوچلاچ تحقق یافت و شهر بستان پس از 412 روز اشغال ، آزاد شد .پاتک دشمن به سابله 1360/9/13

در پی ورود نیروهای خودی به مثلث سابله و پیشروی به سوی شمال رودخانه کرخه و نهر عبید ، نیروهای باقی مانده عراقی مواضع خود را دراین منطقه را ترک کردند و به جنوب رودخانه سابله گریختند . روز دوم عملیات ، دشمن به چزابه پاتک کرد که خنثی شد . روز سوم نیز عراقی ها ضمن پاتک به چزابه ، با حمله به جاده خاکی تعاون ، نیروهای خودی را از قسمتی از این جاده عقب زدند . روزهای چهارم و پنجم با تبادل آتش بین طرفین و تلاش قوای خودی برای نگهداری و تحکیم مواضع متصرفه سپری شد .

در روز ششم عملیات ( 13/9/60 ) دشمن تلاش کرد تا از تعلل نیروهای ایرانی در اتخاذ یک موضع پدافندی مطمئن و مستحک در منطقه مثلث شکل شمال غرب پل سابله ، سود جسته و آن را بار دیگر به تصرف خود در آورد و از آن طریق بستان را تهدید کند ، اما هوشیاری نیروهای خودی و حضور به موقع نیروهای تقویتی ( پیاده و زرهی )  در شمال پل سابله ، موجب شد تا دشمن با تحمل تلفات سنگین ، چندین کیلومتر عقب نشینی کرده و در جنوب سابله مستقر شود .

پل سابله- تانک های منهدم شده  دشمن

نقطه پایانی عملیات طریق القدس ، تلاش نیروهای خودی برای پاکسازی محدوده ای به وسعت 70 کیلومتر مربع بود که بین جنوب سابله و شمال رودخانه نیسان قرار داشت و همچنان در اشغال نیروهای عراقی باقی مانده بود . فرماندهان خودی پس از بررسی راه کارها و مباحث طرح مانور و اقدامات شناسایی و آماده سازی نیروها ، قصد داشتند طی تلاشی این منطقه را نیز آزاد کنند ، ولی قبل از شروع عملیات ، فرمانده عراقی به اشتباه تاکتیک خود مبنی بر حضور در یک منطقه محصور با موانع طبیعی پی برده و بر همین اساس در تاریخ 30/9/60 در پوشش آتش شدید توپخانه به طرز ماهرانه ای نیروهای خود را از این منطقه خارج کرد و در نتیجه عملیات نیروهای خودی منتفی شد .

 

به این ترتیب با اجرای عملیات طریق القدس ، 650 کیلومتر مربع از خاک ایران اسلامی شامل شهر بستام ، حدود 70 روستا ، 5 پاسگاه مرزی و نیز تنگه استراتژیک چزابه آزاد شد و همچنین قوای سپاه سوم عراق که با توانی بیش از شش لشکر بخش هایی از خوزستان را در اشغال داشت ، تجزیه شد . شهدای خودی- عملیات طریق القدستلفات دشمن - عملیات طریق القدس

خسارات دشمن - عملیات طریق القدس

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم بهمن 1386 ساعت 0:42  توسط   | 


روندعملیات

 

عملیات طریق القدس پاتک دشمن در تاریخ13/9/1360در پل سابله

خورشید شنبه ۷ آذر سال ۶۰ کم کم غروب میکرد و همزمان ماه شب دوم عملیات طلوع می نمود . رزمندگان اسلام هر کدام در تهیه و تدارک وسایل مورد نیاز بودند . با تاریک شدن هوا اولین خودرو و ستون اعزامی به حرکت در آمد . نفربرها و خودروهای نظامی با سوار کردن نفرات خود روانه خط مقدم می شدند . نیروها در سه محور سویدانی ، دهلاویه و بستان سازماندهی شدند . درساعت ۳۰ دقیقه بامداد باران رحمت الهی باریدن گرفت . ناگهان  فرمان حمله در بی سیم ها پیچید : از رشید به کلیه واحدها ، « یا حسین » و حمله با فریاد تکبیر آغاز شد . دشمن در خواب بود . دشمن به روش همیشگی خود چند میدان مین در مقابل خطوط به وجود آورده بود . با عبور عده ای از جان نثاران از روی مین ، دلاوران اسلام اولین خاکریزهای دشمن را فتح کردند . خطوط دفاعی دشمن در مناطق سویدانی ، دهلاویه و بخش شمالی شحیطیه سقوط کرد . پیشروی به سوی بستان و فکه در آن سوی دهلاویه ادامه داشت در ساعت۴ صبح بستان به محاصره نیروهای خودی درآمد و رزمندگان اسلام با عبور از دشت وسیع غرب سوسنگرد و رمل های شنی صعب العبور به پشت بستان و مقر توپخانه و واحد احتیاط دشمن رسیدند و با یک ضربه سنگین تعداد زیادی از کاتیوشاهای دشمن را منهدم کردند ۴۰

هنوز سپیده صبح نیامده بود که کلیه خطوط دشمن سقوط کرد و نیروهای اسلام سنگرهای دشمن را یکی پس از دیگری فتح نمودند . دراین عملیات که از شمال رودخانه کرخه در دو جهت ادامه یافت ، رزمندگان اسلام زیر حمایت آتش هلی کوپترهای هوانیروز ،استحکامات و سنگرهای دشمن را در خوزستان قطع کردند .

محورهای شمالی در منطقه تپه های الله اکبر و محورهای جنوبی در منطقه رودخانه کرخه پیشروی خود را همراه با انهدام دشمن ادامه داده تا این که در ساعت۱۰ صبح محاصره بستان تکیمل شد . لازم به ذکر است که دشمن در محورهای شمالی و جنوبی بیش از محور میانی مقاومت می کرد و این امر باعث تلفات بیشتر اشغالگران می گردید . پس از تکمیل شدن محاصره بستان پیشروی برای آزاد سازی شهر شروع شد و پس از ۲ ساعت نبرد سنگین در هنگام ظهر ، قوای اسلام بستان را پس از ۴۲۷ روز آزادکردند۴۱.

در این عملیات ، دشمن از مناطق رملی در جناح شمالی خود که اصلاً امکان حمله از آنجا برایش متصور و مقدور نبود ، مورد هجوم قرار گرفت . به این صورت که همزمان با درگیری در خط مقدم ،رده های اول و دوم احتیاط دشمن که توپخانه فعالش در همین رده دوم قرار داشت ، از پشت مورد حمله نیروهای ما قرار گرفتند و توپخانه دشمن پس از کمتر از یک ساعت از شروع درگیری خاموش شد و سالم به تصرف رزمندگان اسلام در آمد۴۲ .

سروان دستفروش فرمانده هنگ ژاندارمری دشت آزادگان در رابطه با این عملیات ( طریق القدس ) گفت :

« در این عملیات نیروهای اسلام ارتباط دو جبهه جنوبی و شمال عراق را در خوزستان قطه کردند . در شمال رودخانه نیسان رزمندگان اسلام مواضع عراقی را تصرف کردند و عراقی ها را به جنوب نیسان عقب راندند و پل مهم و استراتژیک الوان بر روی رودخانه نیسان را که تنها راه ارتباطی دو جبهه با هم بود . در اختیار گرفتند و به این ترتیب نیروهای شکست خورده عراق در محدوده غرب و جنوب بستان به محاصره کامل نیروهای اسلام در آمدند . همچنین تنگه بسیار مهم و استراتژیک چزابه که عراق با چنگ و دندان از آن نگهداری می کرد ، به دست نیروهای اسلام افتاد ۴۳. »

در شرق سابله در منطقه دهلاویه و سید شبیب شدید ترین نبرد تانک ها در طول تاریخ درگرفت که پیروزی با تانک ها ارتش اسلام بود و دشمن پس از نابودشدن ده ها تانک خود ناگزیر شد از دشت وسیع و جاده ارتباطی شرق سابله و غرب دهلاویه چشم پوشی کند و زیر هجوم کوبنده نیروهای زرهی اسلام تصمیم به عبور از رودخانه سابله با استفاده از پل کم عرض سابله گرفت ، ولی آتش پرتوان رزمندگان اسلام ضمن این که خیلی از ادوات زرهی دشمن را روی پل و در نزدیکی پل منهدم ساخت ، دشمن را به نحوی مضطرب نمود که بسیاری از تانک ها برای عبور سریع از پل به هم خورده کرده و بعضی هم به رودخانه افتادند ؛ به این صورت که تعدادی از تانک ها به خاطر عجله خدمه برای فرار به رودخانه زدندکه در نتیجه در آب ماندند و خدمه آنها غرق شدند . وجود ده ها تانک و نفر بر زرهی سوخته در این منطقه حکایت از شدید ترین و پر حجم ترین نبرد زرهی دارد .

رزمندگان اسلام حتی مجال موضه گرفتن در خاکریزها در غرب رودخانه سابله را به دشمن ندادند و نیروهای فراری دشمن را تعقیب نموده و  در نزدیکی شهر بستان نبرد به صورت تن به تن ادامه پیدا کرد و تا ظهر روز هشتم نیروهای اسلام وارد بستان شدند . در این عملیات نیروهای اسلام ارتباط دو جبهه جنوبی و شمالی عراق در خوزستان را قطع نمودند .

در اولین روز پس از عملیات ، نیروی هوایی در پوشش هوایی منطقه و تخلیه مجروحین نقش عمده ای بر عهده داشت . در روز دوم پاتک های مکرر دشمن با مقاومت سرسختانه لشکر ۱۶زرهی دفع شد و مبادله آتش توپخانه به شدت ادامه یافت ۴۴؛  به طوری که در ساعت ۶ صبح روز دوشنبه یک تیپ تازه نفس عراق در جنوب بستان ضد حمله می کند که با دادن تلفات و ضایعات مجبور به عقب نشینی می شود . علی رغم پل قدیمی شهر رزمندگان اسلام در ادامه حمله به طرف تنگ چزابه و عبور از کرخه با مشکلی مواجه نشدند . زیرا پل شناور عراقی ها به نام پل حاج مسلم ، سالم و دست نخورده به دست نیروهای اسلام افتاده بود ۴۵.

در روز سوم در تاریخ سه شنبه ۱۰/۹/۶۱ دریک عملیات تهاجمی ، قوای اسلام ضمن ۲ کیلو متر پیشروی ، دومین جاده تدارکاتی دشمن را نیز در غرب بستان آزادکرده و تجهیزات کامل یک گردان عراق به دست قوای اسلام می افتد . روز سوم و چهارم ، تحکیم و تثبیت هدف ها و ایجاد مواضع پدافندی در شمال کرخه و تبادل آتش در دو جبهه شمالی و جنوبی ادامه داشت و در روز پنجم نیز با وجود تلاش زیاد دشمن برای غافلگیری نیروهای اسلام ، با دادن تلفات زیاد ، ثمر بخش نبود و در ساعت ۹:۴۵ روز سیزدهم آذرماه عملاً درگیری ها خاتمه یافت۴۶ ،  به طوری که در اولین دقایق صبح روز جمعه ۱۳ آذر یک گردان زرهی و دو گردان نیروی مخصوص عراق از منطقه نهر سابله در جنوب شرقی بستان ضد حمله می کنند که ضمن پیشروی به سمت شمال سابله ، به محاصره نیروهای خودی می افتد و با انهدام چند تانک ، نیروهای عراقی در دو قسمت شمالی و جنوبی به همراه ۲۰ دستگاه تانک نابود و قلع و قمع می شوند . گستردگی این حمله حدود ۳ برابر منطقه آزاد شده در عملیات شکستن حصر آبادان بود که نزدیک به ۳۰۰ کیلومتر مربع و ۷۰ روستا آزاد شد۴۷

ادمه مطلب را ببینید........ 


ادامه مطلب...
+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم بهمن 1386 ساعت 0:2  توسط   | 


اهمیت پل سابله از زبان سردار حسن باقری

اهمیت عملیات طریق القدس  و پل سابله را از خاطرات غلامحسين افشردي با نام مستعار « حسن باقري » پی می گیریم.

از سوي « باقري » طراحي و برنامه ريزي عمليات مهم بعدي يعني طريق القدس كه در تاريخ 8/9/1360 در منطقه بستان به عنوان دومين محل براي اجراي حمله گسترده انجام شد ، پيشنهاد گرديد.

در اين عمليات كه با هدف آزادسازي شهر بستان و قطع ارتباط دشمن از شمال و جنوب و انهدام دشمن و عقب راندن آن به مرزهاي بين المللي بود ، « سردار باقري » از ابتكار خلاقيتي جديد استفاده جست.

او به فرماندهان نظامي ارتش و سپاه كه اين بار هم به كمك يكديگر عمليات را اداره مي كردند پيشنهاد ميدهد با رعايت اصل غافلگيري ، دشمن را به دام انداخته و بر او فائق آيند. لذا در شرايطي كه دشمن انتظار حمله داشت هيچ عملياتي انجام نشد تا انكه در شب هشتم اذر ماه 1360 در حاليكه باران شديد مي باريد و دشمن از عمليات رزمندگان مأيوس شده بود از شمال تپه هاي الله اكبر و منطقه شميطيه و سويداني و دهلاويه عمليات طريق القدس در ساعت 30 دقيقه بامداد و با رمز مقدس « يا حسين (ع)» در منطقه عمومي بستان و غرب سوسنگرد آغاز شد .

« سردار حسن باقري » كه معاونت عمليات را به عهده داشت در عملي مبتكرانه پيش بيني كرده بود به دليل مسئوليتهاي مختلف فرمانده تيپها ، ممكن است آنها از هدايت و گزارش عملكرد گردانهاي خود به مقر فرماندهي به طورتمام و كمال برنيايند ،لذا لازم ديد خود شخصاً هدايت گردانها را نظارت و پيگيري كند. تدبير صورت گرفته توسط سردار باقري هماهنگي منظمي را ميان نيروهاي عمل كننده برقرار كرد و آنها توانستند به مدد آن به سرعت به پيشرفتهاي قابل ملاحظه اي علي رغم رملي بودن منطقه باران خورده و ساير موانع ايجادي توسط دشمن نائل آيند. با فرار نوميدانه دشمن از دست رزمندگان اسلام پل سابله تصرف گرديد و بر آن نام « كليد فتح بستان » نهادند و شهر بستان پس از ۱۰ ساعت مبارزه به تصرف نيروهاي ما در آمد و با موفق شدن طرح عملياتي « حسن باقري » ، جواب دندان شكن ديگري به رژيم بعث داده شد و ايران پس از گذشت بيش از يك سال مجدداً به مرزهاي بين المللي دست يافت و حضرت امام (ره) بر اين پيروزي نام « فتح الفتوح » گذاردند.مجروحيت  ایشان در ساعت 2:30 صبح روز سوم اين عمليات « سردار باقري » كه به خط « سابله » براي بررسي و شناسايي موقعيت عمليات رفته بود ، بدون آنكه اين سه شبانه روز را ساعتي خوابيده باشد ، در حاليكه به وسيله يك جيپ شخصاً براي شناسايي در حركت بود ، ناگهان حين رانندگي در سوز سرماي آن فصل از سال ، به خواب رفته و با يك آمبولانس كه پشت خاكريزي قرار داشت بشدت تصادف كرده و از ناحيه سر و پيشاني شكاف و جراحات سنگيني برمي دارد ، به طوري كه پزشكان ضربه مغزي وارده را كاري و خطرناك ارزيابي مي كردند.

يكي از همرزمانش در اين مورد مي گويد: مادر اهواز به ملاقاتش رفتيم ، وضع بدي داشت و دائم خون بالا مي آورد. با دكترش كه صحبت كرديم ، گفت وضعش چندان رضايت بخش نيست. دستش را گرفتم و با او صحبت كردم. يك چشمش كاملاً بسته بود. تافهميد كه كي هستم ، چشم سالمش را باز كرد و پرسيد : مسأله پل سابله چه شد؟ تاكجا پيش رفتيد ؟ چه كار كردند؟ هر كسي او را مي ديد فكر مي كرد كه در حال مرگ است ، اما او در آن حال ، از وضعيت جنگ مي پرسيد. من عصباني شدم و گفتم : « تو با اين حالت چه كار به اين كارها داري؟ » با اصراري كه كرد گفتم كه مشكل پل سابله حل شده و از پيشرفت عمليات برايش توضيح دادم. پس از شنيدن اين حرفها ، تا حدي راضي شد و آرام گرفت. در حالي كه همه از زنده ماندنش نااميد بودند ، زنده ماندن او واقعاً به معجزه شبيه بود. در حقيقت خدا نگهش داشته بود تا فرصت شهادت نصيبش گردد ، زيرا بارها از خدا خواسته بود كه در تصادف كشته نشود و افتخار شهادت را پيدا كند. هميشه مي گفت « چون در مقابل شهداء مسئوليم ، به هر طريق ديگري بميريم خدا گناهانمان را نمي بخشد . بعد گفت: « قرار است مرا به بيمارستان اصفهان ببرند. تلفن كنيد و پيشرفت عمليات را خبر دهيد. سپس از اصفهان به تهران منتقل شد. دكتر گفته بود كه بايد يك ماه استراحت مطلق كند. در غير اين صورت به سردردهاي مداوم دچار مي شود. » او علي رغم اين تذكر ، حداكثر پس از يك هفته به اهواز برگشت و در حالي كه حالش به حدي بد بود كه نمي توانست مدت زيادي سرپا بايستد و همانطور كه دكتر گفته بود سردردهاي شديدي مي گرفت. حتي در همان حال نيز دراز مي كشيد و نامه ها را مي خواند و يا مي نشست و كار مي كرد و به هر حال بي كار نمي ماند و در شهر اهواز امور را دنبال مي كرد. تا آنكه پس از مدتي كه از عمليات پيروزمند طريق القدس مي گذشت و در آستانه برگزاري مراسم بزرگداشت دهه فجر انقلاب اسلامي عراق در منطقه بستان دست به يك عمليات هجومي براي كمرنگ نمودن اين پيروزي و مراسم بزرگداشت پيروزي انقلاب زد و منطقه چزابه را مورد هجوم قرار داد و پيشروي هايي تا مرز دفاعي ما داشته و تلفاتي به ما وارد كرد. اين واقعه نگذاشت « سردار باقري در اهواز بماند و لذا راهي منطقه عملياتي بستان و خط مقدم شد.  عمليات هاي پیروزمندانه  بسم رب الفاتح ايام سختي بود و فرماندهان مي دانستند اگر دشمن موقعيت پيشروي اش را تحكيم و تثبيت نمايد ، اول چزابه و سپس بستان سقوط مي کند.
مأخذ:http://www.shsepehr.blogfa.com/8404.aspx

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386 ساعت 10:23  توسط   | 


سرگذشت‌نامه شهید سپهبد علی صیاد شیرازی فرمانده نیروی زمینی ارتش

 اهمیت عملیات طریق القدس وموقعیت استراتژیک پل سابله را از کتاب "در کمین گل سرخ" خاطرات وسرگذشت شهید سپهبد علی صیاد شیرازی فرمانده نیروی زمینی ارتش مرور میکنیم تا عظمت کار و مظلومیت آن شهیدان در دفاع و پا فشاری بر عهدی که با خدای خود بسته بودند بر ما روشن شود.

 فصل‌ سوم‌


آن‌ شب‌، شبي‌ كه‌ قرار بود عمليات‌ شروع‌ شود، با بارش‌ باران‌ آغاز شد. باران‌ در باور انسان‌ مؤمن‌، نماد رحمت‌ الهي‌ و نشانة‌ بشارت‌ است‌. همة‌ فرماندهان‌ كه‌ آن‌ لحظات‌ چشم‌ و دل‌ به‌ آسمان‌ داشتند، اين‌ را به‌ فال‌ نيك‌ گرفتند. هر چه‌ كه‌ بود باعث‌ مي‌شد دشمن‌ از فعل‌ و انفعالات‌ رزمندگان‌ ايراني‌ غافل‌ بماند. اما وقتي‌ كه‌ بارش‌ باران‌ شدت‌ گرفت‌ و چند ساعتي‌ گذشت‌ و بند نيامد، عموماً نگران‌ شدند. نگران‌ اين‌ كه‌ نيروها مسير را گم‌ كنند و يا منطقه‌ باتلاق شود و تانك‌ها قدرت‌ تحرك‌ نداشته‌ باشند و...
ساعتي‌ بعد همة‌ نيروها در پشت‌ خاك‌ريز دشمن‌ منتظر فرمان‌ حمله‌ بودند و باران‌ هم‌چنان‌ مي‌باريد. هنوز اندكي‌ به‌ ساعت‌ 30 دقيقة‌ بامداد مانده‌ بود كه‌ ناگهان‌ در دوردست‌ها صداي‌ غرش‌ توپ‌ها و غريو موشك‌ها با رعد و برق درهم‌ پيچيدند. طبق‌ دستور فرماندهي‌ عمليات‌، توپخانة‌ لشكر 16 منطقه‌اي‌ را در جنوب‌ اهواز، زير آتش‌ گرفته‌ بود. آن‌ها مأموريت‌ داشتند چنان‌ جهنمي‌ براي‌ نيروهاي‌ بعثي‌ بسازند كه‌ گمان‌ كنند حملة‌ ايران‌ از آن‌جا صورت‌ خواهد گرفت‌ و به‌كلي‌ از منطقة‌ كرخه‌ غافل‌ شوند.
و پنج دقيقة‌ بعد، فرمان‌ حمله‌ صادر شد. رزمندگان‌ با فرياد الله اكبر به‌ خاكريز دشمن‌ زدند. در قرارگاه‌ كربلا لحظات‌ براي‌ سرهنگ‌ صياد و دوستانش‌ به‌ سختي‌ مي‌گذشت‌. هيچ‌ پيامي‌ از بي‌سيم‌ها رد و بدل‌ نمي‌شد. فكر اين‌ كه‌ اگر نيروهاي محور جنوب‌ نتوانند از موانع‌ و خاكريز عصا شكل‌ بگذرند، تصور اين‌ كه‌ نيروهاي‌ محور شمال‌ موفق‌ نشوند به‌ عقبة‌ دشمن‌ رخنه‌ كنند و صدها اگرهاي‌ ديگر آرام‌ و قرار را از آنان‌ گرفته‌ بود. بي‌شك‌ سربازاني‌ كه‌ در آن‌ نيمه‌شب‌ زير آتش‌ بي‌امان‌ دشمن‌ مي‌كوشيدند پيش‌ بروند، حال‌ و روز بهتري‌ از فرماندهان‌ ارشدشان‌ داشتند كه‌ مسؤوليت‌ جان‌ جوانان‌ مردم‌ به‌ عهده‌اشان‌ بود.
چهل‌ دقيقه‌ اين‌ گونه‌ گذشت‌، بسيار سنگين‌ و نفس‌گير. تا اين‌ كه‌ نخستين‌ پيام‌ از لشكر 16 مخابره‌ شد. گفتند خاكريز دشمن‌ شكافته‌ شده‌ و الان‌ نيروهاي‌ بسيجي‌ از روي‌ آن‌ سرازيرند. آن‌ها از محور جنوب‌ وارد عمل‌ شده‌ بودند. بارقه‌اي‌ از اميد در دل‌ها تابيد اما هيچ‌ خبري‌ از محور شمال‌ نبود. تا اين‌ كه‌ در ساعت‌ يك‌ و 38 دقيقه‌ خبر هيجان‌ انگيزي‌ از بي‌سيم‌ تيپ‌ 3 لشكر 92 شنيده‌ شد: «خاكريز عصا شكل‌ از شمال‌ شكسته‌ شد.» دو دقيقة‌ بعد همان‌ صدا اعلام‌ كرد يك‌ گردان‌ بسيجي‌ به‌ داخل‌ مواضع‌ دشمن‌ نفوذ كرد. اين‌ اخبار هم‌چنان‌ ادامه‌ داشت‌. ساعتي‌ بعد نيروهاي‌ سپاه‌ به‌ خاكريز دوم‌ عراقي‌ها رسيدند و چند دقيقة‌ بعد خبر سقوط‌ گردان‌هاي‌ توپخانة‌ 152 و 130 م‌م‌. دشمن‌ اشك‌ شوق را از ديدگان‌ فرماندهان‌ جاري‌ كرد. عراقي‌ها در اين‌ جبهه‌ كاملاً غافلگير شده‌ بودند طوري‌ كه‌ صبح‌ روز 8 آذر خورشيد هنگامي‌ دميد كه‌ بسيجيان‌ اصفهاني‌ و تانك‌هاي‌ ارتش‌ در تنگة‌ چزابه‌ به‌ آخرين‌ اهداف‌ خود رسيده‌ بودند. نيروهاي‌ وحشت‌زدة‌ بعثي‌ براي‌ نجات‌ جانشان‌ خود را به‌ باتلاق‌هاي هورالعظيم‌ مي‌انداختند!
اما بر خلاف‌ محور شمال‌ از محور جنوب‌ هيچ‌ خبر اميدبخشي‌ نمي‌آمد. دشمن‌ در اين‌ جبهه‌ كاملاً آماده‌ و نفوذناپذير ايستاده‌ بود. طوري‌ كه‌ تا پايان‌ آن‌ روز پيشروي‌ در اين‌ محور كم‌تر از 5 كيلومتر بود. در اين‌ محور جنگ‌ بي‌امان‌ صورت‌ گرفته‌ بود و هر دو طرف‌ تلفات‌ زيادي‌ داده‌ بودند.
محور جنوب‌، تلاش‌ و پشتوانه‌اي‌ براي‌ عمليات‌ محسوب‌ مي‌شد. تلاش‌ اصلي‌ ما از شمال‌ بود و تلاش‌ و پشتيباني‌ آن‌ها از پايين‌. دشمن‌ سه‌ خاكريز داشت‌. بچه‌ها خاكريزهاي‌ اول‌ و دوم‌ را گرفتند ولي‌ در خاكريز سوم‌ بريدند. توان‌ از دست‌ رفت‌ و عصر شد. تا جايي‌ كه‌ كه‌ فرماندهي‌ آن‌ محور را احضار كرديم‌؛ برادرمان‌ عزيز جعفري‌ از سپاه‌ و سركار سرهنگ‌ جمشيدي‌ فرمانده‌ تيپ‌ يكم لشكر 16 زرهي‌. در حين‌ اين‌كه‌ برايشان‌ مي‌گفتيم‌: اگر امشب‌ تك‌ نكنيد، وقت‌ تلف‌ مي‌شود، از خستگي‌ و فرسودگي‌ به‌ خواب‌ رفتند. بعد هم‌ كه‌ رفتند، ديده‌ بودند بچه‌هاي‌ خودشان‌ در خط‌ خوابيده‌اند. عراقي‌ها هم‌ در خط‌ خوابيده‌ بودند. شب‌ دوم‌ در محور پايين‌ يك‌ گلوله‌ هم‌ شليك‌ نشد. از زور خستگي‌ و فرسودگي‌، دو طرف‌ از پا درآمده‌ بودند.
آن‌ شب‌ ستاد تبليغات‌ جنگ‌ خبر عمليات‌ را به‌ اطلاع‌ مردم‌ ايران‌ رساند. نام‌ عمليات‌ طريق‌ القدس‌ اعلام‌ شد. به‌ دستور سرهنگ‌ صياد، به‌ دلايل‌ امنيتي‌ تلويزيون‌ هيچ‌ فيلمي‌ از صحنة‌ عمليات‌ را پخش‌ نكرد. مردم‌ كه‌ از اين‌ دستور اطلاعي‌ نداشتند، از تلويزيون‌ حسابي‌ شاكي‌ شدند و به‌ مقامات‌ بالاتر اعتراض‌ كردند. جالب‌ اين‌ كه‌ راديو عراق، منكر عظمت‌ اين‌ عمليات‌ شد و آن‌ را جزئي‌ و شكست‌خورده‌ خواند!
اما روز دوم‌ عمليات‌ يك‌ اتفاق مهم‌ افتاد و در ياد مردم‌ ماند و آن‌ها را به‌ خيابان‌ها و مساجد كشاند. تعدادي‌ از نيروهاي‌ سپاه‌ كه‌ از محور شمالي‌ عمل‌ كرده‌ بودند، به‌ طرف‌ شهر بستان‌ حركت‌ كردند. ديگر رمقي‌ براي‌ عراقي‌ها نمانده‌ بود كه‌ بيش‌تر از يكي‌ ـ دو ساعت‌ مقاومت‌ كنند. بنابراين‌ حدود ظهر آزادي‌ شهر، به‌ قرارگاه‌ كربلا اعلام‌ شد. اين‌ خبر وقتي‌ از راديو ايران‌ اعلام‌ شد، شادي‌ و خوشحالي‌ سراسر ايران‌ را برگرفت‌. مهم‌ نبود كه‌ اكثر شنوندگان‌ اسم‌ شهري‌ به‌ نام‌ بستان‌ را نخستين‌ بار بود كه‌ مي‌شنيدند، بلكه‌ مهم‌ اين‌ بود كه‌ يكي‌ از شهرهاي‌ اشغال‌ شدة‌ ايران‌ آزاد شده‌ بود و اين‌ نويد بخش‌ آزادي‌ ديگر شهرهاي‌ در بند اسارت‌ بود. حالا همة‌ ايران‌ براي‌ آزادي‌ خرمشهر لحظه‌شماري‌ مي‌كردند.
فرداي‌ آن‌ روز تعدادي‌ از مسؤولان‌ كشوري‌ و خبرنگاران‌ داخلي‌ و خارجي‌ براي‌ ديدن‌ بقاياي‌ بستان‌ وارد آن‌جا شدند تا راديو بغداد نتواند منكر شود. اما بعثي‌ها از آن‌ لحظه‌اي‌ كه‌ سقوط‌ شهر را باور كردند وحشي‌گريشان‌ گل‌ كرد و با هواپيما و توپخانه‌ به‌ جان‌ خانه‌هاي‌ گلي‌ بستاني‌ها افتادند.
از نظر طراحان‌ عمليات‌، مأموريت‌ در شمال‌ كرخه‌ صد در صد موفق‌ ارزيابي‌ مي‌شد و آنان‌ به‌ كلية‌ اهداف‌ خود رسيده‌ بودند. اما در جنوب‌ كرخه‌ اين‌ گونه‌ نبود و جنگ‌ بي‌امان‌ از هر دو سو ادامه‌ داشت‌ و هيچ‌ پيشرفت‌ قابل‌توجهي‌ براي‌ نيروهاي‌ خودي‌ به‌ دست‌ نيامده‌ بود. جز اين‌ كه‌ يكي‌ از يگان‌ها خودش‌ را تا نزديكي‌ پل‌ سابله‌ كشانده‌ بود. در هر صورت‌ با اين‌ وضعيت‌ اميدي‌ هم‌ به‌ رسيدن‌ به‌ اهداف‌ مورد نظر نبود.
سپاه‌ معتقد بود، عمليات‌ را در اين‌ جبهه‌ تمام‌ شده‌ تلقي‌ كنند و براي‌ عمليات‌ بعدي‌ دنبال‌ راه‌ كار ديگري‌ باشند. بيش‌تر پرسنل‌ سپاه‌ را نيروهاي‌ داوطلب‌ مردمي‌ تشكيل‌ مي‌دادند كه‌ اغلب‌ مأموريت‌ سه‌ ماهه‌شان‌ تمام‌ شده‌ بود و بايد برمي‌گشتند به‌ خانه‌ و كاشانه‌شان‌. طبيعي‌ است‌ كه‌ تا آمدن‌ نيروهاي‌ تازه‌نفس‌ ديگر، مدت‌ها طول‌ مي‌كشيد.
«روز 10 / 9 / 60 از سوي‌ سپاه‌ پاسداران‌ پيشنهاد گرديد كه‌ ختم‌ عمليات‌ كربلاي‌ 1 اعلام‌ شود.
اين‌ پيشنهاد مورد موافقت‌ فرمانده‌ نزاجا قرار نگرفت‌. زيرا اگر چه‌ بستان‌ و منطقة‌ شمالي‌ سابله‌ به‌ دست‌ قواي‌ ايران‌ افتاده‌ و دست‌ آوردهاي‌ عمليات‌ تاكنون‌ بسيار درخشان‌ بود، اما يك‌ نقطه‌ ضعف‌ هم‌ وجود داشت‌ كه‌ با عدم‌ دسترسي‌ به‌ كلية‌ اهداف‌ از پيش‌ طرح‌ريزي‌ شده‌، منطقة‌ پدافندي‌ نيروهاي‌ خودي‌ وسيع‌تر شده‌ و نياز به‌ اختصاص‌ نيروي‌ بيش‌تري‌ به‌ اين‌ منطقه‌ نسبت‌ به‌ قبل‌ از آغاز عمليات‌ بود لذا عدم‌ موافقت‌ فرمانده‌ نيروي‌ زميني‌ ارتش‌ با پيشنهاد ارائه‌ شده‌ يك‌ تصميم‌ منطقي‌ و اصولي‌ بود.»
در اين‌جا صحنة‌ نگران‌ كننده‌اي‌ پيش‌ آمد كه‌ اين‌ها را معمولاً بيان‌ نكرده‌ام‌. من‌ بين‌ قرارگاه‌ تاكتيكي‌ مركزي‌ و قرارگاه‌ آن‌ طرف‌ دهلاويه‌ رفت‌ و آمد مي‌كردم‌. بيش‌تر در قرارگاه‌ جنوب‌ پيش‌ بچه‌هاي‌ سپاه‌ بودم‌ تا وضعيت‌ را داشته‌ باشم‌. يكدفعه‌ بحثي‌ درگرفت‌ به‌ اين‌ معني‌ كه‌ بچه‌هاي‌ سپاه‌ گفتند: چون‌ توانمان‌ بريده‌، ديگر نمي‌توانيم‌ جلوتر برويم‌. بنابراين‌، همين‌ جا وضعيت‌ را نگه‌داريم‌ و به‌ فكر عمليات‌ بعدي‌ باشيم‌؛ آن‌ هم‌ در جاي‌ ديگر.
ما مُصر بوديم‌ كه‌ اين‌ عمليات‌ بايد تمام‌ شود و به‌ اين‌ شكل‌ قابل‌ قبول‌ و قابل‌ نگهداري‌ نيست‌. ما عمليات‌ كرديم‌ تا اصل‌ صرفه‌جويي‌ در قوا انجام‌ شود ولي‌ الان‌ بدتر بايد قوا بگذاريم‌ تا بتوانيم‌ اين‌ را نگه‌داريم‌. بايد كلي‌ خاكريز بزنيم‌ تا بتوانيم‌ اين‌جا را از بالا نگه‌داريم‌ و اين‌ به‌ صرفه‌ نيست‌ و بايد حتماً عمليات‌ انجام‌ شود...
اين‌ بحث‌ تا دو روز طول‌ كشيد. پايان‌ شب‌ دوم‌ دو فرمانده‌ ترجيح‌ دادند به‌ اهواز برگردند و بدون‌ دخالت‌ نيروهاي‌ ديگر در اين‌ باره‌ درست‌ بينديشند و به‌ هر نتيجه‌اي‌ كه‌ رسيدند، به‌ آن‌ عمل‌ كنند.
سرهنگ‌ صياد و آقاي‌ محسن‌ رضايي‌ به‌ راه‌ افتادند غافل‌ از اين‌ كه‌ شب‌ آبستن‌ حادثة‌ بزرگي‌ است‌ و بايد به‌ زودي‌ برگردند.
آن‌ شب‌ گروه‌هاي‌ شنود، ارتش‌ و سپاه‌ مكالمات‌ مشكوكي‌ از بي‌سيم‌هاي‌ ارتش‌ عراق شنيدند. مسؤولان‌ قرارگاه‌ كربلا احتمال‌ حمله‌ دشمن‌ را منتفي‌ ندانستند. بنابراين‌ از سرتاسر جبهه‌ها گزارش‌ خواستند. ولي‌ از هيچ‌ جايي‌ مورد مشكوكي‌ گزارش‌ نشد.
در ساعت‌ 40/23 يك‌ گردان‌ عراقي‌ به‌ ستادش‌ اعلام‌ كرد قصد دارد به‌ مواضع‌ سابقش‌ برگردد. برداشت‌ افسران‌ قرارگاه‌ اين‌ بود لابد مي‌خواهند به‌ مواضع‌ از دست‌ داده‌شان‌ حمله‌ كنند. ده‌ دقيقه‌اي‌ اين‌ گونه‌ گذشت‌ كه‌ خبر ديگري‌ از شنود به‌ دستشان‌ رسيد. از ستاد دشمن‌ اين‌ پيام‌ به‌ تمام‌ يگان‌هاي‌ عراقي‌ مخابره‌ شده‌ بود:
«صدام‌ حسين‌ به‌ شما سلام‌ مي‌رساند و به‌ همة‌ نيروها آفرين‌ مي‌گويد!»
براي‌ فرماندهان‌ قرارگاه‌ ديگر شكي‌ باقي‌ نماند كه‌ اين‌ رمز آغاز يك‌ عمليات‌ است‌. اما در كجا و چگونه‌؟ به‌ همة‌ نيروها در سرتاسر جبهه‌هاي‌ خوزستان‌ آماده‌باش‌ داده‌ شد. اما تا ساعتي‌ بعد كه‌ فرمانده‌ يكي‌ از گردان‌هاي‌ عراقي‌ مدام‌ پيام‌ مي‌داد كه‌ به‌ نزديكي‌ هدف‌ رسيده‌ است‌، در جبهة‌ خودي‌ در هيچ‌ نقطه‌اي‌ مورد مشكوكي‌ مخابره‌ نمي‌شد. فرماندهان‌ كلافه‌ شده‌ بودند. آيا اين‌ يك‌ جنگ‌ رواني‌ نبود؟
افسر اطلاعات‌ قرارگاه‌ كربلا 1 سرهنگ‌ ابوتراب‌ ذاكري‌ و مسؤول‌ اطلاعات‌ قرارگاه‌ سپاه‌ آقاي‌ علي‌ اسحاقي‌ كه‌ هر يك‌ جداگانه‌ به‌ تجزيه‌ و تحليل‌ اخبار به‌ دست‌ آمده‌ پرداخته‌ بودند به‌ اين‌ نتيجه‌ رسيدند كه‌ به‌ احتمال‌ قريب‌ به‌ يقين‌ دشمن‌ در منطقة‌ سابله‌ در حال‌ اجراي‌ عمليات‌ است‌ و لذا قرارگاه‌ كربلا‌ي 1 در شمال‌ كرخه‌ از تيپ‌ 3 لشكر 92 و سپاه‌ پاسداران‌ خواست‌ كه‌ چگونگي‌ اوضاع را گزارش‌ كنند، اما تيپ‌ 3 لشكر 92 هنوز عناصري‌ را در منطقه‌ سابله‌ و ساحل‌ شمالي‌ رودخانه‌ مستقر نكرده‌ بود كه‌ بتواند فعاليت‌هاي‌ دشمن‌ را گزارش‌ كند.
پانزده‌ دقيقه‌ بعد پست‌ شنود به‌ قرارگاه‌ كربلاي 1 گزارش‌ داد مبني‌ بر پيام‌هاي‌ مبادله‌ شده‌ بين‌ يگان‌هاي‌ دشمن‌، آن‌ها به‌ پنجاه‌ متري‌ دشمن‌ رسيده‌اند. از افسر ديده‌بان‌ توپخانه‌ گردان‌ 105 م‌م‌. توپخانه‌ لشكر 92 زرهي‌ كه‌ با عناصر سپاه‌ پاسداران‌ مستقر در شمال‌ رودخانه‌ سابله‌، همراه‌ بود، نيز هيچ‌گونه‌ گزارشي‌ دال‌ بر فعاليت‌ دشمن‌ در منطقه‌ جنوب‌ سابله‌ نرسيده‌ بود و درخواست‌ اجراي‌ آتش‌ را نيز ننموده‌ بود.
افسر اطلاعات‌ قرارگاه‌ كربلا 1 مجدداً به‌ يگان‌ها هشدار داده‌ بود و مدام مراتب‌ را از آن‌ها جويا مي‌شد كه‌ البته‌ جواب‌ اين‌ بود: هيچ‌ خبري‌ نيست‌. چند دقيقة‌ بعد پست‌ شنود پيامي‌ را استراق‌سمع كرد مبني‌ بر اين‌كه‌ گردان‌ 4 تيپ‌ 12 عراق گزارش‌ مي‌داد كه‌ به‌ 30 متري‌ هدف‌ رسيده‌ است‌. افسر اطلاعات‌ نگران‌ از اين‌ كه‌ اين‌ عمليات‌ كجا انجام‌ مي‌شود، ذيل‌ پيام‌ مي‌نويسد: پس‌ چرا يگان‌هاي‌ خودي‌ هيچ‌ فعاليتي‌ از دشمن‌ را گزارش‌ نمي‌كنند؟ اين‌ چه‌ هدفي‌ و كجاست‌؟»
درست‌ زماني‌ كه‌ فرماندهان‌ مي‌خواستند بپذيرند كه‌ اين‌ پيام‌ها فريبنده‌ است‌ و در حقيقت‌ نوعي‌ جنگ‌ الكترونيكي‌ است‌، معلوم‌ شد يگان‌هاي‌ عراقي‌ از اصل‌ غافلگيري‌ و عدم‌ پوشش‌ نيرو در منطقه‌، استفاده‌ كرده‌اند و دارند از پل‌ سابله‌ مي‌گذرند. آن‌ها مي‌خواستند از آن‌جا گسترش‌ پيدا كنند و به‌ سوي‌ شمال‌ كرخه‌ پيش‌ بروند تا بستان‌ را مجدداً اشغال‌ كنند. طرح‌ دقيق‌ و حساب‌ شده‌اي‌ بود. اگر اين‌ اتفاق مي‌افتاد و بستان‌ دوباره‌ سقوط‌ مي‌كرد، نه‌ تنها حيثيت‌ نيروهاي‌ مسلح‌ ايران‌ بلكه‌ حيثيت‌ همة‌ ايران‌ و ايراني‌ به خطر مي‌افتاد و در جهان‌ بازتاب‌ ناخوشايندي‌ داشت‌. در اين‌ جا بود كه‌ بازهم‌ صيادشيرازي‌ درخشيد و از شكستي‌ كه‌ در انتظار جبهة‌ خودي‌ بود، يك‌ پيروزي‌ ساخت‌!
شب‌ نگران‌ كننده‌اي‌ بود. آمديم‌ اهواز. تا رسيديم‌ به‌ گلف‌ ـ پادگان‌ گلف‌ محل‌ نيروهاي‌ بسيج‌ بود و تقريباً همة‌ بچه‌هاي‌ سپاه‌ آن‌جا بودند ـ خبر آمد كه‌ دشمن‌ تك‌ كرده‌ و در حال‌ پيشروي‌ از جنوب‌ به‌ طرف‌ شمال‌ است‌ و شدت‌ پيشروي‌ به‌ گونه‌اي‌ است‌ كه‌ مي‌خواهد از پل‌ سابله‌ بگذرد و برود به‌ طرف‌ بستان‌. از طرف‌ ديگر، فشار روي‌ بچه‌ها در تنگه‌ چزابه‌ هم‌ زياد است‌، به‌ طوري‌ كه‌ از بالا هم‌ دارند مي‌آيند.
دشمن‌ از دو محور پيشروي‌ مي‌كرد. منطقي‌ هم‌ بود. جادة‌ قوي‌، پشتيباني‌ خوب‌ و نيروهاي‌ كامل‌ داشتند. به‌ سرعت‌ مي‌آمدند تا الحاق را در بستان‌ انجام‌ دهند. معني‌ حركت‌ اين‌ بود كه‌ عمليات‌ ما خنثي‌ مي‌شود. ناراحت‌ كننده‌ بود.
هر چه‌ صحبت‌ داشتيم‌ فراموش‌ كرديم‌ و از طريق‌ سوسنگرد خودمان‌ را رسانديم‌ به‌ قرارگاه‌. ديديم‌ يك‌ دستور قابل‌ ابلاغ‌ است‌. دستوري‌ كه‌ به‌ عنوان‌ يك‌ فرمانده‌ نظامي‌ بايد صادر مي‌كردم‌، دستوري‌ روي‌ هوا بود نه‌ دستوري‌ كه‌ به‌ صورت‌ كلاسيك‌، فرمانده‌ اطمينان‌ به‌ اجراي‌ آن‌ دارد و صادر مي‌كند.
بررسي‌ كردم‌ كه‌ به‌ كدام‌ نيروها مي‌توانم‌ دستور بدهم‌ تا جلو دشمن‌ را در پل‌ سابله‌ بگيرند. معلوم‌ بود كه‌ محور پيشروي‌ اصلي‌ از سابله‌ است‌. يك‌ گردان‌ تانك‌ بسيار قوي‌ دشمن‌ داشت‌ عبور مي‌كرد و فرمانده‌ آن‌ هم‌ مدام‌ تشويق‌ مي‌شد. تانك‌ داشت‌ جلو مي‌آمد.
اين‌ قضيه‌ مال‌ زير رودخانه‌ سابله‌ است‌. ما از رودخانه‌ سابله‌ عبور نكرديم‌. اصلاً وسيلة‌ عبور نداشتيم‌. به‌ مهندسي‌ رزمي‌ ابلاغ‌ كرديم‌ كه‌ سريع‌ يك‌ پل‌ پي‌‌ام‌ پي‌ بزنند كه‌ عبور كنيم‌.
براي‌ عبور از رودخانه‌، گردان‌هايي‌ كه‌ دستچين‌ كرديم‌، گردان‌ 125 پياده‌ مكانيزه‌ لشكر 16 زرهي‌ بود. بعدها فرمانده‌ آن‌ در كردستان‌ شهيد شد. «سرهنگ‌ مخبري»‌. و يك‌ گردان‌ تانك‌.اين‌ هم‌ از لشكر 92 زرهي‌ بود؛ به‌ فرماندهي‌ «لهراسبي‌» كه‌ افسر شجاعي‌ است‌. از افسران‌ لُر است‌. خيلي‌ قوي‌ بود. يك‌ گردان‌ از بچه‌هاي‌ سپاه‌ هم‌ آماده‌ بود ولي‌ دسترسي‌ حضوري‌ به‌ آن‌ها نداشتيم‌. در سعيديه‌ بودند. پيام‌ به‌ آن‌ها رسيده‌ بود.
حالت‌ مثلثي‌ به‌ حركت‌ آن‌ها داده‌ بوديم‌. گردان‌ تانك‌ لشكر 92 از بستان‌ راه‌ افتاد تا به‌ طرف‌ جاده‌ بيايد، گردان‌ پياده‌ سپاه‌ در حاشية‌ رودخانه‌ سابله‌ به‌ هور مي‌خورد و گردان‌ 125 مكانيزه‌ هم‌ از سابله‌ عبور كرد و از جناح‌ راست‌ يا شرق آمد تا از سه‌ نقطه‌ بيايند و از سه‌ طرف‌ جلوي‌ پيشروي‌ دشمن‌ را بگيرند.
دستور را ابلاغ‌ كرديم‌ ولي‌ ستادمان‌ در نظارت‌ براي‌ اجراي‌ دستور مانده‌ بود. نيروها در بعضي‌ جاها قابل‌ دسترسي‌ نبودند و بعضي‌ جاها فاصله‌ طولاني‌ بود و رفت‌ و برگشت‌ زمان‌ مي‌گرفت‌. در نتيجه‌، اكتفا كرديم‌ به‌ همان‌ تلگرافي‌ كه‌ صادر كرديم‌ ؛ كه‌ اين‌ها پيام‌ را بگيرند و عمل‌ كنند.
همه‌ در نگراني‌ و وحشت‌ بوديم‌. ساعت‌ حدود يك‌ نيمه‌ شب‌ بود. همة‌ پيام‌هايي‌ كه‌ صادر مي‌شد، از طرف‌ دشمن‌ بود. لحظه‌ به‌ لحظه‌، پيشروي‌ گردان‌ تانك‌ دشمن‌ را از سابله‌ شنود مي‌كرديم‌. از خودمان‌ كم‌تر مطلب‌ مي‌آمد؛ بيش‌تر وضع‌ دشمن‌ را مي‌فهميديم‌ تا وضع‌ خودمان‌ را. تا آن‌جايي‌ كه‌ فرمانده‌ دشمن‌ گفت‌: من‌ از پل‌ سابله‌ عبور كردم‌.
آن‌ قدر نشاط‌ و سرور در قرارگاه‌ دشمن‌ به‌ وجود آمده‌ بود كه‌ به‌ آن‌ سرگرد يا سرواني‌ كه‌ فرمانده‌ گردان‌ بود، ابلاغ‌ كردند كه‌ صدام‌ به‌ تو يك‌ درجة‌ تشويقي‌ داد، برو جلو. اين‌ آقا هم‌ گفت‌: من‌ هم‌چنان‌ پيش‌ مي‌روم‌.

نگران‌ واحدهاي‌ خودمان‌ بوديم‌ كه‌ بالاخره‌ عمل‌ مي‌كنند يا نه‌. يكدفعه‌ صداي‌ واحدهاي‌ خودي‌ آمد كه‌ داشتند باهم‌ صحبت‌ مي‌كردند، نه‌ با ما. مي‌گفتند دارند پيش‌ مي‌روند. بعضي‌ هم‌ غير حفاظتي‌ صحبت‌ مي‌كردند؛ مثلاً بچه‌هاي‌ سپاه‌ مي‌گفتند: آرپي‌جي‌ ما تمام‌ شد، چكار كنيم‌؟
هرچه‌ مي‌گفتيم‌ كه‌ توي‌ بي‌سيم‌ نگو، چند لحظه‌ بعد مي‌گفت‌: آرپي‌جي‌ رسيد. با يك‌ وانت‌ رسيد!
معلوم‌ بود كه‌ دارند به‌ هم‌ مي‌گويند. ديديم‌ مشكلي‌ ندارند. گفت‌وگو بين‌ فرماندهان‌ دشمن‌ بيش‌تر وضعيت‌ ما را نشان‌ مي‌داد. يكدفعه‌، همان‌ فرمانده‌ گردان‌ گفت‌: من‌ زير رگبار آرپي‌جي‌ قرار گرفتم‌، از همه‌ طرف‌ آرپي‌جي‌ به‌ طرف‌ من‌ مي‌آيد ولي‌ من‌ مي‌شكافم‌ و مي‌روم‌ جلو.
چند لحظه‌ بعد گفت‌: نه‌ نمي‌شود شكافت‌. وضع‌ من‌ طوري‌ است‌ كه‌ بايد سريع‌ به‌ عقب‌ برگردم‌.
به‌ جايي‌ رسيد كه‌ صداي‌ فرمانده‌ عراقي‌ قطع‌ شد.
و آخرين‌ پيامي‌ كه‌ پست‌ شنود از بي‌سيم‌ دشمن‌ گرفت‌، در ساعت‌ 38/6 صبح‌ 11 آذر بود. پيامي‌ كه‌ در آن‌ سو اميد صدام‌ و ژنرال‌هايش‌ را از رسيدن‌ به‌ بستان‌ بريد و در اين‌ سو، اميران‌ و سرداران‌ لشكر اسلام‌ را به‌ سجده‌ برد:
«يكي‌ از تانك‌ها روي‌ پل‌ سابله‌ منهدم‌ شده‌ و چند تانك‌ و خودروي‌ ديگر به‌ هم‌ خورده‌اند و واژگون‌ شده‌اند و پل‌ كلاً بسته‌ شده‌ و قابل‌ عبور نيست‌، اگر عقب‌نشيني‌ نكنيم‌، ايراني‌ها همه‌امان‌ را منهدم‌ خواهند كرد!»
او حالا نگران‌ الحاق نيروهاي‌ خودي‌ بود. سه‌ گرداني‌ كه‌ از پيش‌ هم‌ ديگر را نديده‌ بودند و با هم‌ هماهنگ‌ نبودند. اما با هوشياري‌ سرگرد مخبري‌ اين‌ اتفاق بدون‌ هيچ‌ خطري‌ صورت‌ گرفت‌.
سرهنگ‌ صياد شيرازي‌ به‌ شكرانة‌ اين‌ پيروزي‌ به‌ معركة‌ نبرد رفت‌ تا از نزديك‌ از نيروهايش‌ سپاسگزاري‌ كند. با خود درجه‌اي‌ هم‌ براي‌ سرگرد كيومرث‌ مخبري‌ فرمانده‌ گردان‌ 125 برد. البته‌ اهداي‌ درجه‌ مقررات‌ و تشريفاتي‌ داشت‌ كه‌ اختيارش‌ در دست‌ او نبود، اما الان‌ هنگام‌ اين‌ مسائل‌ نبود.
دشمن‌ شكست‌ خورده‌ تمام‌ محور را زير آتش‌ گرفته‌ بود. گلوله‌هاي‌ مختلف‌ بي‌وقفه‌ مي‌باريد. سرهنگ‌ به‌ هر زحمتي‌ بود خودش‌ را تا نزديك‌ پل‌ سابله‌ رساند. در آن‌جا لاشة‌ تانك‌هاي‌ عراقي‌ را روي‌ پل‌ ديد و ديد كه‌ بعضي‌ از آن‌ها توي‌ رودخانه‌ واژگون‌ شده‌اند.
آتش‌ آن‌قدر سنگين‌ بود كه‌ باران‌ خمپاره‌ مي‌آمد. لحظه‌ به‌ لحظه‌ اين‌ خطر بود كه‌ من‌ و ماشين‌ باهم‌ از بين‌ برويم‌. هر جا دنبال‌ فرمانده‌ گشتم‌، او را پيدا نكردم‌.
رسيدم‌ نزديك‌ پل‌ سابله‌ كه‌ آتش‌ شديد بود. بچه‌ها با پي‌ام‌پي‌ آن‌ طرف‌ را مي‌زدند. دشمن‌ آن‌ طرف‌ بود...
آن‌ فرمانده‌ را با بي‌سيم‌ پيدا كردم‌. از من‌ توضيح‌ خواست‌ كه‌ شما چرا آمديد اينجا؟
گفتم‌: آمدم‌ از تو تشكر كنم‌.
گفت‌: تشكر لازم‌ ندارم‌. من‌ براي‌ خدا كار مي‌كنم‌، شما زودتر از اين‌جا خارج‌ شويد تا من‌ بهتر بتوانم‌ فرماندهي‌ را اعمال‌ كنم‌.
آمدم‌ بروم‌ كه‌ ديدم‌ حملة‌ هوايي‌ شروع‌ شد. هواپيماهاي‌ دشمن‌ از نزديك‌ رگبار زدند. خوابيدم‌. احساس‌ و حالت‌ روحي‌ و رواني‌ من‌ اين‌ بود كه‌ از لاي‌ انگشتانم‌ گلوله‌ رد مي‌شود. انگار نقاشي‌ شده‌ بود. همة‌ اطراف‌ ما آتش‌ بود. گلوله‌ همين‌ طور توي‌ خاك‌ فرو مي‌رفت‌. رگبار تيربار هواپيما بود.
برگشتيم‌ و اين‌ خطر به‌ لطف‌ خدا به‌ خير گذشت‌.
در اين‌ پاتك‌ گردان‌هاي‌ 2 و 4 پيادة‌ تيپ‌ 48 عراق تقريباً به‌ طور كامل‌ منهدم‌ شد. گردان‌ تانك‌ قتيبه‌ نيز چنان‌ از هم‌ پاشيد كه‌ بازسازي‌اش‌ مدت‌ها طول‌ كشيد. تلفات‌ جاني‌ دشمن‌ در اين‌ حادثه‌ حدود 800 كشته‌ برآورد گرديد. كشته‌هايي‌ كه‌ هرازگاهي‌ در رودخانة‌ سابله‌ از آب‌ بيرون‌ مي‌افتاد.
ژنرال‌هاي‌ صدام‌ با اين‌ شكست‌ زمينه‌ را فراهم‌ كردند تا نيروهاي‌ اسلام‌ در محور جنوب‌ كرخه‌ نيز به‌ تمام‌ اهداف‌ خود برسند. بدين‌ گونه‌ عمليات‌ طريق‌القدس‌ به‌ پايان‌ رسيد. اين‌ نخستين‌ عمليات‌ بزرگي‌ بود كه‌ سرهنگ‌ صياد شيرازي‌ به‌ عنوان‌ جوان‌ترين‌ فرمانده‌ نيروي‌ زميني‌ ارتش‌، قابليت‌ خود را نه‌ فقط‌ در مديريت‌ نيروي‌ زميني‌ و ايجاد هماهنگي‌ بين‌ دو نيروي‌ ناهمگون‌ به‌لحاظِ سازماني‌، بلكه‌ به‌ عنوان‌ فرمانده‌ لحظات‌ بحراني‌ هم‌ به‌ اثبات‌ رساند.
امام‌ خميني‌ در پاسخ‌ تبريك‌ فرماندهان‌ جنگ‌ براي‌ اين‌ پيروزي‌، نوشتند: «آن‌چه‌ براي‌ اين‌ جانب‌ غرورانگيز و افتخارآفرين‌ است‌، روحية‌ بزرگ‌ و قلوب‌ سرشار از ايمان‌ و اخلاص‌ و روح‌ شهادت‌طلبي‌ اين‌ عزيزان‌ كه‌ سربازان‌ حقيقي‌ ولي‌الله‌ الاعظم‌ ارواحنافداه‌ هستند، مي‌باشند و اين‌ است‌ فتح‌الفتوح‌. من‌ به‌ ملت‌ بزرگ‌ ايران‌ و به‌ فرماندهان‌ شجاع‌ قبل‌ از آن‌كه‌ پيروزي‌ شرافتمندانه‌ و بزرگ‌ خوزستان‌ را تبريك‌ بگويم‌، وجود چنين‌ رزمندگاني‌ كه‌ از دو جبهة‌ معنوي‌ و صوري‌ و ظاهر و باطن‌ از امتحان‌ سرافراز بيرون‌ آمده‌اند، تبريك‌ مي‌گويم‌.»


کتاب "در کمین گل سرخ" خاطرات وسرگذشت شهید سپهبد علی صیاد شیرازی فرمانده نیروی زمینی ارتش را از اینجا ببینید.

                                                      http://www.iricap.com/bookcontent.asp?id=552           


  

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386 ساعت 8:37  توسط   | 


علی آقا ماهانی بر روی پل سابله در حال تفکر بر حماسه سابله و دلاوریهای سربازان اسلام و دوست و همرزمش شهید علی اکبر محمد حسینی است . پلی که اکبر را تا افلاک برد. خدا می داند که بر اکبر و یارانش چه گذشت . موقعیت و اهمیت این پل ٬ آنهم بعد از عملیات طریق القدس٬ بعد از سه وچهار روز مقاومت وایستادگی در مقابل دشمن ٬ را باید از زبان فرماندهان شنید و بس.
علی آقا که در عملیات شکست حصر آبادان از ناحیه دست و پا مجروح شده بودند و توفیق شرکت در عملیات طریق القدس را نداشتند با حسرت بر موضع قتلگاه شهید ملتمسانه  می خواند ومی خواهد "یالیتنی کنت معکم "حاضرشدن شهید علی آقا ماهانی در محل قتلگاه شهید علی اکبر محمد حسینی در محل پل سابله بستان

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم بهمن 1386 ساعت 21:41  توسط   | 


                ۱                    
 
مادر برایش پارچه خریده بود تا شلوار بد
وزد. همین که چشمش به پارچه افتاد، گفت: مادر جون، از من نیاز مندتر هم هست. همین شلوار برای من کافیه.

بعد هم پارچه را به خانه ی خواهرش برد تا برای بچه های او شلوار بدوزد.


            ۲               
 
توی مدرسه کنار هم مینشس
تیم. گفتم: علی اکبر تو که عربی و دینی و زبان رو خوب بلدی، موقع امتحان بذار من از روی برگه ی تو نگاه کنم؛ در عوض موقع امتحان ریاضی تو از روی دست من نگاه کن.

ناراحت شد. گفت: از تو انتظار همچنین حرفی نداشتم. مگه ما برای این حرف ها و این طور کارها اومدیم مدرسه. ما اومدین درس بخونیم و چیزهای جدید یاد بگیریم.

من این کار رو نمی کنم. چون اگه قرار باشه از حالا تقلب کنیم، باید تا آخر عمرمون تقلب کنیم.


      ۳         
   یکی از معلّم ها همیشه دیرتر می آمد سر کلاس و قبل از این که کلاس تعطیل شود، درسش را نیمه کاره می گذاشت از کلاس می رفت بیرون.

یک روز که معلّم طبق معمول دیرتر از وقت  کلاس آمد، علی اکبر بلند شد و گفت: آقا ... شما همیشه ربع ساعت دیر می آیید و ربع ساعت هم زودتر می روید. چرا این کار رو می کنید؟ معلّم که انتظار چنین حرفی را نداشت، برای این که جوابی داده باشد، گفت: ماشینم پنچر می شه که دیرترمی آم.

علی اکبر گفت: شما سه ماهه که این طوری می آین. توی این سه ماه، هر روز ماشینتون پنچر شده.

معلّم که داشت عصبانی می شد، گفت: من همین طوری ام. اگه تو ناراحتی می تونی از کلاس من بری بیرون.

علی اکبر با آرامش گفت: شما برای کارتون حقوق می گیرید و موظفید بیایید سر کلاس. این طوری که شما می آیید حقوقتون حلال نیست. گذشته از اینها، وقت ما را هم می گیرید و ضایع می کنید. فردای قیامت جواب این همه دانش آموز رو چی می دید؟

از فردای آن روز آقای معلّم چند دقیقه زودتر می آمد توی مدرسه ٬که تا رأس ساعت توی کلاس درس حاضر باشد.


                                                     ۴

  ده پانزده نفر از بچه ها دور هم جمع شدند و راه افتادند به طرف بازار تا علیه رژیم شاه شعار بدهند. توی بازار، یکی از بچه ها به بساط یک دست فروش خورد و وسایلش ریخت روی زمین. همه بی توجه به این مسئله داشتند از کنار دست فروش می گذشتند که علی اکبر فریاد زد: برادر ... این چه کاری بود که شما کردید؟ شما اصلاً می دونید ما برای چی تظاهرات می کنیم؟ برای اینکه عدالت برپا بشه... برای این که به کسی ظلم نشه، ما برای دنیا و آخرت همین مردم مستضعف داریم کار می کنیم و نباید کوچک ترین آزاری به کسی برسانیم. هر کس از این کارها بکند بداند که از ما نیست.


   ۵    
   زمزمه های انقلاب تازه در کرمان علنی شده بود.

یک روز علی اکبر پرسید: سید علی تو می خواهی چه کار کنی؟

گفتم: من درس می خونم و مدرکم رو می گیرم؛ بعد هم توی اداره برق به کارم ادامه می دم. تو می خواهی چه کار کنی؟

گفت: انشاالله ادامه تحصیل می دم؛ تا حدی که بتونم در آمریکا و سایر کشورها علیه ظلم مبارزه کنم.


                                                      ۶

  روی یک دیوار نوشته بودند جاوید شاه.

علی اکبر رفت و با دست خالی شروع کرد به پاک کردن آن. آنقدر دستش را روی دیوار کشید تا رنگ تراشیده شد، اما دست خودش هم زخمی شد و خون ریخت روی دیوار. رفتم دستش راگرفتم تا مانعش شوم، ولی گفت: ما باید با خون خودمون بنویسیم « مرگ بر شاه، درود بر خمینی»


         ۷            
  
چهل پنجاه روز در ارتفاعات سومار مانده بود. یک روز آمد پیشم وگفت: اجازه بده من برگردم کرمان. گفتم: من که حرفی ندارم، تو هم خیلی اینجا موندی؛ حتماً خسته شدی، می تونی برگردی. فکر می کردم خسته شده و دیگر نمی خواهد توی منطقه باشد؛ برای همین با رفتنش موافقت کردم.

اما چند روز بعد برگشت. خیلی خوشحال شدم که دوباره برگشته. گفتم: اکبر کرمانی،  تو که مأموریتت رو انجام داده بودی، چرا برگشتی؟

با خوشحالی گفت: دفعه ی قبل که از کرمان آمده بودم، از طریق سپاه اعزام شده بودم. برای همین احساس می کردم به اجبار اومدم اینجا و این عذابم می داد. لذا رفتم کرمان و با سپاه و بسیج تسویه حساب کردم و به صورت آزاد آمدم منطقه، می خوام آمدنم برای خدا باشه.


  ۸   
 
تعدادی از بچه های مازندران در عمق یک درّه به کمین عراقی ها خوردند و همه شان شهید شدند.

جنازه ی شهدا کنار رودخانه ی ته درّه مانده بود و شن و ماسه روی آنها ریخته بود. وقتی تصمیم گرفتیم به هر قیمتی که شده جنازه ها را برگردانیم عقب، اولین کسی که پیش قدم شد علی اکبر بود.

به تنهایی رفت توی دل عراقی ها و جنازه ها را با خودش آورد عقب.


  ۹   
  
رفتیم شناسایی. بعد از نماز صبح راه افتادیم و تا نزدیکی ظهر پیاده روی کردیم.

وقت اذان که شد، علی اکبر بدون توجه به سایر افراد گروه رفت یک گوشه تا وضو بگیرد و نماز بخواند و همین طور که می رفت رو کرد به بچه ها وگفت: دیگه بسّه. برید نماز بخونید.

بهش گفتم: ما خسته ایم. یک کم استراحت می کنیم، بعد نماز می خونیم.

سریع برگشت به طرفم و با عصبانیت گفت: ما فقط به خاطر نماز خوندن سختی جنگ رو برای خودمون می خریم.

 یک کلمه؛ برای نماز خوندن قیام کردیم و الآن که وقت نماز شده، همه با هم نماز می خونیم.


                                                        ۱۰ 

  علی آقا ماهانی  توی دست نوشته هایش درباره ی علی اکبر چنین نوشته بود

« بسم الله الرحمن الرحیم. سومین شهید ما علی اکبر محمدحسینی است. مظهر گذشت و فداکاری و ایثار و صبر و استقامت و شجاعت و ... تمام این صفاتی که ذکر شد بی اختیار ننوشتم؛ بلکه برای هر کدام از آنها نمونه ای دارم. گذشت و فداکاری و ایثار او تا حدّی بود که بعد از آن که من زخمی شدم، نزدیک بیست روز در بیمارستان با من بود و به بهترین وجه به من خدمت می کرد.


                                                   ۱۱

  باران که می بارید، آب می ریخت توی سنگرها و آنها را خراب می کرد، برای همین به پلاستیک زیادی نیاز داشتیم تا سقف سنگرها را با آن بپوشانیم. یک روز که باران شدیدی می بارید، اکبر تصمیم گرفت فاصله ی ۴ کیلومتری تا شهر را توی کوهستان برود و پلاستیک تهیه کند. بعد از چند ساعت با خودش کلی پلاستیک آورده بود، اما آب ازبدنش سرازیر بود.

گفت: توی راه آنقدر باران شدید شد که مجبور شدم برم توی یک غار تا شاید شدت باران کم شود؛ ولی وقتی دیدم باران همان طور می بارد، دلم را به دریا زدم و راه افتادم تا زودتر پلاستیک ها را به شما برسانم که خیس نشوید.


           ۱۲               
 
توی منطقه روزه گرفته بود. گفتم: اکبر دیگه چرا توی جبهه روزه می گیری؟

گفت: غذایی که توی جبهه است حق مردم است و ما نباید هر طور که دلمون می خواد اون رو بخوریم.


                                                     ۱۳

   با نیروی ستاد جنگ های نامنظم همکاری می کرد.

یک روز آقای خامنه ای به سومار رفتند و با شهید چمران و نیروهای ستاد جنگ های نامنظم ملاقات کردند.

چند روز بعد، آقای خامنه ای در یک برنامه تلویزیونی ماجرای بازدید شان از ستاد جنگ های نامنظم را تعریف کردند و گفتند: در جبهه ی سومار یک جوان خیلی فعال و جدی بود که خیلی فعالیت می کرد. آن جوان خدا حفظش کند، اسمش اکبر بود.


                                                      ۱۴

  داشتیم از بهشت زهرا برمی گشتیم. اتوبوس توی ترافیک ایستاده بود که صدای اذان ظهر بلند شد.

رنگ علی اکبر پرید. با آن که پایش به شدت زخمی شده بود، ولی از اتوبوس پیاده شد و خودش را لنگان لنگان به مسجد رساند تا نماز جماعت بخواند.


                                                      ۱۵

  جناز ه محمود اخلاقی را از سومار به کرمان آورد و خودش آن را دفن کرد. چون محمود اخلاقی اولین شهید کرمان بود، هنوز مردم شهر کرمان آمادگی تشییع جنازه ی با شکوه و بزرگ را نداشتند و حدود پانصد نفر در مراسم بودند.

بعد از مراسم به علی اکبر گفتم: دیدی مراسم چقدرخلوت بود؟ برای کی می ری و جونت رو فدا می کنی؟ کی هست که قَدرتونو بدونه؟

گفت: کسانی که برای تشییع جنازه محمود آمده بودند، ملائکه آسمان ها بودند. خدا کنه محمود من رو هم صدا بزنه و من هم برم. دیگه دلم نمی خواد بمونم توی دنیا.


                                                    ۱۶    

 مدام می گفت :دلم می خواد شهید بشم و توی این دنیا نمونم.

یک روز که داشت از شهادت و رفتن حرف می زد، با ناراحتی گفتم: این چه حرفیه؟ به جای اینکه بیایی داماد شوی و زندگی است رو سرو سامان بدی، حرف رفتن می زنی؟

گفت: کدام دامادی ؟ زمانی که مملکت مورد تجاوز قرار گرفته، زمانی که فلسطین اسیر دست دشمن خداست و افغانستان اون وضع رو داره ، تو از  دامادی من حرف می زنی؟

 من مسلمانم. به خدا قسم این دنیا برام قفس است و من توی این قفس تنگ نشسته ام. دلم می خواد برم جبهه و مثل محمود اخلاقی شهید بشم.


                                                    ۱۷

  مادر خیلی اصرار می کرد که علی اکبر داماد شود. هر وقت جلویش حرف ازدواج می زدیم،

می گفت: هر جا برای من می رید خواستگاری، بگید لحافم آسمان و تشکم زمین خداست. اگر کسی حاضر شد با چنین شرایطی با من ازدواج کنه، من حرفی ندارم.


                                                      ۱۸

  با کلی اصرار راضیش کردیم تا دختر یکی از آشناها را برایش خواستگاری کنیم. در تمام مدتی که توی خانه ی آنها بودیم، علی اکبر جلوی تلویزیون نشست و به سخنرانی امام گوش می داد.

همین طور که امام که صحبت می کرد، اشک از چشم علی اکبر جاری می شد.


                                                     ۱۹

 گفتم: اگه جنگ تموم شد، حاضری ازدواج کنی؟

 گفت:  نه! جنگ ایران که تموم شد، اگه زنده موندم میرم فلسطین، میرم لبنان، میرم افغانستان. دنیا برام زندان شده، نمی خوام توی این زندان تنگ باقی بمونم.

 


                                                   ۲۰

   می خواستم جلویش را بگیرم که به جبهه نرود. گفتم: داداش، تو که داری میری جبهه، چه کسی مواظب من و بچه هام  باشه. می دونی که شوهرم جبهه است.

گفت: خواهر هر چیزی که نیاز داری من برات تهیه می کنم، بعد می روم جبهه. نمی خوام تو از من ناراحت باشی.

تو دعا کن هم شوهرت شهید بشه و هم من؛ ولی ناموس ما، دخترهای تو و امثال تو پا برجا بمانند و حفظ شوند.


                                                       ۲۱

قبل از رفتن داشت با خواهرش صحبت می کرد؛ می خواست نگرانیش را کم کند.

 می گفت: ما باید سعی کنیم حکومت اسلامی برپا شود. حکومت عدل علی و عدالت، خون می خواهد . آبیاری درخت انقلاب، خون جوانان را نیاز دارد.


                                              ۲۲

  سربازعراقی از تانک آتش گرفته آمد بیرون و مثل دیوانه ها شروع کرد به دویدن توی دشت.

چند لحظه بعد برگشت به طرف رودخانه و از شدت  خستگی و ناراحتی شروع کرد به خوردن آب.

یکی ازبچه ها آمد سرباز عراقی را با تیر بزند که علی اکبر مانعش شد. گفت: مگه نمی بینی داره آب می خوره، مثل امام حسین باهاش رفتار کن نه مثل دشمنان امام حسین.


                                                     ۲۳

   همه بچه ها به رکوع رفتند که گلوله ی توپ خورد کنار سنگر نمازخانه و نصف سنگر را خراب کرد. بچه ها هم به یک طرف فرار کردند و نماز جماعت به هم خورد.

وقتی گرد و خاک فرو نشست، علی اکبر هنوز  از رکوع بالا نیامده بود.


                                                      ۲۴

   عراق تک کرده بود تا پُل سابله را پس بگیرد. علی اکبر وقتی هجوم تانک های عراقی را دید،رفت کنار پل و جلوی آن ها مقاومت کرد تا نیروی کمکی برسد.

 چند لحظه بعد گلوله ی تانک خورد توی پایش و نتوانست حرکت کند. خودش را کشید زیر پل تا بچه های گردان متوجه زخمی شدن فرمانده شان نشوند. به چند نفری هم که زخمی شدنش را دیدند دستور  داد به کسی چیزی نگویند. وقتی بچه ها آمدند بالای سرش، رو به قبله بود، به حالت سجده.


                                                  ۲۵         

 قبل از دیدن جنازه اش خودم را دلداری می دادم. وقتی چشمم به جنازه افتاد، می خواستم گریه کنم، اما یادم آمد علی اکبر قبل از رفتن به همه سفارش کرد: اگه من شهید شدم، راضی نیستم برام گریه کنین.

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم بهمن 1386 ساعت 17:14  توسط   | 


 ساعت ۴ صبح عملیات آغاز شد ، عراقی ها در بعضی نقاط فرار کردند ولی در قسمت هایی از خط مقاومت می کردند اکبر آرپی جی را برداشت و مرا بعنوان کمک همراهش برد .

پشت سرهم آرپی جی زد ، من خرج می بستم و او می زد از ساعت ۴ صبح تا بعد از ظهر روز بعد آرپی جی شلیک کرد انگار که پشت تیر بار نشسته باشد همینطور موشک آرپی جی را روانه تانک ها و سنگرهای عراقی می کرد.

بعد از ظهر گوش هایم از کار افتاد دیگر نمی شنیدم به اکبر نگاه کردم از هر دو گوشش خون می آمد .

بعد از عملیات با هم به بیمارستان رفتیم دکتر ما را معاینه کرد .

پرده گوش اکبر پاره شده بود .


سند مراجعه به بیمارستان شهید علی اکبر محمدحسینی در عملیات شکست حصرآبادان بعلت پارگی پرده گوششان

 

 سند روبرو نشان می دهد  شهید علی اکبر محمد حسینی بهمراه همرزش سید احمدعلوی در تاریخ
۶۰/۷/۱۶ از ستاد عملیات آبادان ٬ نامه معرفی به بیمارستان دریافت کردند .
و شهید با خط خودشان در پشت معرفی نامه چنین نوشته اند:گفتگوی محمد علی رجایی جمهور ایران ٬خدایا من را رستگار کن.

 

 

 

 

 

 

 یادداشت شهید علی اکبرمحمدحسینی در پشت معرفی به بیمارستان

 

 

 

 

 

 

 

   

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم بهمن 1386 ساعت 16:54  توسط   | 


بسم الله الرحمن الرحیم

 

سلام علیکم

تا قبل از اینکه به کردستان یا به جبهه بروم همیشه در فکر تخصص بودم، پیش خود می گفتم که اگر آدمی یا کسی به عنوان عمل کننده بخواهد کاری بکند باید در آن زمینه باید صاحب تجربه باشد تا بتواند به نحو احسن آن کار را انجام دهد ولی بعد از عاشورا سال ۵۹ با شهید شدن برادر عزیزم محمود اخلاقی که لحظه ای از حرکات و گفتار و کردار او را نتوانستم به مرحله اجراء در زندگی روزمره خویش قرار بدهم و اما بعد از شهید شدن ایشان بود تغییری کلی در فکرم بوجود آمد نظر م در مورد متخصص بودن عوض شد چون به چشم خویش قدرت یاری خداوندی را دیدیم  .

 بعد از گذشتن این ماجرا در عملیاتهای دیگر درسهای دیگر گرفتم و همه ی آنها برایم درس بود و به این مرحله رسیدیم که یقین کامل پیدا کردیم که این جنگ یک آزمایش برای ما ملت است .

آنهایی که به جبهه ها می آیند مثل کسانی هستند که به دانشگاه میروند اینجا میدان پس دادن امتحان است اینجا به خود رسیدن و از خود گذشتن است اینجا مبازره با هوای نفس است اینجا برای خدا مبارزه کردن است برای ساختن اینجا بهترین میدان  است اینجا کسانی را می بینی که هرگز در شهرها نمی توانی ببینی . پدرانی را می بینی که با از دست دادن فرزندان خود و  آواره شدن خانواده خود، باز در میدان مبارزه می خروشند و دیگران را دلداری می دهند و من هر بار که شهید را می بینم احساس  مسئولیتم در مقابل خون پاکشان بیشتر می شود. دیگر دلم نمی خواهد که به شهر خودم برگردم و بیاد یکی از شهیدان که چنین گفته بود. " زمانی به خانه می آیم که با خانواده ام به کربلا بروم ".


دستخط شهید از دفتر یادداشت که در موزه دفاع مقدس کرمان
نگهداری می شود.

 

تخصص وتعهد درآخرین دستنوشته های شهید(سوسنگرد)

تخصص وتعهد درآخرین دستنوشته های شهیدعلی اکبر محمدحسینی(سوسنگرد)

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

  

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم بهمن 1386 ساعت 15:48  توسط   | 


و حال این جنگ است انتخاب با شماست که کدامین راه را انتخاب کنید

 جهاد در راه خدا را ، یا  ره رو راه هوای نفس . خوشنود شیطان

شهیدعلی اکبرمحمدحسینی:حال این جنگ است انتخاب با شماست

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

من نمی توانم عاشق شوم عاشق معبود خویش

         چرا ؟‍

 

برای اینکه آنکس می تواند عاشق شود که از خود گذشته باشد ولی من هنوز به خودنرسیده ام که از خویشتن بگذرم .

شهیدعلی اکبرمحمدحسینی:من نمی توانم عاشق شوم

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم بهمن 1386 ساعت 12:0  توسط   | 


شهید در اواخر  هیچ زمان از کتاب صحیفه سجادیه جدا نمی شدند.صحیفه سجادیه و شهید علی اکبر محمد حسینی
ودر صفحه اول کتاب دستخط شهید این جمله نوشته  است.

آیا دانایان  با نادانان برابرند صحیفه سجادیه وشهید علی اکبر محمد حسینی وامضاء شهید                                             

                      امضاء شهید

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم بهمن 1386 ساعت 18:17  توسط   | 


عملیات طریق القدس (فتح الفتوح)

در ساعت ۳۰ دقیقه  بامداد تاریخ ۸/۹/۱۳۶۰  با رمز مقدس "یا حسین(علیه السلام)" در منطقه عمومی بستان و غرب سوسنگرد با اهداف آزاد سازی بستان ، تامین مرز ، دسترسی به هوالهویزه ، انهدام نیروهای دشمن و قطع ارتباط آنها از شمال به جنوب .. در داخل خاک ایران آغاز شد .

موقعیت جغرافیایی منطقه عملیاتی :

از شمال به تپه های رملی ، از شرق به تپه های الله اکبر ، از جنوب شرق به سوسنگرد ، از جنوب به رودخانه نیسان و هویزه و از غرب به مرداب هورالعظیم .

شرح عملیات :

با شروع عملیات ، رزمندگان اسلام از دو محور شمال و جنوب کرخه به دشمن یورش برده و در ساعات اولیه خاکریز اول آنها را تصرف کردند در جبهه شمالی و جناح راست ، قوای اسلام با استعداد یک گردان تانک و یک گردان پیاده به دشمن حمله کردند و توپخانه عراقی ها را سالم به غنیمت گرفتند .

در قسمتی از خطوط درگیری ،رزمندگان خود را به میدان مین زدند و با پذیرفتن شهادت ، راه را برای سایرین باز کردند .

در ساعت ۴صبح بستان به محاصره درآمد و پل سابله  که ابتدا قرار بود منفجر شود به تصرف درآمد و چند تانک روی پل هدف قرار گرفتند و راه نقل و انتقال ادوات زرهی دشمن مسدود شد .

با ادامه حملات شهر بستان در ساعت ۱۰ صبح آزاد شد .

سپس درگیری شدیدی در تنگۀ چزابه آغاز و پس از یک  روز نبرد شدید این تنگه از دست دشمن خارج شد. برای اولین بار بعد از این عملیات قوای خودی به مرزهای بین المللی رسیدند .

رزمندگان کرمانی شرکت کننده در این عملیات  در قالب گردان های  حضرت ابوالفضل (ع) به فرماندهی  علی اکبرمحمد حسینی وگردان سید الشهدا ء به فرماندهی عبدالحسین رحیمی  در حالیکه حاج قاسم سلیمانی فرماندهی عملیات را بعهده داشت ، سازماندهی شدند .

خطی به طول ۱۵۰۰ متر قسمت راست جاده سوسنگرد – بستان  قبل از پل سابله به رزمندگان کرمانی واگذار شد . شهیدان بزرگواری چون مهدی کازرونی ، حمید ایرانمنش ( حمید چریک ) ، منصور همایون فر ، اکبر شجره و برادران بهمن زاده  در این عملیات حضور داشتند .

شهر بستان ، هفتاد روستا و مهمترین راه تدارکاتی دشمن بعد از۴۲۷روز اشغال در نتیجه این عملیات آزاد شد .

عملیات طریق القدس بزرگترین پیروزی را تا آن  تاریخ برای قوای اسلام در برداشت وطی آن مناطقی به وسعت ۳۰۰ کیلومتر مربع از اشغال متجاوزین آغاز شد به این ترتیب حضرت امام خمینی (ره) در پیامی از این عملیات بعنوان فتح الفتوح  نام بردند .

                                                                           به قلم عباس میرزایی

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم بهمن 1386 ساعت 22:21  توسط   | 


"من مرد هستم "

در ۱۲سالگی ترک تحصیل کرد. آن روزها پدرم ناتوان و از کارافتاده شده بود و مادرم سخت کار می کرد

یک روز که برای دیدنشان  به خانه مان رفته  بودم به  او گفتم :

« تو که درس خوان بودی ،چرا درس و تحصیل را رها کردی ؟!»

آه بلندی کشید وبا استواری گفت :

« درست می گویی خواهرم . ولی من نمی توانم بی تفاوت باشم مادرم کار کند وهزینه تحصیل مرا بدهد .»

کمی در حیاط قدم زد بعد ایستاد وادامه داد :

« من یک مرد هستم نمی توانم این چیزها را تحمل کنم .»


"راضی نیستم "

کلاس سوم راهنمایی با او همکلاس بودم هر دو شبانه درس می خواندیم پس از مدتی خیلی با هم صمیمی شدیم .

من کارمند بودم و برای گرفتن مدرک درس می خواندم .وقتی فصل امتحانات از راه رسید گفتم :

« من زبان انگلیسی و دینی وعربی را از روی دست تو می نویسم در عوض تو هم ریاضی را از روی دست من بنویس .»

 

با تعجب نگاهم کرد ،کم کم آثارناراحتی در چهره اش دیده شد ناچارگفتم :

« من فقط برای گرفتن مدرک درس می خوانم تا حقوقم کمی بیشتر شود تو که می دانی .»

با دلخوری گفت :

« از تو انتظار نداشتم ، اگر تقلب کنیم مجبوریم تا آخر متقلب باشیم و من هرگز راضی نیستم .»


" فردای قیامت "

یکی از معلمین مدرسه راهنمایی شبانه معمولا دیرتر از وقت مقرر به کلاس می آمد و چند دقیقه زودتر کلاس را ترک می کرد ،یک روز اکبر به او گفت :

« شما آقا چرا دیر به کلاس می آئید و زود می روید چرا وقت ما را تلف می کنید؟»

معلم پاسخ داد :

« ماشینم پنچر شد .»

اکبر پرسید : « ماشین شما هر روز پنچر می شود ؟»

معلم سکوت کرد ، اکبر گفت :

« حقوق شما حلال نیست چون به وظیفه خودتان عمل نمی کنید ، از این گذشته وقت ما را ضایع می کنید.»

معلم گفت : « حالا شما تصور کنید اینطور باشد .»

اکبر محترمانه و به آرامی پرسید :

« فردای قیامت جواب ما دانش آموزان را چگونه می دهید ؟ »

معلم به فکر فرو رفت وپس از مدتی با شرمندگی گفت :

« چشم ،از حالا رعایت می کنم .»

وبعد از آن چند دقیقه زودتر می آمد وچند دقیقه دیرتر کلاس را ترک می کرد .

« مواظب هستم »

قبل از پیروزی انقلاب اسلامی یک شب سرد زمستانی منزل ایشان مهمان بودم اواسط شب اکبر از اتاق بیرون رفت .هر چه انتظار کشیدم مراجعت نکرد .

آهسته به حیاط آمدم ، برق اتاق گوشه حیاط روشن بود ،خودم را پشت در رساندم و ناگهان در را باز کردم .

به دیوار اتاق تکیه داده بود و به سخنانی که از ضبط  صوت پخش می شد گوش می داد ،همینکه چشمش به من افتاد ضبط را خاموش کرد پرسیدم :

« چکار می کردی ؟!»

ابتدا حرفی نزد ، سعی کرد با سخنان متفرقه مرا منصرف کند ولی وقتی اصرار کردم گفت :

« من به شما اعتماد دارم . بنشین و گوش کن .»

ضبط صوت را روشن کرد ، یکی از آقایان روحانیون علیه رژیم سلطنتی صحبت می کرد با نگرانی گفتم :

« می دانید این کارها جرم است ؟»

آرام و مطمئن گفت :

« می دانم . ولی مواظب هستم .»


  "از ما نیست"                                                                                                                

برای اولین بار تظاهرات ضد رژیم سلطنتی در کرمان انجام می شد .تعدادی تظاهر کنندگان زیاد نبود ولی جمع کثیری از مردم برای دیدن آنها تجمع کرده بودند .

تظاهر کنندگان مقابل مسجد جامع شعار دادند و سپس برای اینکه توسط عوامل ساواک شناسایی نشوند بطرف بازار دویدند .

در آن شلوغی تنه یکی از برادران به بساط دست فروشی خورد وآن را واژگون کرد .

بدون توجه به این موضوع با سرعت می دویدم ناگهان اکبر ایستاد وفریاد زد :

« چکار کردی برادر؟! چرا بساط این بنده خدا را روی زمین ریختی ؟!»

بعد هم بدون واهمه از ماموران ساواک که ممکن بود هر لحظه از راه برسند به دست فروش کمک کرد تا وسایلش را از روی زمین جمع کند ، وقتی کارش تمام شد دوباره با صدای بلند گفت :

« ما برای رهایی همین مردم مستضعف تظاهرات می کنیم ، برای بر پایی عدالت کارمی کنیم ، نباید آزاری به مردم برسانیم ، هرکس از این کارها بکند از ما نیست .»


« مهمان »                                                                                                

همسرم در سفر بود و من و بچه هایم تنها بودیم .اکبر معمولا روزی یک بار به منزل ما می آمد ، دلداری ام می داد ، در کارهای خانه کمکم می کرد و از درآمد روزانه اش برای من و بچه هایم خوراکی می خرید ، یک روز گفت :

« ناراحت نباش خواهرم . اگر شوهرت نیست من که برادر تو هستم نمرده ام ، نمی گذارم زمین بمانید .»

فردای آن روز وقتی آمد دوتا مرغ همراهش بود ، مرغ ها را به من داد و گفت :

« من مهمان دارم اگر می توانید این مرغ ها را بپذید.»

مرغ ها راپختم ، ظهر در حالیکه چند نان خریده بود وارد منزل شد پرسیدم :

« پس مهمان هایت کجا هستند ؟»

گفت : « مهمان هایم تو و بچه هایت هستند .»


  « ضد انقلاب غیر مسلح »                                                                                                

 

نیروهای کومله و دموکرات باسپاه و بسیج درگیر شده بودند وتعدادی از بچه ها به شهادت رسیدند .

به اتفاق اکبر و گروهی از برادران به سوی دارلک رفتیم همه داوطلب بودیم ، هنگام پاکسازی با ضد انقلاب روبرو شدیم .نبرد سختی درگرفت .

ساعت ها جنگیدیم ، نیروی کمکی رسید و ضد انقلابیون مجبور به فرار شدند .

یکی ازنیروهای ضد انقلاب در حال فرار به سوی ما تیراندازی می کرد اکبر اورا نشانه گرفت ولی قبل از اینکه شلیک کند ضد انقلاب اسلحه را انداخت .

اکبر سر سلاح را پایین آورد ، با نگرانی گفتم :

« بزن .... تا فرار نکرده  ،بزن »

گفت : « مگر نمی بینی اسلحه را انداخت ؟!»  

گفتم : « انداخت که انداخت بزن .»

با ناراحتی گفت :

« من فرد غیر مسلح را هرگز نمی زنم ، حتی اگر ضد انقلاب باشد .»


 « انتظار از مسلمان »                                                                                                    

در حادثه دارلک تعدادی از پرسنل سپاه وبسیج به شهادت رسیدند ، گروهی از مردم قصد داشتند به تلافی این عمل ، خانه و علوفه کردهای محل را به آتش بکشند .

اکبر و محمود (1) با این عمل اعتراض کردند و وقتی متوجه شدند اعتراض آنها موثر واقع نشده است اسلحه ها را از ضامن خارج کرده و به سوی عده ای که برای آتش زدن خانه ها جمع شده بودند نشانه رفتند و اکبر با صدای بلند گفت :

« زن ها و بچه های محلی حتی اگر همسران و پدرشان ضد انقلاب باشند گناهی ندارند .از مسلمان انتظار نمی رود که با زن و بچه طرف شود .»

بحث و جدل بالا گرفت ، نهایتا مردم قانع شدند و پس ازعذرخواهی موضوع فیصله یافت .

1-محمود اخلاقی یکی از اولین شهدای جنگ تحمیلی در استان کرمان ( 27/8/59 سومار ) 


 « عملیات امام مهدی ( عج) 1 »   

برای ملاقات علی آقا ماهانی (2) که در عملیات امام مهدی (عج) مجروح شده بود به اتفاق اکبر عازم تهران شدیم . از وی خواستم چگونگی عملیات را شرح دهد .گفت :

« صبح عاشورای سال 1359 به ما دستور دادند که در ارتفاعات مشرف بر سومار تظاهر به تک کنیم وتپه های 303 و سادات 1و2و3 را از عراق بگیریم .

این ارتفاعات دشمن را بر منطقه مسلط کرده بود ، هشت نفر بودیم ، همه اهل کرمان . سلاح سنگین هم نداشتیم ، آن روز به احترام امام حسین (ع) همه روزه بودیم .

حرکت کردیم به سنگرهای برادران ارتش رسیدیم ، آنها از طرف بنی صدر ملعون دستوری نداشتند تا با ما همکاری کنند با وجود این قرار شد با آتش تهیه از ما پشتیبانی کنند با فریاد الله اکبر از تپه بالا رفتیم ، قبلا عهد و پیمان بسته بودیم و خداحافظی کرده بودیم و قرار گذاشتیم اگر کسی مجروح یا شهید شد بقیه بدون توقف به عملیات وحرکت ادامه بدهند . همانجور هم شد ، از تپه بالا رفتیم انواع گلوله ها بطرف مان می آمد از تپه اول گذشتیم تیر به فک علی ماهانی اصابت کرد و روی زمین افتاد کمی جلوتر محمود اخلاقی را به رگبار بستند و کمی بعد  محمود یوسفیان به شهادت رسید .

از آن جمع سه نفر تیر خوردند که غیر از علی آقا ماهانی دو نفر دیگر ( اخلاقی ویوسفیان ) شهید شدند .

موفق شدیم تپه ها را از عراقی ها گرفتیم با وجود اینکه یک گردان مکانیزه در آنجا مستقر بود .»

این خلاصه ای از ماجرای روز عاشورا  سال 59از زبان شهیداکبر محمد حسینی بود .

1-       عملیات امام مهدی (عج) درتاریخ 27/8/59 در منطقه سومار انجام شد .

2-       جانشین واحد مخابرات لشکر 41 ثارالله که در عملیات والفجر 3 به شهادت رسید


              « عملیات واقعی »                                                                                               

 

من در تاریخ ۱۲/۸/۵۹ مسئول محور سومار شدم مدتی بعد 7نفر از برادران کرمانی به فرماندهی اکبر به ما ملحق شدند و قرار شد صبح عاشورا برای فریب دشمن تظاهر به تک کنیم .

اکبرودیگران آن روز حماسه آفریدند ، غسل شهادت کردند و با دهان روزه به ارتفاعات حمله بردند .

ارتفاعات را با اسلحه سبک تصرف کردند و 4 روز آنجا را در تصرف داشتند . این افراد یک عملیات صوری را به عملیات واقعی تبدیل کردند بطوریکه همه غافلگیر شدند .

مطمئن هستم اگر آن روز امکانات داشتیم و این برادران را پشتیبانی می کردیم تا شهر مندلی پیش می رفتیم.

آنها به مدت 4 روز در میان نیروهای عراقی برارتفاعات مسلط بودند و پس از این مدت مجبور به عقب نشینی شدند و یک مجروح و دو شهید را با خودشان آوردند .


 "به خاطر خدا"                                                                                                        

مدت ها از عملیات سومار گذشته بود یک روز اکبر نزد من آمد و گفت :

« چند روز مرخصی می خواهم وباید به کرمان بروم .»

گفتم : «  شما مدت زیادی اینجا مانده ای ، حتما خسته شده ای . من هم حرفی ندارم می توانید بروید.»

گفت : « موضوع خستگی نیست ، کارهای دیگری دارم .»

در هر حال مرخصی گرفت و رفت . چند روز بعد برگشت با خوشحالی گفتم :

« چه زود برگشتی ؟! کارهایت تمام شد ؟»

گفت : « حاج آقا ........ من دفعه قبل از طرف سپاه اعزام شده بودم و احساس می کردم بر حسب وظیفه آمده ام و این برایم عذاب آور بود . لذا به کرمان رفتم و با سپاه تسویه حساب کردم و حالا آزاد آزاد هستم و به میل و اختیار خودم آمده ام .»

سکوت کرد و سپس ادامه داد : « می خواهم حضورم در جبهه برای خدا باشد نه به خاطر انجام وظیفه .»


 « خیلی جسارت داشت »

عده ای از رزمندگان به دلیل عدم آشنایی با منطقه به کمین نیروهای عراقی افتادند و به شهادت رسیدند .

جنازه های آنها مدت ها کنار رودخانه باقی ماند و زیر شن وماسه دفن شد .

تصمیم گرفتیم جنازه ها را از منطقه خارج کنیم ، دشمن بر محل تسلط داشت و امکان خطر می رفت ، هر کسی توانایی انجام این ماموریت را نداشت .

اکبر داوطلب شد و با تحمل سختی های فراوان و زیردید وتیر دشمن جنازه ها را یکی یکی خارج کرد.

خیلی جرات و جسارت داشت .


  « درس بزرگ »

دشمن در جبهه سومار تحرکی نداشت .اکبر رفته رفته خسته شد و ابراز تمایل کرد تا به جبهه های جنوب برود.

با وجود اینکه همه مخالف بودند ولی بقدری اصرار کرد که فرماند هان رضایت دادند و رفت .

مدت ها از رفتن اکبر می گذشت یک روز نامه ای از کرمان به آدرسش در سومار رسید یکی از برادران پاکت را باز کرد خواهر اکبر در نامه نوشته بود :

« برادرم اکبر ، شجاع باش ، دلیر باش ، در جبهه ها منتقم خون شهیدان باش ، یاورامام باش ، به امام حسین (ع) تاسی کن ، اکبر جان من دوست دارم تو را مانند امام حسین غرقه به خون ببینم دوست ندارم زنده برگردی ، بکوش شهید شوی و از قافله شهیدان عقب نمانی .»

این عبارت تکان دهنده از عمق اعتقادات خانواده ایشان به انقلاب و اسلام خبر می داد . معمولا یک خواهر با عواطف لطیف چنین نامه ای برای برادرش نمی نویسد .

نوشتن این نامه برای همه ما درس بزرگی بود .


  « برای نماز »

به اتفاق اکبر و یکی از برادران برای شناسایی  ارتفاعات صعب العبور منطقه حرکت کردیم . مدت ها راه می رفتیم ، از کمین عراقی ها گذشتیم ، نزدیک ظهر حسابی خسته شدیم سربازان عراقی بالای سرمان بودند ناگهان اکبر ایستاد به آسمان و به ساعتش نگاه کرد و گفت : « برادران وقت نماز است .»

گفتم : « خیلی خسته هستیم بعدا نماز می خوانیم الان وسط عراقی ها هستیم .»

به تندی گفت : « ما فقط برای نماز خواندن ،سختی جنگ را تحمل می کنیم . و اکنون همه با هم نماز می خوانیم .»

وسط عراقی ها ایستادیم و نماز خواندیم .


« ایثار گر »

وضعیت  راهها و جاده های مراسلاتی خراب بود و پشتیبانی از سنگرها به نحو مطلوبی انجام نمی شد در چنین اوضاع و احوالی باران به شدت شروع به باریدن می کرد و آب از سقف سنگر سرازیر شد .

برای حفاظت از سنگرها به پلاستیک نیاز داشتیم ، اکبر تصمیم گرفت در آن هوای سرد و بارانی کوهستان، فاصله 6 کیلومتری میان سنگر و مقر تدارکات را طی کند و پلاستیک بیاورد .

هیچ یک از ما راضی نبودیم خودش را به زحمت بیندازد ، می دانستیم که رسیدن به مقر تدارکات در آن شرایط سخت است . با وجود این حرکت کرد .

لحظاتی بعد باران شدیدتر شد انگار که آسمان سوراخ شده باشد ، فقط آب می ریخت ، با اضطراب و نگرانی منتظر مراجعت او بودیم ، دعا می کردیم از ادامه مسیر منصرف شده و برگردد ولی با شناختی که از او داشتیم می دانستیم که بدون پلاستیک مراجعت نخواهد کرد .

هنوز ساعتی نگذشته بود که ازراه رسید و با خوشحالی پلاستیک ها را وسط سنگر انداخت .

بچه ها دست به کار شدند ، پلاستیک ها را بین سنگرها تقسیم کردیم و همینکه برای انداختن پلاستیک روی سقف سنگر ، همگی مشغول کار شدیم اما یکدفعه اکبر خودش را رساند .

گفتم : « تو الان خسته شده ای کمی استراحت کن .»

گفت : « نه .... خسته نیستم . باید به شما کمک کنم .»

بعد از 12 کیلومتر کوه پیمایی زیر باران ، سرحال و با نشاط بود .


"رشادت "                                                                                               

درگیری روی تپه ادامه داشت ، عراقی ها از آن بالا به راحتی پائین تپه را می زدند ، یکی از برادران تیر خورد و روی زمین افتاد .

پشت یک تخته سنگ بزرگ پناه گرفته بودیم و برادر مجروح را که آهسته ناله می کرد تماشا می کردیم از دست ما کاری ساخته نبود .

اکبر با نگرانی به مجروح و به سنگرهای دشمن برفراز تپه نگاه انداخت و گفت :

« ممکن است دوباره تیر بخورد ، باید او را عقب بیاوریم .»

گفتم : « امکان ندارد ، عراقی ها بر ما مسلط هستند و اگر حرکت کنیم تیراندازی می کنند .»

با ناراحتی و اندوه پرسید : « یعنی هیچ کاری نباید بکنیم تا برادرمان جلوی چشممان شهید شود؟ »

و بدون اینکه منتظر پاسخ باشد از پشت سنگ بیرون آمد و به سوی مجروح دوید و در همان حال فریاد زد:

« شلیک کنید .......شلیک کنید ........»

سنگرهای عراقی را نشانه رفتیم ، عراقی ها هم به سوی اکبر آتش گشودند .

بدون توجه به تیرهایی که اطرافش به زمین می خوردند خودش رابه مجروح رساند اورا به دوش کشید و پشت تخته سنگ برگشت .


 « روزه »

با توجه به شرایط حاکم بر جبهه های جنگ و جابه جایی ها و نقل و انتقالات احتمالی معمولا برادران نمی توانستند روزه بگیرند . با وجود این اکبر دائما روزه می گرفت .

یک روز پرسیدم :

« اکبر آقا چرا روزه می گیری ؟!»

گفت : « جیره غذایی چه کسی را بخورم ؟ غذای جبهه حق مردم است ، نمی توانم بخورم .»

                                                                                                                       -20-

« نماز جماعت »

از بهشت زهرا برمی گشتیم وسط شهر به ترافیک برخوردیم ، صف طویلی از ماشین ها پشت سرهم ایستاده بودند .

حرکت به کندی صورت می گرفت گاهی چندمتر جلو می رفتیم و دوباره مجبور به توقف می شدیم تقریبا بیست دقیقه یا بیشتر  گذشته بود ،اما هنوز نتوانسته بودیم بیش از صد مترجلو برویم . اکبر با نگرانی به ساعتش و به اطرافش نگاه می کرد پرسیدم :

« چیه ؟! چرا نگرانی ؟ »

هنوز پاسخ نداده بود که صدای اذان از گلدسته مسجدی که همان نزدیکی ها بود شنیده شد ، با شادمانی گفت : « مثل اینکه مسجد نزدیک است من رفتم نماز بخوانم .»

در ماشین را باز کرد و بدون توجه به فریاد های من که : « اینجا نمی توانم توقف کنم .»

به سوی مسجد دوید ، چنان با شتاب رفت که گمان کردم اگر به نماز جماعت نرسد دنیا را از دست خواهد داد.

                                                                                                                              -21-

« برایم دعا کنید »

چند روز از مراسم تشییع و بخاک سپاری محمود ( اخلاقی ) گذشته بود که اکبر به خانه ما آمد ، آماده سفر بود پرسیدم : « کجا ؟!  قصد مسافرت دارید ؟ »

گفت : « اگر خدا قبول کند به سوی جبهه می روم .»

هنگام خداحافظی وقتی از زیر قرآن می گذشت آه کشید ، آن روز حال عجیبی داشت ، بطوریکه طاقت نیاوردم و پرسیدم : « آیا می خواهید نزد محمود بروید ؟»

دوباره آه کشید و پاسخ داد :

« اگر لیاقت داشته باشم انشاءالله می ورم .»

قرآن را بوسید ، آن را به دست من داد و گفت : « برایم دعا کنید تا به محمود ملحق شوم .»

                                                                                                                         -22-

« چشمهایت را باز کن»

یکی از شهدای جنگ تحمیلی را در کرمان تشییع می کردند ، تعداد افراد حاضر در مراسم کمتر از حد انتظارم بود .

بعد از خاکسپاری شهید به اکبر گفتم :

« دیدی برادر ......... مردم  استقبال نکردند تعداد کمی به مراسم آمده بودند .»

درسکوت نگاهم کرد بعد ادامه دادم : « حالا که اینطور است تو برای چی به جبهه می روی ، کسی قدر شما را نمی داند . چرا جان خودتونو  به خطر می اندازید ؟»

سرش را چند بار تکان داد و با ناراحتی گفت :

« مگر ندیدی خواهرم ؟! بیشتر از پانصد نفر شرکت کرده بودند از این گذشته مردم هنوز آمادگی ندارند ، مقام شهید را درک نمی کنند ، مگر این مردم از خون شهید چه می دانند ؟ »

دست هایش را به سوی آسمان گرفت و در حالیکه اشک می ریخت گفت :

« فرشته و ملائک آسمان برای تشییع جنازه آمده بودند ، مگر تو آنها را ندیدی ؟! اگر خوب چشمهایت را باز می کردی می دیدی .»

                                                                                                                            -23-

« می خواهم آزاد شوم »

بعد از شهادت دوستانش به شدت احساس تنهایی می کرد یک روز گریه کنان گفت :

« کاش شهدا مرا صدا کنند و بروم . دیگر تنها شدم و نمی خواهم بمانم »

گفتم : « این چه آروزیی است ؟! می خواهیم برایت خواستگاری برویم ،  باید داماد بشوی.»

خنده تلخی کرد و گفت :

« کدام دامادی ؟! کدام خواستگاری ؟! زمانی که مملکت ما در حلقه تجاوز دشمنان گرفتاراست ، زمانی که فلسطین اسیر دست دشمنان خداست و افغانستان آن وضع را دارد ، مسلمانان در رنج هستند ، سخن از خواستگاری و دامادی می گویی ؟ من مسلمان درقفس تنگ دنیا ، مثل گنجشک گرفتار قفس هستم دلم می خواهد آزاد شوم می خواهم شهید شوم .»

                                                                                                                       -23-

« خواستگاری »

بالاخره با اصرار و خواهش و التماس راضی شد برایش به خواستگاری برویم ، به اتفاق مادر و خواهر و برادرها شال و کلاه کردیم و راه افتادیم . خودش هم آمد .

تلویزیون روشن بود نشستیم و در مورد شرایط عقد و ازدواج و مهریه و خرید صحبت کردیم ناگهان چشممان به آقا داماد افتاد .

بدون توجه به همه این حرفها مقابل تلویزیون نشسته به سخنان حضرت امام (ره) گوش سپرده بود و های های گریه می کرد .

اصلا در عالم دیگری بود .

                                                                                                                          -24-

« درس فرماندهی »

گردان ابوالفضل (ع) به فرماندهی اکبر محمد حسینی و منصور همایون فر(1) برای شرکت در عملیات شکست  حصر آبادان عازم جبهه جنوب شد .

اکبر خط مربوط به کرمانی ها را تحویل گرفت و برای حفظ آمادگی جسمانی بچه ها آموزش ها را در نخلستان های آبادان ادامه داد.

یک روز هنگام آموزش ، پوتینهایمان را در آورده بودیم وروی زمین نشسته بودیم ، بلافاصله گفت :

« برپا ، پوتین هایتان را بپوشید .»

با تعجب پرسیدم : « پس چرا خودتان پوتین هایتان رابیرون آورده اید ؟!»

جوابی نداد . شروع به دویدن کردیم ، یک ربع بعد گفت :

« پوتین ها یتان را بیرون بیاورید ،و بدون کفش بدوید .»

پرسیدم : « چرا از همان ابتدا نگذاشتی بدون کفش بدویم ؟»

گفت : « فرمانده نباید دستور غیرقابل اجرا به نیروهایش بدهد .ابتدا خودم بدون کفش دویدم تا ببینم روی این زمین ، باپای برهنه می شود دوید یا نه، حالا مطمئن شدم ، چون من توانستم ، پس شما هم می توانید .»

1- منصور همایون فر یکی از فرمانده هان اولیه سپاه کرمان که در عملیات فتح المبین به شهادت رسید.

                                                                                                                    -25-

« آرپی جی زن »

ساعت 4 صبح عملیات آغاز شد ، عراقی ها در بعضی نقاط فرار کردند ولی در قسمت هایی از خط مقاومت می کردند اکبر آرپی جی را برداشت و مرا بعنوان کمک همراهش برد .

پشت سرهم آرپی جی زد ، من خرج می بستم و او می زد از ساعت 4صبح تا بعد از ظهر روز بعد آرپی جی شلیک کرد انگار که پشت تیر بار نشسته باشد همینطور موشک آرپی جی را روانه تانک ها و سنگرهای عراقی می کرد.

بعد از ظهر گوش هایم از کار افتاد دیگر نمی شنیدم به اکبر نگاه کردم از هر دو گوشش خون می آمد .

بعد از عملیات با هم به بیمارستان رفتیم دکتر ما را معاینه کرد .

پرده گوش اکبر پاره شده بود .

                                                                                                                            -26-

« فرمانده لایق »

در عملیات  شکست حصرآبادان مسئول قسمتی از خط بود ، نیروها را پشت خط آورد و مستقر شدیم .

عملیات که آغاز شد از خاکریز گذشتیم و بطرف خط دشمن رفتیم اکبر پیشاپیش  ستون حرکت می کرد .

چیزی نگذشت که عراقی ها با تیراندازی مانع پیشروی ما شدند بچه ها روی زمین خوابیدند ، همه نگاه ها به اکبربود ، بلند شد و بدون توجه به تیرهایی که درتاریکی از هرطرف شلیک می شد فریاد زد :

« برادران همت کنید ، با فریاد الله اکبر یورش ببرید ، عراقی ها فرار کردند .»

و خودش با فریاد الله اکبر بطرف خاکریز عراقی ها دوید ، بچه ها که این همه شجاعت و جسارت را دیدند روحیه گرفتند و همه با هم بطرف خاکریز یورش بردیم .

فرمانده لایقی بود . تیراندازی می کرد ، آرپی جی می زد ، زخم مجروحین را می بست ، شهدارا عقب می آورد ، مهمات و آذوقه می رساند ، یک لحظه آرام و قرار نداشت .

                                                                                                                          -27-

« اعتقاد »

عراقی ها سرسختانه مقاومت می کردند ظاهرا قصد عقب نشینی نداشتند ، از هر طرف گلوله می آمد ، خمپاره ها کنارمان به زمین می خورد ، تیربارها بدون لحظه ای درنگ کار می کرد و تانک ها آرام وقرار بچه ها را گرفته بودند .

اکبر با آرپی جی به استقبال اولین تانک رفت نگاهم به اوبود که ناگهان خمپاره منفجر شد و قبل از اینکه عکس العمل نشان دهم ترکش به ساق پایم خورد .

روی زمین افتادم از درد بی طاقت شدم بی اختیار ناله کردم . تمام بدنم می سوخت .

هنوز چند لحظه نگذشته بود که اکبر خودش را رساند ، آرپی جی اش داغ داغ بود آن را روی زمین گذاشت،

پیراهنش را پاره کرد و روی زخم پایم بست و گفت :

« یا حسین (ع) بگو ، یا مهدی (عج) بگو ، یا زهرا (س) بگو ، درد پایت تمام می شود .»

درنور منوری که آسمان را روشن کرده بود به چهره اش نگاه کردم ، به حرفهایی که می زد اعتقاد داشت .

                                                                                                                 -28-

« فرمانده خشن »

عملیات طریق القدس نزدیک بود و فرماند هان با جدیت نیروها را آموزش می دادند . فرمانده ما شخص خشن ، بی گذشت و غیرقابل انعطافی به نظر می رسید خیلی سخت گیری می کرد .

 

 

 

 

روز اول را به سختی پشت سر گذاشتیم ، بعد از نماز مغرب لباسها یمان را که گل آلود و کثیف شده بود بیرون چادر انداختیم و به محض ورود به چادر هر یک گوشه ای روی پتو افتادیم .

یکی از برادران گفت : « این دیگر چه آدم سخت گیری است ؟! به گمانم رحم و مروت ندارد .»

دیگری گفت : « ما به جبهه نیامده ایم که این سخت گیری ها را تحمل کنیم .»

و یک نفر دیگر گفت : « به نظر می رسد اصلا خندیدن را تا حالا تجربه نکرده است .»

خلاصه هرکسی حرفی زد و نهایتا تصمیم گرفتیم با ایشان حرف بزنیم ، من به نمایندگی از طرف بچه ها از

چادر بیرون آمدم .

درتاریکی فرمانده راکه کنار تانکر آب نشسته بود دیدم به سویش رفتم .

کوهی از لباس های کثیف و گل آلود مقابلش بود و به سرعت و با مهارت لباس می شست .

با تعجب به محلی که لباس های مان را روی هم ریخته بودیم چشم انداختم ، لباس ها سرجایشان نبود .

فرمانده لباسهای ما را می شست . متحیر و سرگردان پشت سرش ایستادم و چند لحظه بعد بدون آنکه حرفی بزنم به چادر برگشتم بچه ها پرسیدند :

« چی شد ؟! حرف زدی ؟ تغییر روش می دهد ؟ »

اشک به چشمهایم آمد وگفتم : « خودتان بیایید از نزدیک ببینید .»

همه از چادر بیرون آمدیم فرمانده هنوز کنار تانکر نشسته بود و لباس می شست .

بچه ها با دیدن آن صحنه بطرفش دویدند او را چون نگین در میان گرفتند سرو صورتش را غرق بوسه کردند ، فرمانده با صدای بلند می خندید و پشت سرهم سوال می کرد :

« چی شده ؟! چه اتفاقی افتاده ؟ »

آن شب شاهد صحنه هایی بودیم که نمی توانم آن را توصیف کنم فرمانده سخت گیر و خشن ما ، علی اکبر محمد حسینی بعد از پایان آموزش به فرد دیگری تبدیل می شد .

                                                                                                               -29-

« کمک های مردمی »

قبل از عملیات طریق القدس دو گردان از نیروهای کرمانی در سوسنگرد مستقرشدند و کمی بعد کامیون های کمکی حامل کمک های مردمی از استان کرمان به سوسنگرد رسیدند .

بحث بر سر چگونگی تقسیم کمک های رسیده بالا گرفت ، کرمانی ها اعتقاد داشتند کمک ها مخصوص رزمندگان استان کرمان است اما رزمندگان سایر استان ها که آنجا حضور داشتند سهمی از کمک ها رامی خواستند .

نهایتا قرار شد کمک ها فقط میان نیروهای کرمانی توزیع شود .

هنوز این تصمیم اجرا نشده بود که اکبر از راه رسید .

وقتی متوجه موضوع شد به شدت مخالفت کرد وی معتقد بود : « رزمنده ها فرقی با هم ندارند ، هرچه به جبهه می رسد باید بصورت مساوی بین همه تقسیم شود .»

با مقاومت وی کمک ها میان تمام رزمندگان حاضردر منطقه تقسیم شد .

                                                                                                                        -30-

« مثل کوه »

ساختمان سپاه سوسنگرد قبل از عملیات طریق القدس(فتح بستان) مقر گردان های اعزامی از کرمان شده بود .

یک روز در نماز خانه سپاه نماز جماعت می خواندیم به رکوع که رفتیم گلوله توپ کنارنمازخانه به زمین خورد و منفجر شد .

صف های جماعت به هم ریخت ، بچه ها ازهر طرف فرار می کردند ، سقف قسمتی از نمازخانه فرو ریخت وقتی گردو خاک تمام شد چشمم به اکبر افتاد همچنان با آرامش نماز می خواند .مثل کوه ایستاده بود .

                                                                                                                          -31-

« پوتین های نو »

قبل از عملیات پرسنل تدارکات با مراجعه به سنگرها ، پوشاک و کفش نو بین بچه ها توزیع کردند . سهمیه استحقاقی اکبر را گرفتم و گوشه سنگر گذاشتم .

وقتی آمد پرسید : « این ها چیست ؟ »

گفتم : « سهمیه شماست ، کفش ، ژاکت ، پوتین و........»

اجازه نداد جمله ام را تمام کنم گفت : « احتیاجی ندارم ، لباس وپوتین من هنوز کهنه نشده 

لوازم را برداشت و تحویل تدارکات داد .

شب وقتی از سنگر بیرون می رفتم چشمم به پوتین هایش افتاد ، آهسته جلو رفتم وآنها را برداشتم .

کف هر دو پوتینش سوراخ بود .

                                                                                                                        -32-

« تو نمی توانی بجنگی »

من عضو یک گروه 11 نفری بودم ، وقتی به خط دهلاویه رسیدیم درسنگرهای برادران ارتش مستقر شدیم یک روز اکبر احضارم کرد و گفت :

« بروید برای خودتان یک سنگر درست کنید .»

تعدادی بیل وکلنگ تحویل گرفتیم و کار را شروع کردیم ، تقریبا یک هفته زحمت کشیدیم و نتیجه زحماتمان بصورت یک سنگر بزرگ و محکم و مقاوم در آمد .

با خوشحالی از اکبر خواستیم  تا بیاید وسنگر را ببیند، آمد و نگاهی کرد وگفت : « سنگر خوبی است .آن را تحویل برادران ارتشی بدهید .»

با تعجب نگاهش کردم ، چطور ممکن بود سنگری را که برای آن یک هفته زحمت کشیده بودیم تحویل بدهیم ، ناراحت و دلخور گفتم : « یعنی چه ؟! ما یک هفته شبانه روز کار کرده ایم ، در این مدت اینقدر بیل وکلنگ زدیم که دستهایمان آبله زده است .»

آبله های دستم را نشانش دادم و دوباره سخنرانیم را شروع کردم ، بدون آنکه حرفی بزند به سخنانم گوش داد وقتی حرفهایم تمام شد گفت :

 « برو تسویه حساب کن و برگرد کرمان »

دوباره ناراحت شدم و پرسیدم : « چرا تسویه حساب کنم ؟!»

گفت : « کسی که نمی تواند از یک سنگر بگذرد چطور می تواند از جانش بگذرد و بجنگد . تو به درد جنگیدن نمی خوری ، روحیه دیگران را خراب می کنی .»

با من که برادرش بودم اینگونه رفتار کرد .

سنگر را تحویل برادران ارتشی دادم .

                                                                                                                             -33-

« مثل امام حسین (ع) »

با تانک های عراقی درگیر بودیم ، یکی از تانکهای دشمن آتش گرفت سرباز عراقی سرآسیمه خودش را از تانک شعله ور بیرون انداخت .

کاملا گیج بود کمی به راست و چپ رفت ناگهان ایستاد و قمقه آب را به دهانش برد .

یکی از بچه ها او را نشانه رفت ، اکبر دست زیر اسلحه اش زد و گفت :

« مگر نمی بینی آب می خورد ؟!»

اجازه نداد به سویش شلیک کنند بعد هم سفارش کرد :

« شما مثل امام حسین (ع) باشید نه مانند دشمنان امام حسین (ع) .»

                                                                                                                                   -34-

« لب های خشک »

سه روز از عملیات طریق القدس گذشته بود به خاکریز چسبیده بودیم ، از هرطرف گلوله می آمد .

بچه ها تشنه و گرسنه بودند . مهمات و آب و آذوقه به سختی می رسید .

اکبر این طرف و آن طرف می دوید ، روی خاکریز می رفت ،آرپی جی می زد و بچه ها را به مقاومت تشویق می کرد .

تشنگی طاقت همه را گرفته بود و بالاخره یکی از بچه ها به صدا درآمد :

« این چه وضعیه ؟! چرا آب نمی آورند ؟»

اکبر آرپی جی را روی زمین گذاشت . لب هایش خشک خشک بود . زیر رگبار گلوله ها و انفجار خمپاره و ترکش توپ ها شروع به دویدن کرد ، چیزی نگذشت که نفس زنان برگشت ، یک بیست لیتری آب همراهش بود .

ظرف آب را پشت خاکریز گذاشت آرپی جی را برداشت و روی خاکریز پرید ، بچه ها آب خوردند .

اکبر فرصت آب خوردن پیدا نکرد . چند باراز روی خاکریز پایین آمد ولی آب نخورد تا شب با لب های خشک جنگید .

                                                                                                                        -35-

« بعدا ما شلیک کردیم »

تعدادی تانک عراقی پشت خاکریز و سنگرهایمان بودند ، 5 نفر را بعنوان آرپی جی زن انتخاب کرد ،یک آرپی جی هم خودش برداشت و گفت : « هر وقت بلند شدم و زدم شما هم بزنید .»

بلند شد تانک را نشانه گرفت و شلیک کرد ، عراقی ها خاکریز را به گلوله بستند .هیچ یک از ما تکان نخوردیم وقتی متوجه شد به زمین چسبیده ام دومین موشک را زد بعدا ما هم بلند شدیم و شلیک کردیم .

                                                                                                                             -36-

« اگرشهید شدم حرفی نزنید »

روز چهارم عملیات طریق القدس ماموریت یافتیم بطرف پل سابله حرکت کنیم . صبح زود راه افتادیم ، به پل که رسیدیم اوضاع نگران کننده بود اکبر جلو رفت ساعت 30/11 برگشت و گفت :

« تانک های عراقی آرایش می گیرند به گمانم  قصد دارند پل را بگیرند .»

بعد بچه ها را جمع کرد و در حالیکه اشک به چشمهایش آمده بود کمی از حماسه عاشورا و مقاومت یاران امام حسین (ع) در مقابل لشکر یزید حرف زد و نهایتا گفت :

« نباید اجازه بدهید پل را بگیرند .اگر از پل عبورکنند شهر بستان سقوط می کند ، سوسنگرد سقوط می کند و شش هزار نیرو در محاصره و به خطر می افتند .»

بچه ها آماده مقابله شدند . تعداد مان کم بود ، خسته هم بودیم ، اکبر آخرین توصیه ها را کرد و بعد هم دستور داد : « اگرمن تیرخوردم یا شهید شدم حق ندارید به دیگران اطلاع بدهید . نباید در چنین شرایطی روحیه بچه ها تضعیف شود .»

                                                                                                                             -37-

« هیچ کس نیامد »

بچه ها را جمع و جور کرد و به مقابله پاتک دشمن شتافت . غروب غمباری بود خیلی سخت گذشت ، تعداد ما کم بود ، امکانات نداشتیم ، خسته بودیم اما اکبر انگار خستگی را نمی شناخت ، سه شبانه روز نخوابیده بود

مرتب فریاد می زد ، دائم یا مهدی (عج) می گفت و صدایش در تمام طول خط می آمد :

« کسی نخوابد ، اجازه ندهید کسی بخوابد ،تیراندازی کنید ، خط را حفظ کنید .»

با آرپی جی به جان تانک های عراقی افتاد . اولین و دومین تانک را زد ، راه تانک ها  روی پل سابله بسته شد تانک سوم جلو آمد تا تانک های منهدم شده را به رودخانه بیندازد سومی را هم زد .

تعدادمان کم بود . کاری از ما ساخته نبود . اکبر داد زد ، التماس کرد ، گفت « مقاومت کنید » گفت « نیروی کمکی می آید » اما هیچ نیرویی برای کمک  ما نیامد .

                                                                                                                       -38-

« حماسه سابله »

پاتک دشمن ساعت 4 بعدازظهر شروع شد ، عراقی ها قصد داشتند با عبور از پل سابله ، نیروهای خودی را دور بزنند و با محاصره حدود شش هزار نفرپرسنل سپاه و بسیج و ارتش سوسنگرد و بستان را تسخیر کنند.

اکبر که اوضاع را خطرناک دید بچه ها ی باقی مانده را جمع کرد ، اما بچه ها بعد از چهارشبانه روز جنگ ، دیگر رمقی در بچه ها نمانده بود.

تانک ها آرایش گرفتند تعداد ما به هفتاد نفر نمی رسید ، عده ای قصد عقب نشینی داشتند . اکبر التماس کرد ، قسم داد ، اشک ریخت ، فریاد زد ، تهدید کرد و عاقبت درگیری شروع شد کماندوهای عراقی در پناه تانک ها جلو می آمدند ، اکبر آرپی جی را به سوی اولین تانک نشانه رفت ، موشک که رها شد تانک در شعله های آتش فرو رفت ، تانک دوم را هم زد ، حرکت ستون تانک های دشمن به هم ریخت .

تعداد عراقی ها زیاد بود ، تانک ها هم زیاد بودند ، جانانه مقاومت کردیم از هر طرف صدای اکبر می آمد،

با بانک تکبیر بچه ها را تهییج و ترغیب می کرد تا وقتیکه صدایش را که می شنیدیم روحیه داشتیم .

غروب روز 12 آذرصدایش قطع شد .

                                                                                                                      -39-

« شهادت »

فقط خدا می داند که اکبر چه حماسه ای آفرید . با جان خود از بستان و از سوسنگرد و از عملیات طریق القدس محافظت کرد . مانع نفوذ دشمن شد . پل سابله را حفظ کرد .

تا شب مقاومت کرد . تانک های عراقی را یکی پس از دیگری به آتش کشید . سرانجام ساعت ..... گلوله .... به پایش اصابت کرد .

اگر عقب می آمد نجات پیدا می کرد اما نمی خواست روحیه بچه هایی را که با کمترین امکانات مقاومت می کردند خراب کند .

از کسانی که اطرافش بودند خواست اورا به زیر پل ببرند . زیر پل که رسید همه را برای جنگیدن مرخص کرد تا در تنهایی به دیدار معبودش برود .

تنها که شد به سجده رفت .

خون همچنان از زخم پایش روان بود و او با خدایش راز ونیاز می کرد ، سرانجام در حالیکه همچنان در سجده بود به آروزی دیرینه اش دست یافت روحش شاد و یادش پایدار .

                                                                                                                         -40-

« دریای رحمت الهی »

گوشه ای از خاطرات شهید علی آقا ماهانی

« ........... سومین شهید ما علی اکبر محمد حسینی است . مظهرگذشت و فداکاری و ایثار و صبر و استقامت و شجاعت و .......... تمام این صفاتی که ذکر شد بی اختیار ننوشتم بلکه برای هرکدام از آنها نمونه هایی دارم .

گذشت و فداکاری و ایثار او تا حدی بود که بعد از آنکه من زخمی شدم نزدیک 20 روز در بیمارستان با من بود و به بهترین وجهی به من خدمت کرد .

واقعا نمونه ای از دریای رحمت الهی بود با آنکه وجودش در جبهه خیلی مورد نیاز بود و خودش نیز علاقه وافری به جبهه داشت اما در آن شرایط مرا تنها نگذاشت ...........»

.

                                                                                                                   -41-

فرازی از وصیت نامه شهید علی اکبر محمد حسینی

« ........... برای من تمام مسائل دنیوی حل شده است و خدا می داند که آگاهانه راه خدا را انتخاب کرده ام و هیچ مسئله ای برای من نمانده که حل نشده با شد به برادرانم بگویید که کشته در راه خدا عزادارنمی خواهد،

پیرو راه می خواهد ......... و حال این جنگ تحمیلی وآن هم هوی و هوس و انتخاب باشماست که کدامین راه

را انتخاب کنید . جهاد در راه خدا یا پیروی از هوای نفس وخشنود کردن شیطان و دشمنان خدا .»

 



 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم بهمن 1386 ساعت 21:54  توسط   |