۱
مادر برایش پارچه خریده بود تا شلوار بدوزد. همین که چشمش به پارچه افتاد، گفت: مادر جون، از من نیاز مندتر هم هست. همین شلوار برای من کافیه.
بعد هم پارچه را به خانه ی خواهرش برد تا برای بچه های او شلوار بدوزد.
۲
توی مدرسه کنار هم مینشستیم. گفتم: علی اکبر تو که عربی و دینی و زبان رو خوب بلدی، موقع امتحان بذار من از روی برگه ی تو نگاه کنم؛ در عوض موقع امتحان ریاضی تو از روی دست من نگاه کن.
ناراحت شد. گفت: از تو انتظار همچنین حرفی نداشتم. مگه ما برای این حرف ها و این طور کارها اومدیم مدرسه. ما اومدین درس بخونیم و چیزهای جدید یاد بگیریم.
من این کار رو نمی کنم. چون اگه قرار باشه از حالا تقلب کنیم، باید تا آخر عمرمون تقلب کنیم.
۳
یکی از معلّم ها همیشه دیرتر می آمد سر کلاس و قبل از این که کلاس تعطیل شود، درسش را نیمه کاره می گذاشت از کلاس می رفت بیرون.
یک روز که معلّم طبق معمول دیرتر از وقت کلاس آمد، علی اکبر بلند شد و گفت: آقا ... شما همیشه ربع ساعت دیر می آیید و ربع ساعت هم زودتر می روید. چرا این کار رو می کنید؟ معلّم که انتظار چنین حرفی را نداشت، برای این که جوابی داده باشد، گفت: ماشینم پنچر می شه که دیرترمی آم.
علی اکبر گفت: شما سه ماهه که این طوری می آین. توی این سه ماه، هر روز ماشینتون پنچر شده.
معلّم که داشت عصبانی می شد، گفت: من همین طوری ام. اگه تو ناراحتی می تونی از کلاس من بری بیرون.
علی اکبر با آرامش گفت: شما برای کارتون حقوق می گیرید و موظفید بیایید سر کلاس. این طوری که شما می آیید حقوقتون حلال نیست. گذشته از اینها، وقت ما را هم می گیرید و ضایع می کنید. فردای قیامت جواب این همه دانش آموز رو چی می دید؟
از فردای آن روز آقای معلّم چند دقیقه زودتر می آمد توی مدرسه ٬که تا رأس ساعت توی کلاس درس حاضر باشد.
۴
ده پانزده نفر از بچه ها دور هم جمع شدند و راه افتادند به طرف بازار تا علیه رژیم شاه شعار بدهند. توی بازار، یکی از بچه ها به بساط یک دست فروش خورد و وسایلش ریخت روی زمین. همه بی توجه به این مسئله داشتند از کنار دست فروش می گذشتند که علی اکبر فریاد زد: برادر ... این چه کاری بود که شما کردید؟ شما اصلاً می دونید ما برای چی تظاهرات می کنیم؟ برای اینکه عدالت برپا بشه... برای این که به کسی ظلم نشه، ما برای دنیا و آخرت همین مردم مستضعف داریم کار می کنیم و نباید کوچک ترین آزاری به کسی برسانیم. هر کس از این کارها بکند بداند که از ما نیست.
۵
زمزمه های انقلاب تازه در کرمان علنی شده بود.
یک روز علی اکبر پرسید: سید علی تو می خواهی چه کار کنی؟
گفتم: من درس می خونم و مدرکم رو می گیرم؛ بعد هم توی اداره برق به کارم ادامه می دم. تو می خواهی چه کار کنی؟
گفت: انشاالله ادامه تحصیل می دم؛ تا حدی که بتونم در آمریکا و سایر کشورها علیه ظلم مبارزه کنم.
۶
روی یک دیوار نوشته بودند جاوید شاه.
علی اکبر رفت و با دست خالی شروع کرد به پاک کردن آن. آنقدر دستش را روی دیوار کشید تا رنگ تراشیده شد، اما دست خودش هم زخمی شد و خون ریخت روی دیوار. رفتم دستش راگرفتم تا مانعش شوم، ولی گفت: ما باید با خون خودمون بنویسیم « مرگ بر شاه، درود بر خمینی»
۷
چهل پنجاه روز در ارتفاعات سومار مانده بود. یک روز آمد پیشم وگفت: اجازه بده من برگردم کرمان. گفتم: من که حرفی ندارم، تو هم خیلی اینجا موندی؛ حتماً خسته شدی، می تونی برگردی. فکر می کردم خسته شده و دیگر نمی خواهد توی منطقه باشد؛ برای همین با رفتنش موافقت کردم.
اما چند روز بعد برگشت. خیلی خوشحال شدم که دوباره برگشته. گفتم: اکبر کرمانی، تو که مأموریتت رو انجام داده بودی، چرا برگشتی؟
با خوشحالی گفت: دفعه ی قبل که از کرمان آمده بودم، از طریق سپاه اعزام شده بودم. برای همین احساس می کردم به اجبار اومدم اینجا و این عذابم می داد. لذا رفتم کرمان و با سپاه و بسیج تسویه حساب کردم و به صورت آزاد آمدم منطقه، می خوام آمدنم برای خدا باشه.
۸
تعدادی از بچه های مازندران در عمق یک درّه به کمین عراقی ها خوردند و همه شان شهید شدند.
جنازه ی شهدا کنار رودخانه ی ته درّه مانده بود و شن و ماسه روی آنها ریخته بود. وقتی تصمیم گرفتیم به هر قیمتی که شده جنازه ها را برگردانیم عقب، اولین کسی که پیش قدم شد علی اکبر بود.
به تنهایی رفت توی دل عراقی ها و جنازه ها را با خودش آورد عقب.
۹
رفتیم شناسایی. بعد از نماز صبح راه افتادیم و تا نزدیکی ظهر پیاده روی کردیم.
وقت اذان که شد، علی اکبر بدون توجه به سایر افراد گروه رفت یک گوشه تا وضو بگیرد و نماز بخواند و همین طور که می رفت رو کرد به بچه ها وگفت: دیگه بسّه. برید نماز بخونید.
بهش گفتم: ما خسته ایم. یک کم استراحت می کنیم، بعد نماز می خونیم.
سریع برگشت به طرفم و با عصبانیت گفت: ما فقط به خاطر نماز خوندن سختی جنگ رو برای خودمون می خریم.
یک کلمه؛ برای نماز خوندن قیام کردیم و الآن که وقت نماز شده، همه با هم نماز می خونیم.
۱۰
علی آقا ماهانی توی دست نوشته هایش درباره ی علی اکبر چنین نوشته بود
« بسم الله الرحمن الرحیم. سومین شهید ما علی اکبر محمدحسینی است. مظهر گذشت و فداکاری و ایثار و صبر و استقامت و شجاعت و ... تمام این صفاتی که ذکر شد بی اختیار ننوشتم؛ بلکه برای هر کدام از آنها نمونه ای دارم. گذشت و فداکاری و ایثار او تا حدّی بود که بعد از آن که من زخمی شدم، نزدیک بیست روز در بیمارستان با من بود و به بهترین وجه به من خدمت می کرد.
۱۱
باران که می بارید، آب می ریخت توی سنگرها و آنها را خراب می کرد، برای همین به پلاستیک زیادی نیاز داشتیم تا سقف سنگرها را با آن بپوشانیم. یک روز که باران شدیدی می بارید، اکبر تصمیم گرفت فاصله ی ۴ کیلومتری تا شهر را توی کوهستان برود و پلاستیک تهیه کند. بعد از چند ساعت با خودش کلی پلاستیک آورده بود، اما آب ازبدنش سرازیر بود.
گفت: توی راه آنقدر باران شدید شد که مجبور شدم برم توی یک غار تا شاید شدت باران کم شود؛ ولی وقتی دیدم باران همان طور می بارد، دلم را به دریا زدم و راه افتادم تا زودتر پلاستیک ها را به شما برسانم که خیس نشوید.
۱۲
توی منطقه روزه گرفته بود. گفتم: اکبر دیگه چرا توی جبهه روزه می گیری؟
گفت: غذایی که توی جبهه است حق مردم است و ما نباید هر طور که دلمون می خواد اون رو بخوریم.
۱۳
با نیروی ستاد جنگ های نامنظم همکاری می کرد.
یک روز آقای خامنه ای به سومار رفتند و با شهید چمران و نیروهای ستاد جنگ های نامنظم ملاقات کردند.
چند روز بعد، آقای خامنه ای در یک برنامه تلویزیونی ماجرای بازدید شان از ستاد جنگ های نامنظم را تعریف کردند و گفتند: در جبهه ی سومار یک جوان خیلی فعال و جدی بود که خیلی فعالیت می کرد. آن جوان خدا حفظش کند، اسمش اکبر بود.
۱۴
داشتیم از بهشت زهرا برمی گشتیم. اتوبوس توی ترافیک ایستاده بود که صدای اذان ظهر بلند شد.
رنگ علی اکبر پرید. با آن که پایش به شدت زخمی شده بود، ولی از اتوبوس پیاده شد و خودش را لنگان لنگان به مسجد رساند تا نماز جماعت بخواند.
۱۵
جناز ه محمود اخلاقی را از سومار به کرمان آورد و خودش آن را دفن کرد. چون محمود اخلاقی اولین شهید کرمان بود، هنوز مردم شهر کرمان آمادگی تشییع جنازه ی با شکوه و بزرگ را نداشتند و حدود پانصد نفر در مراسم بودند.
بعد از مراسم به علی اکبر گفتم: دیدی مراسم چقدرخلوت بود؟ برای کی می ری و جونت رو فدا می کنی؟ کی هست که قَدرتونو بدونه؟
گفت: کسانی که برای تشییع جنازه محمود آمده بودند، ملائکه آسمان ها بودند. خدا کنه محمود من رو هم صدا بزنه و من هم برم. دیگه دلم نمی خواد بمونم توی دنیا.
۱۶
مدام می گفت :دلم می خواد شهید بشم و توی این دنیا نمونم.
یک روز که داشت از شهادت و رفتن حرف می زد، با ناراحتی گفتم: این چه حرفیه؟ به جای اینکه بیایی داماد شوی و زندگی است رو سرو سامان بدی، حرف رفتن می زنی؟
گفت: کدام دامادی ؟ زمانی که مملکت مورد تجاوز قرار گرفته، زمانی که فلسطین اسیر دست دشمن خداست و افغانستان اون وضع رو داره ، تو از دامادی من حرف می زنی؟
من مسلمانم. به خدا قسم این دنیا برام قفس است و من توی این قفس تنگ نشسته ام. دلم می خواد برم جبهه و مثل محمود اخلاقی شهید بشم.
۱۷
مادر خیلی اصرار می کرد که علی اکبر داماد شود. هر وقت جلویش حرف ازدواج می زدیم،
می گفت: هر جا برای من می رید خواستگاری، بگید لحافم آسمان و تشکم زمین خداست. اگر کسی حاضر شد با چنین شرایطی با من ازدواج کنه، من حرفی ندارم.
۱۸
با کلی اصرار راضیش کردیم تا دختر یکی از آشناها را برایش خواستگاری کنیم. در تمام مدتی که توی خانه ی آنها بودیم، علی اکبر جلوی تلویزیون نشست و به سخنرانی امام گوش می داد.
همین طور که امام که صحبت می کرد، اشک از چشم علی اکبر جاری می شد.
۱۹
گفتم: اگه جنگ تموم شد، حاضری ازدواج کنی؟
گفت: نه! جنگ ایران که تموم شد، اگه زنده موندم میرم فلسطین، میرم لبنان، میرم افغانستان. دنیا برام زندان شده، نمی خوام توی این زندان تنگ باقی بمونم.
۲۰
می خواستم جلویش را بگیرم که به جبهه نرود. گفتم: داداش، تو که داری میری جبهه، چه کسی مواظب من و بچه هام باشه. می دونی که شوهرم جبهه است.
گفت: خواهر هر چیزی که نیاز داری من برات تهیه می کنم، بعد می روم جبهه. نمی خوام تو از من ناراحت باشی.
تو دعا کن هم شوهرت شهید بشه و هم من؛ ولی ناموس ما، دخترهای تو و امثال تو پا برجا بمانند و حفظ شوند.
۲۱
قبل از رفتن داشت با خواهرش صحبت می کرد؛ می خواست نگرانیش را کم کند.
می گفت: ما باید سعی کنیم حکومت اسلامی برپا شود. حکومت عدل علی و عدالت، خون می خواهد . آبیاری درخت انقلاب، خون جوانان را نیاز دارد.
۲۲
سربازعراقی از تانک آتش گرفته آمد بیرون و مثل دیوانه ها شروع کرد به دویدن توی دشت.
چند لحظه بعد برگشت به طرف رودخانه و از شدت خستگی و ناراحتی شروع کرد به خوردن آب.
یکی ازبچه ها آمد سرباز عراقی را با تیر بزند که علی اکبر مانعش شد. گفت: مگه نمی بینی داره آب می خوره، مثل امام حسین باهاش رفتار کن نه مثل دشمنان امام حسین.
۲۳
همه بچه ها به رکوع رفتند که گلوله ی توپ خورد کنار سنگر نمازخانه و نصف سنگر را خراب کرد. بچه ها هم به یک طرف فرار کردند و نماز جماعت به هم خورد.
وقتی گرد و خاک فرو نشست، علی اکبر هنوز از رکوع بالا نیامده بود.
۲۴
عراق تک کرده بود تا پُل سابله را پس بگیرد. علی اکبر وقتی هجوم تانک های عراقی را دید،رفت کنار پل و جلوی آن ها مقاومت کرد تا نیروی کمکی برسد.
چند لحظه بعد گلوله ی تانک خورد توی پایش و نتوانست حرکت کند. خودش را کشید زیر پل تا بچه های گردان متوجه زخمی شدن فرمانده شان نشوند. به چند نفری هم که زخمی شدنش را دیدند دستور داد به کسی چیزی نگویند. وقتی بچه ها آمدند بالای سرش، رو به قبله بود، به حالت سجده.
۲۵
قبل از دیدن جنازه اش خودم را دلداری می دادم. وقتی چشمم به جنازه افتاد، می خواستم گریه کنم، اما یادم آمد علی اکبر قبل از رفتن به همه سفارش کرد: اگه من شهید شدم، راضی نیستم برام گریه کنین.