شهید محمد رضا مرادی در یکی از روزهای سرد بهمن سال 1341 در کرمان به دنیا آمد .
محمد پنج ساله بود که به خاطر هوش و استعداد سر شارش پا به دبستان می گذارد و کلاس اول و دوم را در دبستان ادب می خواند . بعد از گذراندن دبستان و راهنمایی در هنرستان اقبال تحصیل خود را دنبال می کند . دوران هنر ستان با روزهای شور انگیز انقلاب تو ام است . محمد پرشور با ایمان در بستر جاری حوادث انقلابی قرار می گیرد و از هیچ تلاشی برای پیروزی روشنی بر تاریکی دریغ نمی کند .وقتی انقلاب اسلامی مثل ستاره ای روی سینه آسمان ایران می درخشد محمد خود را در لباس سبز پاسداری می بیند . آموزش های سخت و فشرده نظامی و تجربه هایی که از حوادث کردستان آمو خته است او را برای مقابله با تجاوز بعثی ها آماده تر می کند . واحد اطلاعات و عملیات خانه تازه ای برای او می شود . ماموریتهای حساس و خطرناک را یکی پس از دیگری به انجام می رساند و در این راه چند بار زخم کینه دشمن را به جان می خرد . او با سرمایه ایمان ، شجاعت و شکیبایی خانه اطلاعات و عملیات را آباد می کند زیرا فرماندهی این واحد را به عهده گرفته است .
صبح روز هشتم اسفند ماه سا ل شصت و دو عراق منطقه محمد رضا و یارانش را بمباران شیمیایی میکند ، او مردانه می ایستد و تک تک نیروهایش را منطقه آلوده دور می کند . آخرین نفری که از منطقه خارج میشود محمد است .
10 روز بعد محمد در یکی از بیمارستانهای تهران خلعت زیبای شهادت را بر تن پر تاول خود برازنده می بیند .
****************
متخصص روحیه دادن بود . در عملیات رمضان در حالی که بچه ها همه ناراحت بودند و بعضی ها واقعا نمی دانستند چکار باید بکنند ، رضا یک خربزه مشهدی بر داشته بود و داد می زد : بچه ها بیایید خربزه بخورید ! »
بچه ها با تعجب نگاهش می کردند یعنی : حالا چه وقت خربزه خوردن است!
رضا به این نگاه ها توجهی نداشت و طوری با لذت خربزه را قاچ می زد که آب از دهن راه می افتاد . میگفت : به به روحیه به این می گن !
طوری از خربزه خوردن و روحیه گرفتن حرف می زد که بچه ها فکر می کردند روحیه هم مثل خربزه خوردن است . البته بی تاثیر هم نبود . خودمان را کشیدیم جلو و او مرتب داد می زد : تعارف نکنید بیایید روحیه بگیرید ! بیایید روحیه بخورید ! بیایید ....
*****************
هواپیماهای عراقی بر سکوت منطقه خط کشیدندو همه جا را لرزاندند .
بچه ها فریاد زدند شیمیایی، عراقی ها شیمیایی زدند .چادر بچه های اطلاعات عملیات با گازهای شیمیایی تزیین شده بود . محمد رضا هراسان بچه ها را صدا می زد و می گفت بیایید از چادر بیرون . صورت و گردن محمد رضا از مواد شیمیایی خیس شده بود ولی هنوز مواد شیمیایی روی پوستش تاثیر نگذاشته بود . محمد رضا اصلا َ به فکر این نبود که خودش را از مهلکه نجات دهد ، تنها به فکر بچه ها بود در حالیکه خودش مصدومترین فرد آنجا بود . تا همه نیروها را بیرون خط نفرستاد راضی به بیرون شدن از خط نشد . خلاصه بعد از ساعتها ایثار و از خود گذشتگی راضی شد که برسانندش بیمارستان .دیگه بچه ها ندیدنش و هفته بعد خبر شهادت محمد رضا همه جا پیچید .
*******************
محمد رضا شبها می آمد و سراغ میخ و طناب را از ما می گرفت می گفتم « اینها را برای چه می خواهی ؟» می گفت « صبح قرار است با بچه ها برویم کوه .»
می گفتم « کوه ؟ کدام کوه ؟ »
می گفت : کوه صاحب الزمان ، با لا رفتن از کوه اراده آدم را قوی می کند .
*****************
وقتی بچه ها دورش جمع می شدند اولین صحبتش این بود :
بچه ها : ظهر عاشورا امام حسین( ع ) اولین کاری که کرد با صدای موذن نماز را به پای داشت
و یارانش هم در آن ظهر داغ به نماز ایستادند . شما هم هر جا که می روید در مرحله اول نماز بخوانید و به یاد خدا باشید تا خدا هم به یاد شما باشد .
*******************
در برخورد اول محمد رضا را که می دیدی احساس می کردی بچه است . ولی وقتی کم کم با او آشنا می شدی می دیدی که این بچه درونش مثل یک دریاست مثل یک کوه است سرد و گرم روزگار را چشیده و اگر چه 50 کیلو گرم وزن دارد ولی فکرش 50 تن ارزش داشت .
************************
شب تاریک و پر ستاره ای بود ، هوا هم بفهمی نفهمی سرد شده بود . حدود 200 متر از خط رفتیم جلو تر، بعد توی یک سنگر جمع شدیم .محمد رضا که چشمهایش توی تاریکی می درخشید شکل شناسایی و چگونگی عمل را تشریح کرد .« در شناسایی اولین کار باید قرائت آیه "و جعلنا من بین ایدیهم سدا و ............... " سوره یس باشد » با این حرفها قلبهای ما که از شدت اضطراب و هیجان مثل طبلی به صدا در آمده بود آرامش یافت و انگار نه انگار که در دل سپاه دشمن حضور داشتیم .
+
نوشته شده در جمعه چهاردهم اردیبهشت 1386 ساعت 21:34 توسط
|