تبليغاتX
شهیدعلی اکبر محمد حسینی
به تمام کسانی که مرا چه از لحاظ دوستی یا قوم و خویشی می شناسند این توصیه را داریم که ، در هر زمان و در هر مکان که هستند آزاد باشند و دنبال فکر بیهوده نروند و یا اینکه جزء حزب باد نباشد، هر کجا چیزی به سودشان بود دنبال همان بروند کمی به فکر آخرت خویش باشید،‌و فکر قیامت و عذاب آخرت را بکنید.."ازوصیت نامه شهیدعلی اکبرمحمدحسینی"


شهیدعلی اکبر محمد حسینی










برای چندمین بار منطقه را مورد بازدید قرار داد کارش این بود: آشنایی کامل با محور و بررسی اوضاع و احوال دشمن . آن شب هم با جدیت آخرین دیدار را از محور عملیات انجام داد . همه چیز مهیا شده بود برای انجام عملیات . نگران حالش بودم حدود ساعت 3 بعد از نصف شب بود که از منطقه برگشت .

با آمدن او بیدار شدم ، اما مزاحمش نشدم ، با خودم گفتم : او باید استراحت کند تا آمادگی کامل برای عملیات فردا شب داشته باشد . پس نباید مزاحم او بشوم .

آرام و بدون سرو صدا ، لباس های غواصی را از تن بیرون آورد . چهره اش در آن تاریکی دیدنی تر شده بود . می درخشید . هوا سرد بود .آهسته از گوشه ی سنگر پتویی برداشت ، دورش پیچید خیالم راحت شد که از خط بر گشته و حالا هم می خواهد بخوابد... چشمانم را بر روی هم قرار دادم اما لحظاتی نگذشته بود که صدای العفو العفو او مرا به خود آورد  پتویی دورش پیچیده بود و نماز شب می خواند  ..... با آن همه خستگی ، خدایا این دیگر چگونه مردی است ؟

                                                      راوی : حاج محمود امینی برادر شهید

 

                     ***********************

عملیات بدر بود که هر دوبا  هم مجروح شده بودیم . ما را با هواپیما به مشهد اعزام کردند ودر داخل هواپیما حاج احمد را دیدم که از ناحیه ی دستها شدیداَ مجروح شده بود .خوشحال بودم که همسفر حاج احمد بودم . وقتی به فرودگاه رسیدیم مجروحین را برای مداوا به بیمارستانهای مشهد بردند . چند روزی نگذشته بود که هوای دیدن حاج احمد را کردم . در دلم شوق دیدارش موج می زد ، دلم می خواست هر طور شده حاج احمد را ببینم ، راهی بخش شدم ، وقتی سراغش رو گرفتم گفتند : حاج احمد به جبهه برگشته .

برایم تعجب آور بود ..... با آن شدت مجروحیت که احتیاج به درمان و استراحت داشته چگونه؟ ....

                                  

                                                          راوی : علی سلمه ای همرزم شهید 

                        ******************

 

آدم عجیبی بود .خوش برخورد بود و پرجاذبه . هیچگاه لحظات با او بودن را نمی توان فراموش کرد دوست داشتنی بود و تو دل برو .

آن روز وقتی بچه ها بعد از یک تمرین سخت و طاقت فرسا به سنگر برگشتند ، از فرط خستگی همین که روی زمین دراز کشیدند ، به خواب عمیقی فرو رفتند . سکوت همه ی سنگر را فرا گرفته بود که حاج احمد وارد شد ، همه دراز  به دراز خوابیده بودند . در کنار بچه ها یک به یک زانوزد و آرام و آهسته لباسهای خیس را از تن آنها بیرون آورد.  پتو های کنار سنگر را روی آنها انداخت و از سنگرخارج شد .  بارها دیده شده بود که این کار را انجام داده .

                                             راوی : عباس عسکری

 

                             **************************

او برای اینکه بچه ها احساس تنهایی و غربت نکنند ، به سنگرها و چادرها سرکشی می کرد . به گونه ای برنامه ریزی کرده بود که هر وعده در یک جمع هشت تا ده نفری حاضرشود و همراه آنها غذا بخورد . با تک تک آنها می نشست و صحبت می کرد و حرف هایشان را می شنید  . آن روز وقتی احساس کرد که تمرینات سختی به آنها داده است ، زودتر از روزهای قبل به سراغ جمعشان رفت و در حالی که با کلام خود آنها را نوازش روحی می داد وقتی کنار هر یک از بسیجی ها می نشست می پرسید : چطوری عزیزم ناراحت که نیستی ؟

و وقتی با لبخند او روبرو می شد ادامه می داد : از دست من که  ناراحت نیستی ؟ و جواب همه منفی بود و او حرفش را اینگونه کامل می کرد . اگر شما را اذیت می کنم مرا ببخشید ..... مجبوریم که این آموزش ها را بگذرانیم .

هنوز روح لطیف و طنین کلمات او برروح و جانمان احاطه دارد ، چه گوش نواز است شنیدن چندین و چند مرتبه ی سخنان حاج احمد ، آیا می شود ؟ .....

 

                                                               راوی : سردار سلیمانی

 

                                        *********************

بین هیچکدام از نیروهای گردان فرق نمی گذاشت به همه یکسان احترام می گذاشت حتی در تقسیم امکانات این یکسان نگری را رعایت می کرد . هیچ گاه به نیروهای تحت امرش جسارت نمی کرد ، بهترین امکانات را برای آنها تهیه می کرد ..

خاطرات مهربانی های او را نه تنها سنگرها هنوز در ذهن خود نگه داشته اند ، بلکه دارخوین هم گاهی به مرور آن لحظات می پردازد .

وقتی در منطقه ی دارخوین قرار شد گردان مکانی را برای استراحت پیدا کند ،به چند ساختمان خشتی گلی رسیدند که تقریباَ مخروبه بودند . شاید بچه ها می ترسیدند درون آنها استراحت کنند . اما دقیقاَ در کنار آنها مدرسه ای نسبتا َ بزرگ قرار داشت که صد البته از آن ساختمان های خشتی مخروبه بهتر بود .

همه منتظر بودند تا حاج احمد نیروها را درون این دو مکان تقسیم کند . آن روز همه دیدند که او با خنده ای که به لب داشت ، مدرسه را برای اسکان بسیجی ها اختصاص داد و اتاق های گلی را برای کادر و فرماندهی گردان در نظر گرفت .

                        راوی : مرتضی حاج باقری همرزم شهید

 

                                     ********************

شبها سرد بود و استخوان سوز ، سوز سرما تا مغز استخوانت نفوذ می کرد و سنگر با گرمای وجود خوبان ِغریب به خواب ناز فرو رفته بود . در آن تاریکی ، او آرام از جایش بلندمی شد و ازسنگر بیرون می رفت.یک را ست به طرف دستشویی ها روانه می شد بعد از یک بازرسی سریع،آفتابه های خالی رادریک محل جمع میکرد و فاصله ی طولانی دستشویی ها تا تانکر آب را درچندین نوبت طی میکرد و آفتابه هایی راکه از آب پرکرده بود،در کنار دستشویی ها قـرار می داد و آنـجـا را کامـلا       می شست . او نمی خواست بسیجی ها وقتی برای نماز صبح از خواب بیدار می شوند، برای تهیه آب به سختی بیفتند. بعد از این کار تازه اول کار حاج احمد بود. به گوشـه ای می رفت و درتـاریـکی آسمان گم می شد، گاهی فقط صدای ناله هایش به گوش می رسید که عـاجزانـه حـضـرت حق را      می خواند:الهی العفو....

کار همیشگی اش بود....

                           راوی: مرتضی حاج باقری همرزم شهید حاج احمد امینی

 

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم اردیبهشت 1386 ساعت 21:28  توسط   |