تبليغاتX
شهیدعلی اکبر محمد حسینی
به تمام کسانی که مرا چه از لحاظ دوستی یا قوم و خویشی می شناسند این توصیه را داریم که ، در هر زمان و در هر مکان که هستند آزاد باشند و دنبال فکر بیهوده نروند و یا اینکه جزء حزب باد نباشد، هر کجا چیزی به سودشان بود دنبال همان بروند کمی به فکر آخرت خویش باشید،‌و فکر قیامت و عذاب آخرت را بکنید.."ازوصیت نامه شهیدعلی اکبرمحمدحسینی"


شهیدعلی اکبر محمد حسینی










۱

        مادر هر روز سوره ی محمد را می خواند؛ می گفت: وقتی بچه به دنیا بیاد و بزرگ بشه، با تقوی

 می شه.

سوره ی یوسف را هم به سیب می خواند و آن را می خورد تا وقتی بچه به دنیا بیاید چهره ی زیبایی داشته باشد.


۲ 

     پنج ساله بود که رفت مکتب خانه تا قرآن یاد بگیرد. از همان موقع نمازش را می خواند و جزء آخر قرآن را هم حفظ کرد.

معلمش می گفت: خیلی وقت ها که ظرف غذایش را درمی آورد، می رود پیش چند نفر از بچه هایی که با خودشان غذا نیاورده اند می نشیند و همان غذای کم را با آنها می خورد.


۳ 

     بارها گفته بود می خواهد به حوزه ی علمیه برود و طلبه شود؛ ولی مادر اصرار داشت به دبیرستان برود، رشته ی ریاضی بخواند و مهندس شود.

ناصر که نمی خواست روی حرف مادر حرفی زده باشد؛ رفت به دبیرستان، در رشته ی ریاضی درس می خواند و در همان رشته ای که مادر دوست داشت، یعنی مهندسی متالوژی دانشگاه صنعتی شریف تهران قبول شد.


۴ 

    خیابان خیلی شلوغ بود. جمعیت معترض به صفوف سربازهای رژیم که خیابان را بسته بودند رسید و همان جا متوقف شد.

فقط کافی بود یک جرقه ایجاد شود و آتش خشم مردم، صنوف سربازها را در هم بشکند.

 ناصر رفت روی یک ماشین که وسط مردم بود و رو به سربازها فریاد زد: سینه ی من آماج گلوله های شماست ...


۵ 

    سرش را تراشیده بود. پرسیدم: چرا سرت رو تراشیدی؟

گفت: امام دستور دادند سربازها از پادگان ها فرار کنند. دژبان هم سربازهایی که از پادگان فرار می کنند رو بازداشت می کنه؛ حالا اگه جوونا سراشون رو بتراشن، تشخیص این مسئله برای دژبان ها سخت می شه و مشکل سربازها حل می شه.


۶ 

    با چند نفر از دوستان رفتیم کوه. بین راه بودیم که وقت نماز شد.

 ناصر گفت: باید همین جا بایستیم و چون آب نیست تیمم کنیم و نماز بخوانیم؛ اما بچه ها می گفتند تا چند ساعت دیگر ادامه  می دهیم تا به جایی برسیم که آب باشد ، بعد وضو می گیریم و نماز می خوانیم.

وقتی ناصر اصرار بچه ها را دید گفت: شما مطمئن اید که به آب می رسید؟

اگر شما مطمئن هستید من نمازم رو بعداً می خوانم! اگر نه، بذارید همین جا نمازم رو بخوانم.


۷

    به عنوان بخشدار معرفی شده بود، ولی ما نمی دانستیم. وقتی آمد توی بخشداری، مثل یک ارباب رجوع یک گوشه نشست.

چای که خورد، یکی از همکاران پرسید: خوب شما چه کاره اید؟

: من برادر کوچک شماام. از استانداری معرفی شدم تا با شما همکاری کنم.

* هیچ وقت ندیدم پشت میز بنشینید. یک قلم و کاغذ دستش بود و احتیاجات مردم را در هر جایی که بود می نوشت.

می گفت: منو بخشدار صدا نزنید. من برادر کوچکتر شما ام. به من بگید ناصر ... برادر فولادی.


 ۸ 

   برای اتمام ساختمان بخشداری نیاز به سیمان داشتیم.

یک روز دو کامیون سیمان به بخشداری آوردند، ولی کارگر نداشتیم تا سیمان ها را خالی کنیم.

ناصر دست به کار شد و مشغول خالی کردن سیمان ها شد.

وقتی ناصر دو کیسه سیمان روی شانه هایش گذاشت، یکی از راننده ها پرسید: این کارگر کیه که این قدر خوب کار می کنه؟

: بخشدار منطقه!


۹

    چند نفر از روستایی ها با پای برهنه کنار جاده ایستاده بودند. ناصر که پشت فرمان ماشین نشسته بود، کنارشان ایستاد و سوارشان کرد تا به مقصد برساندشان.

از محلی که می بایست پیاده اشان کنیم گذشتیم. روستایی ها که خیال می کردند ما قصد اذیت کردن آنها را داریم، شروع کردند به بد و بیراه گفتن و فحش دادن به ناصر.

وقتی ناصر برگشت و آنها را در جایی که می خواستند پیاده کرد، شروع کرد به گریه کردن

گفتم: چیه؟ از این که جلوی من بهت فحش دادن ناراحتی؟

اشک هایش را پاک کرد وگفت: نه از این ناراحتم که در ایران چنین افراد محرومی داریم. من فحش های اینا رو به جان می خرم و از خدا می خوام که بهم توفیق بده تا در خدمت مردم محروم باشم.


۱۰ 

     بالا رفتن از کوه هم پای ناصر برایم خیلی مشکل بود. سختی مسیر از یک طرف، سردی شدید هوا از طرف دیگر، و به همه ی این ها باید سرعت و چالاکی ناصر را هم اضافه می کردم و از کوه بالا می رفتم. وقتی بالای کوه رسیدیم، ناصر گفت: مشکلات دنیا هم همین طور ی ان. در نگاه اول خیلی بزرگ به نظر می آن، ولی وقتی باهاشون دست و پنجه نرم می کنی، می بینی خیلی هم بزرگ نیستند.


۱۱ 

     داشتم گندم درو می کردم .آقای بخشدار آمد به طرفم، دستم را گرفت و من را به طرف خودش کشید.

دستم را بوسید و گفت: من باید دست تو رو روی چشمهام بگذارم. به گفته ی پیامبر دستی که زحمت می کشه، نمی سوزه.


۱۲ 

     قرار بود یک جاده ی ده کیلومتری را با پای پیاده طی کنیم. گفتم: آقای فولادی، راه زیاده؛ توانش رو دارین که بیایین؟

گفت: بله . من باید به کارهای مردم رسیدگی کنم. خدا این مسئولیت رو بر گردن من گذاشته و من هم باید آن را انجام بدم.


۱۳ 

      ساعت ها در یک راه صعب العبور پیاده روی کردیم تا به یک روستا رسیدیم. ناصررفت وسط مردم روستا و به کار همه رسیدگی کرد.

یکی از اهالی روستا جلو آمد و از ناصر خواست که برایش کاری انجام بدهد، ولی انجام آن کار در توان او نبود.

یک گوشه نشسته بود و گریه می کرد.

گفتم:آقا ناصر چی شده؟ چرا ناراحتی؟

سرش را بالا آورد و با چشم های خیس گفت: من نمی توانم خواسته ی این مرد رو برآورده کنم. گریه ام برای اینه که در برابرخواسته ی این بنده
ی خدا ناتوانم.


۱۴ 

      از یک روستای دورافتاده خودش را به بخشداری منطقه رسانده بود تا ناصر را ببیند و مشکلش را به او بگوید.

 وقتی از بخشداری رفت بیرون ، ناصر گفت: می خوام برم به روستایی که این بنده ی خدا می گفت تا وضع زندگی اش رو ببینم.

گفتم: آقا ناصر، باید 30 کیلومتر پیاده بریم تا به روستا برسیم. اشکالی نداره؟

گفت: نه، چه اشکالی داره؟

پیاده رفت توی روستا، مشکل اهالی را از نزدیک دید و از هیچ خدمتی فروگذار نکرد.


۱۵ 

    تعدادی از مردم روستاهای منطقه به بخشداری شکایت کردند که آب منطقه تأمین نیست و

 بخشدار ی باید یک نفر را به عنوان مسئولِ تقسیم آب تعیین کند.

ناصر ساعت ۷شب توی بخشداری جلسه گذاشت و از بین مردمی که به بخشداری آمده بودند، فقیرترین شان را به عنوان مسئول تقسیم آب انتخاب کرد.

 مردم وقتی دیدند ناصر یک مرد فقیر را به عنوان مسئول تقسیم آب انتخاب کرده، زدند زیر خنده و او را مسخره کردند. ناصر رو کرد به مردم و گفت: آقایان، حکومت، حکومتِ مستضعفین است؛ برای همین مردم هم انقلاب شده.


۱۶ 

    پیرمرد رفت پیش ناصر از اوضاع بد مالی اش تعریف کرد. وقتی حرف هایش تمام شد، ناصر رفت پیش سرایدار بخشداری و مقداری پول به او داد.

گفت : این پول رو بگیر و به اون پیرمرد بده. در ضمن بهش نگی که من پول رو دادم. اگه بگی

 دوستی ام رو باهات قطع می کنم.


۱۷ 

    شش کیلو قند و یک بسته چای خرید و با هم راه افتادیم به طرف خانه ی یکی از فقیرترین اهالی منطقه.

نزدیک خانه که رسیدیم ،گفت: برو قند و چای رو بده به صاحب این خونه.

گفتم: آقا، بهش بگم اینا از طرف بخشداره؟

: نه... اصلاً .


۱۸ 

    از یک روستای دورافتاده آمده بوداز بخشداری آرد بگیرد، اما به او آرد نداده بودند. ناصر که از موضوع باخبر شد، رفت و با پول خودش یک کیسه آرد خرید و گذاشت توی ماشین و به طرف روستای محل زندگی بنده ی خدا راه افتاد.

خودش کیسه آرد را از توی ماشین پایین گذاشت و گفت: من از این جا می رم؛ تا وقتی نرفتم و دور نشدم، در خونه رو نزن.


۱۹ 

    راننده ی یک خودروی عبوری به گوسفند یک روستایی زده بود و گوسفند را کشته بود. صاحب گوسفند می گفت قیمت گوسفند دو هزار تومان است و راننده باید بپردازد؛ راننده هم گریه و زاری می کرد و قسم می خورد که چنین پولی ندارد.

 ناصر با فاصله ی زیادی از محلی که راننده و صاحب گوسفند ایستاده بودند ماشین را نگه داشت . رو کرد به حاج مالک، سرایدار بخشداری  و گفت: پونصد  تو من به من قرض می دی؟

بعد هم هزاروپانصد تومان از جیبش درآورد و داد به حاج مالک وگفت: این دو هزار تومن رو به صاحب گوسفند بده تا راننده ی ماشین رو آزاد کنه.

: آقا بهش بگم این پول رو بخشدار داده؟

ـ نه ... اگه بگی بی اجرم کردی.


۲۰ 

     بعدازظهر پنج شنبه بود. همراه ناصر به یکی از روستاهای اطراف رفتم. وقتی برمی گشتیم، با اصرار خواستم که شب به خانه ی من بیاید و مهمان من باشد؛ اما علی رغم اصرار زیادم، ناصر قبول نمی کرد. علت قبول نکردنش را که پرسیدم: گفت: امشب با دوست دیگری قرار دارم.

گفتم: خوب دوستتون رو هم با خودتون بیارید.

اما نه دعوت من را قبول می کرد و نه حاضر می شد دوستش را با خودش به خانه ی من بیاورد.

دست آخر وقتی اصرار زیاد من را دید، گفت: من نمی خوام شب های جمعه توی خونه ی کسی باشم. ملائک خدا شب های جمعه از عرش به زمین می آن و کارهای خیر بنده ها رو ثبت می کنن و حوائج اونا رو برآورده می کنن.


۲۱ 

    پیرزن که به خاطر زمین با همسایه اش دعوا کرده بود، با عصبانیت آمد توی بخشداری و رو به ناصر گفت: تو این جا چه کاره ای؟ می دونی این جا چی به سر ما می آد؟

ناصر با آرامش گفت: آروم باشین. بفرمائید بنشینید تا به شکایتتون رسیدگی کنم.خوب به حرف هایش گوش کرد و بعد هم یک نفر را مأمور رسیدگی به مشکل پیرزن کرد.

پیرزن که از بخشداری رفت بیرون، دنبالش رفتم و گفتم: چه طور به خودتون اجازه دادید که با بخشدار این طوری برخورد کنید؟ اگه کس دیگه ای جای آقای فولادی بود حتماً عصبانی می شد.

پیرزن گفت: به خدا اگه مشکلاتم حل نشه و حتی زمینم رو همسایه ام بگیره، برام مهم نیست.

وقتی با بخشدار روبرو شدم و اخلاقش رو دیدم، مشکلاتم حل شد.


۲۲ 

    خادم مسجد گفت: هر وقت آقای فولادی رو می بینم، دلم می خواد صورتش رو ببوسم.

: چرا؟

ـ برای این که همیشه می آد توی مسجد، اول مسجد رو جارو می کنه و روی حیاط آب می پاشه، بعد هم نمازش رو اوّل وقت می خونه.


۲۳ 

    خیلی با هم صمیمی بودیم.

یک روز که با هم بودیم، ناصر شروع کرد به گفتن ثواب نماز شب و این که چه قدر فایده دارد. همین طور که داشت صحبت می کرد، گفت: یه چیزی بهت می گم، ولی ازت می خوام که به کس

دیگه ای درباره ی این موضوع صحبت نکنی. من وقتی نماز شب می خونم، مسائلی بهم الهام می شه که روز بعد با اونا مواجه می شم.


۲۴ 

      رفتم به بخشداری تا ناصر را ببینم، ولی آنجا نبود.

: آقای فولادی کجا رفته؟

ـ با قاطر به یکی از روستاهای اطراف رفته، دیگه باید برگرده.

دو ساعت بعد، ناصر با لباس کار و پوتین آمد توی بخشداری.

هوا خیلی خراب بود و رفت و آمد در منطقه هم آنقدر مشکل بود که کسی حاضر نشده بود به آن روستا برود. ناصر رفته بود به روستا تا چند کیلومتر قند را به دست روستائیان برساند.


۲۵ 

     آمد خواستگاری ا م . وقتی دو نفری نشستیم که درباره ی آینده با هم صحبت کنیم،

گفت: ممکنه بعد از ازدواج برم جبهه ؛ تنها تقاضام از شما اینه که مانع جبهه رفتن من نشید.

* نه از دانشگاه رفتنش گفت و نه از بخشدار بودنش. گفت: من می خوام برم توی سپاه خدمت کنم، باید با حقوق کم سپاه زندگی کنیم.


۲۶ 

     برای اشتباهاتی که ممکن بود انجام بدهد، مجازات در نظر گرفته بود و در یک دفتر آن ها را یادداشت کرده بود.

غیبت: معذرت خواهی از شخص غیبت شده. واریز مبلغی پول به حساب ۱۰۰ حضرت امام. چند صبح اقامه ی نمازجماعت صبح در مسجد جامع.


۲۷ 

      راننده تاکسی مقداری از مسیر را که طی کرد، یک گوشه نگه داشت و گفت: من نمی تونم شما رو به مقصد برسونم؛ شما باید همین جا پیاده شین.

من از برخورد راننده تاکسی خیلی ناراحت شدم، ولی ناصر از راننده تشکر کرد و پیاده شد.

گفتم: ناصر ، چرا به راننده اعتراض نکردی؟

خندید و گفت: لباس سپاه تنم بود. اگه با راننده برخورد می کردم، باعث می شد مردم از نیروهای سپاه برداشت بدی بکنند؛ ما در برابر این لباس مسئولیم.


۲۸ 

     تصمیم گرفتیم حلقه های ازدواجمان را به جبهه هدیه کنیم. وقتی رفتیم جلوی مسجد جامع، صندوق جمع آوری کمک های مردم به جبهه آن جا بود، ولی کسی کنار ش نبود. ناصر رفت طرف صندوق، حلقه ها را گذاشت کنار آن و بلافاصله از صندوق دور شد.

پرسیدم: چرا حلقه ها رو گذاشتی و اومدی؟ چرا تحویل مسئول صندوق ندادی؟ با جدیت گفت: ریا می شد.


۲۹ 

     نماز می خواند و گریه می کرد.

نمازش که تمام شد ، رفتم کنارش و گفتم:چه قدر گریه می کنی...بسّه دیگه.

دوباره اشک از چشم هایش جاری شد.گفت:کاش خبر داشتی و می دونستی توی جبهه ها چه خبره و بچه ها چه طوری فعالیت می کنند.اون وقت ما راحت این جا نشستیم و...

اشک مجالش نداد که ادامه ی حرفش را بزند.


۳۰ 

    علی آقا ماهانی را صدا کرد و خواست از چادر بیاید بیرون.

علی آقا را بُرد یک گوشه و گفت: من می خوام وصیت کنم.

ـ جداً داری می ری؟

: بله رفتنی ام. می خوام وصیت کنم.

دو سه ساعت درباره ی تک تک شهدا صحبت کرد و مرتب می گفت: من گناه کارم، لیاقت شهادت ندارم.

* گفت: همسرم خواب دیده من توی یک جشن بزرگ شربت و شیرینی پخش می کردم. حالا شک ندارم که این دفعه خدا بهم پاداش می ده.

* هرکدام از بچه ها را که می دید می گفت: دعا کنید سفر آخرم باشه.


۳۱ 

     اطراف مسجد جامع آن قدر شلوغ بود که نمی شد با ماشین به آن جا نزدیک شد.

تعداد زیادی از اسرای عراقی را نزدیک مسجد جامع نشانده بودند.

 ناصر از توی یک وانت که گوشه ی خیابان بود. هندوانه برمی داشت، می برید و به تک تک عراقی ها هندوانه می دادتا توی گرمای اذیت نشوند.


 

۳۲ 

     پرسید: مادر، دوست داری من چه طوری شهید بشم؟

: من چه می دونم که تو دوست داری چه طوری شهید بشی؟

ـ دوست دارم فوری شهید نشم. چند ساعت توی خون خودم بغلتم و درد بکشم تا سختی و رنج جانبازان رو هم درک کنم.

* خمپاره که آمد، یازده ترکش به بدنش نشست. وقتی رساندنش به بیمارستان داشت ذکر می گفت ... یا حجه بن الحسن ...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم اردیبهشت 1386 ساعت 21:25  توسط   |