قبول نمی کرد . اما با اصرار بچه ها به عنوان امام جماعت جلو ایستاد . روحیه ی شوخ طبعی داشت . نیت نکرده نماز را بست . بچه ها شک کرده بودند اقتدا بکنند یا نه ؟
همین که به رکوع رفت حس شد که قضیه مثل اینکه جدی است . تعدادی که به نماز اقتدا نکرده بودند ، یا الله گفتند و به رکوع رفتند . هر چه انتظار کشیدیم که سر از رکوع بردارد خبری نشد که نشد . چند دقیقه ای گذشت ..... با خنده ی ا و که گوشه ای ایستاده بود قامتها راست شد : گفتم که من لیاقت امام جماعت شدن را ندارم .
خنده ی بچه ها به آسمان رفت ، سر کار رفته بودند . در میانه ی رکوع از بین نیروها فرار کرده بود
راوی : علی محمدی همرزم شهید هندوزاده
***********************
امروز قبل از نماز صبح برادر معافی را خواب دیدم ( شهید معافی ) که منتظر بود تا وضو بگیرد من هم می خواستم وضو بگیرم . وقتی به هم رسیدیم ناگهان به طرف من آمد دستها را دور گردن یکدیگر انداختیم و تا زمانی که از خواب بیدار شدم ، یکدیگر را می بوسیدیم و گریه می کردیم .
یا رب ز کرم حال دعا بخش مرا در حال دعا جرم و خطا بخش مرا
تا امشب اگر نیامرزیدی مرا امشب تو را به خون شهدا بخش مرا
آنان که ندای حق شنیدند همه با شوق به سوی حق دویدند همه
بر تن کفنی ز اطلس خون کردند در سنگر سرخ آرمیدند همه
+
نوشته شده در جمعه چهاردهم اردیبهشت 1386 ساعت 21:21 توسط
|