تبليغاتX
شهیدعلی اکبر محمد حسینی
به تمام کسانی که مرا چه از لحاظ دوستی یا قوم و خویشی می شناسند این توصیه را داریم که ، در هر زمان و در هر مکان که هستند آزاد باشند و دنبال فکر بیهوده نروند و یا اینکه جزء حزب باد نباشد، هر کجا چیزی به سودشان بود دنبال همان بروند کمی به فکر آخرت خویش باشید،‌و فکر قیامت و عذاب آخرت را بکنید.."ازوصیت نامه شهیدعلی اکبرمحمدحسینی"


شهیدعلی اکبر محمد حسینی










حمید رضا جعفر زاده در یکی از روزهای سرد دی ماه سال 1337 در تبریز به دنیا آمد و در کرمان بزرگ شد . از ابتدای نوجوانی تن به لذت کار سپرد تا مرهم کوچکی برای زخم فقر خانواده ُ خود باشد . اواسط دهه پنجاه با مطالعه اعلامیه هاو کتابهای امام خمینی با افکار این مرد بزرگ و سازش ناپذیر آشنا شد و مجذوب ایشان گردید .

روزهای انقلاب ، روزهای نشاط و شادی او بود . حضور فعالانه اش در صحنه های گوناگون انقلاب از او جوان مبارزی ساخت که تا آخرین روز زندگیش لحظه ای آرام و قرار نداشت .

وقتی صدای جنگ از طبل حزب بعث بر خا ست ، حمیدرضا بی درنگ به سوی خطوط نبرد شتافت لشکر 41 ثا را... مقصدش بود و واحد تخریب آن خانه اش .

تواضع و فداکاری او در نبردهای گوناگون باعث شد جانشین مسئول واحد تخریب لشکر شود حمید بارها در عملیات گوناگون تر کش و گلوله بر جانش نشست اما ایستاد تا انقلاب بزرگ مردی که از نوجوانی مجذوبش شده بود بماند.

در اولین روز عملیات والفجر 8 در بهمن ماه سال 1364 در کنار ساحل اروند رود حمید رضا جعفر زاده صورت گلگون خود را روی بستر خیس این رود نامدار گذاشت تا برای همیشه نامش روی مخمل سرمه ای آسمان بدرخشد .

 

                          ***********************

 

شاگرد عمویش بود روی یک تانکر بزرگ نفتکش . برای کمک به خانواده این کار را پیشه ی خود کرده بود . از دستمزدی که می گرفت ، مقداری را به مادر می داد  و بقیه را به یتیم ها کمک می کرد

خانواده های فقیری نیز در لیست کمک رسانی او قرار داشتند ،  گاهی اوقات برای آنها نفت می برد گاه و بی گاه به پرورشگاه می رفت و با بچه ها ارتباط برقرار می کرد و گاهی در تنهایی خود ، برای اینکه نمی توانست به آنها کمک کند اشک می ریخت .یک روز که علت گریه کردنش را پرسیدم ، پاسخ داد : این بچه ها بی سرپرستند کسی نیست از آنها سرپرستی کند . اکثر دسیمزد خود را به همین بچه ها کمک می کرد هر وقت از مسا فرت بر می گشت ، با دستی پر از هدیه به پرورشگاه می رفت .

وقتی از حمید رضا علت این همه محبت نسبت به بچه ها را می پرسیدم جواب زیبایی می داد :

برادر جان مگر نفرمو ده اند که اگر انسان مسلمان فرد یتیمی را نوازش کند ، هر تار مویی که از زیر دست او رد می شود ، به همان اندازه برای او ثواب می نویسند ؟

 

                           *************************
هر چه اصرار کردم فایده ای نداشت دیگر فرزندش را در آغوش نگرفت علت بغل  نکردن فرزند ش را پرسیدم  گفت : می ترسم مادر ! بلافاصله پرسیدم : از چی می ترسی ؟ در حالیکه از روح کلامش ترس از خدا آشکار بود جواب داد : می ترسم مهرش در دلم جا ی گیرد ....... ومن منتظر کامل کردن کلامش ، خب ..... ؟    آن وقت این مهر از رفتن به جبهه مرا باز دارد ... و رفت و رفت .

 

                                     **********************

آن شب بدون سر و صدا به تاریکی پناه برده برد در گوشه ای تک و تنها مشغول کندن زمین شد شبهای بعد در همان جا مشغول نماز می شد . شاید می خواست با این کار به تاریکی قبر عادت کند یک شب بعد از نماز در حالیکه مثل باران اشک می ریخت از حضرت احدیت اینگونه در خواست کرد . ای مهربان ! اگر واقعا َ  مرا بخشیده ای و پاک کرده ای ، آرزویم را برآورده کن .... آرزوی شهادت دارم .

                                                    راوی : شهریاری همرزم شهید

                                  **********************

در هوای گرم و طاقت فرسای اهواز ، بعد از صرف نهار یک چرت کوتاه می چسبید . همه ی بچه می خواستند که زیر پنکه درون سنگر دراز بکشند ، اما هیچ کس روی صحبت کردن با حمید رضا را نداشت . او باید اجازه می داد آن روز قرار بود به هور برویم .همین که به جمع بچه ها پیوست، بدون اینکه بچه ها حرفی بزنند اعلام کرد کمی استراحت می کنیم و بعد حرکت . با گفتن این کلام بیرون رفت . همه تعجب کرده بودند ، اما خوشحالی در چهره آنها آشکار بود« استراحت بعد حرکت »

بهترین موقعیت زیر باد پنکه در آن گرما خستگی را از تن بیرون می کرد و خیلی مزه می داد .

یک به یک دراز کشیدند ، اما خبری از جعفر زاده نشد . وقتی او را بیرون سنگر که روی شن های داغ دراز کشیده بود  دیدند، خجالت سراسر وجودشان را فرا گرفت ، آری او با این کار خودش را تنبیه می کرد و چگونگی کنترل نفس را به همه یاد می داد. راوی : حاج باقری همرزم شهید

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم اردیبهشت 1386 ساعت 21:23  توسط   |